یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

۳.۹ از ۵ · ۳۷ رأی۸۶ صفحه۱۲ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

کتاب حاضر، مشتمل بر ۱۰ داستان کوتاه با نام‌های سپرده به زمین؛ استخری پر از کابوس؛ روز اسبریزی؛ تاریکی در پوتین؛ شب سهراب‌کشان؛ چشم‌های دکمه‌ای من؛ مرا بفرستید به تونل؛ خاطرات پاره پارة دیروز؛ سه شنبة خیس و گیاهی در قرنطینه است. نگارنده در هر یک از این داستان‌ها بخش‌ها و برش‌هایی از زندگی انسان‌هایی معمولی با نام‌هایی مشابه و در رده‌های سنی مختلف را بیان کرده و گوشه‌هایی از دغدغه‌ها و غم‌های مردم جامعه را شرح داده است. داستان «سپرده به سرزمین» ماجرای پیرزن و پیرمرد تنهایی است که سال‌ها پیش از هیاهوی مردم روستا متوجّه پیشامدی شده و در همراهی با آن‌ها با جسد کودکی مواجه می‌شوند که کنار رودخانه و زیر پل پیدا شده است. هیچ کس قادر به شناسایی کودک نیست و کسی علّت غرق شدن او را نمی‌داند. پیرزن و پیرمرد از داشتن بچّه محروم بوده‌اند، پیکر کودک را با خود برده و دفن می‌کنند و پس از آن برای او همچون فرزند خود عزاداری می‌کنند.

تعداد صفحه
۸۶
شابک
۲۵۰۰۱۱۰۰۳۸۲۰۰
سال نشر
۱۳۹۴
تعداد نقل قول
۱۲
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱۲ نقل قول

سه شنبه ، خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود ، از کوچه ای می‌گذشت که همان پیچ و خم خوابها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت ، می‌بارید. پشت پنجره‌های دو طرف کوچه ، پرده ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می‌داد.

به ایوان که برگشت کوچه پر از صدای یورتمه شد و ماهرخ و من در زمستانی که بوی چرم درشکه می‌داد درختی را تا کنار درشکه بدرقه کردیم که دیگر درخت نبود، که حتی خجالت می‌کشید سرش را به طرف جنگل برگرداند.

سفالها بالاتر از ایوان بود. بالاتر از سفالها، آسمان نصف شده بود، نصفش، دود حیاط را با خود می‌برد و در نصف دیگر خداوند صورتش را از ما برگردانده بود.

مرتضی در حیاط به صورتش آب زد، دستهایش را روی گوشهایش گذاشت تا سکوت سیاه شده ی باغچه را نشنود. قدمهایش را روی صدای قد کشیدن علفها ریخت و تا به خانه ی قهوه چی برسد یک پل از روی رودخانه گذشت. یک جاده ی مالرو بین دو مزرعه افتاد، یک پنجره خودش را باز کرد.

دهان اسب پر از صدای دلش بود. لذت یورتمه به کشاله ی ران هایم زور آورده بود.