نقل قولها و فعالیتها
۱۹ نقل قول
مدتی بیش از حد طولانی انسان بوده ام، دیگر تحملش نمیکنم، دیگر امتحانش نمیکنم.
بعد به داخل خانه برگشتم و نوشتم. نیمه شب است. باران به پنجرهها میکوبد. نیمه شب نبود. باران نمیبارید.
انگار واقعیت این است که حداکثر امیدی که میتوان داشت، این است که در پایان کمی با آن موجودی که در آغاز، و در میان کار بوده اید، فرق کرده باشید.
وجودم لبریز از وحشت است، سرتاسر زندگی ام با وحشت زندگی کردم، وحشت از کتک، توهین، فحش، این جور چیزها را به راحتی میتوانم تحمل کنم، اما هرگز نتوانستم به کتک عادت کنم. عجیب است. حتا از تف هم دردم میگیرد.
خیلی شدیدند، همین ناخوشی هایم، خندقی عمیق، و معمولا از قعر آن بیرون نمیآیم.