ملت عشق

امتیاز نداده‌اید

خیلی وقت پیش بود. به دلم افتاد رمانی بنویسم. ملت عشق. جرئت نکردم بنویسمش. زبانم لال شد. نوک قلم کور. کفش آهنی پایم کردم. دنیا را گشتم. آدم‌هایی شناختم، قصه‌هایی جمع کردم. چندین بهار از آن زمان گذشته کفش‌های آهنی سوراخ شده، من اما هنوز خامم، هتوز هم در عشق همچو کودکان ناشی...

تعداد صفحه
۵۱۲
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۱۱۹۱۹۵
سال نشر
۱۳۹۴
تعداد نقل قول
۲۳۶
نسخه‌ها
جلد کتاب طریقت عشق (روایتی از عشق پرشور مولانا و شمس)
جلد کتاب ملت عشق
جلد کتاب ملت عشق
جلد کتاب 40 قانون عشق
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۲۳۶ نقل قول

تا به حال برایت پیش آمده، وقتی که قطره ای آب به دهانت رسید، تازه متوجه شوی چه‌قدر تشنه بوده‌ای؟

" تورا که میبینم به یاد شمس تبریزی می‌افتم. بعضی‌ها در مورد او حرف‌های ناروا و ناشایستی می‌زنند؛ اما اگر از مولانا بپرسی، خواهد گفت که شمس برای او، هم خورشید بود و هم ماه. "

در این جا زندگیِ اشتراکی حاکم بود، همه باهم غذا میخوردند، باهم دعا میکردند، در ساعتی مشخص میخواببدند؛ ولی منتظر بودند تا تنها شوند و با خودشان خلوت کنند. کسی که میخواست صوفی شود باید یاد میگرفت درمیان جمع، تنها باشد و آشوب درونش را آرام کند. اول میگویی: « دردنیا فقط من هستم. » بعد میگویی: « در من، فقط یک دنیا هست. » در نهایت میگویی: « نه من هستم و نه دنیا هست. »

تا به آن روز اعتیاد خودم را قبول نکرده بودم. فکر میکردم که من افیون را اسیر خود کرده ام و میتوانم آن را کنترل کنم. باباصمد گفت: « اگر زخمی داری که فکر میکنم داری، باید بدانی تسکینش با ترمیم آن فرق دارد. وقتی تاثیر افیون از میان برود، مثل آن است که تاثیر اِتر از میان رفته است. هرجایی که درد داشته است، دردش چند برابر خواهد شد. »

خدا بندگانی را که دوست دارد، در صحرا آواره میکند تا وقتی آب پیدا کردند قدر آن را بدانند…