سقوط

La chute

۴ از ۵۱۲۸ صفحه۳ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

روی پل، از پشت سر قامتی گذشتم که روی جان‌پناه خم شده بود و به نظر می‌رسید دارد گذر آب را تماشا می‌کند. نزدیک‌تر که شدم، هیکل ترکه و باریک زن جوانی را دیدم که لباس سیاه پوشیده بود. میان موهای تیره و یقه بالاپوشش، فقط پس گردن شاداب و خیسش که من نسبت به آن حساس بودم، دیده می‌شد. اما پس از اندکی دودلی به راهم ادامه دادم... حدود پنجاه متری دورر شده بودم که صدایی شنیدم که به رغم دور بودن، در سکوت شبانه به نظرم وحشتناک آمد، صدای افتادن جسمی توی آب. بی‌درنگ ایستادم، اما به طرفی که صدا آمده بود، برنگشتم. کم و بیش پس از آن، صدای فریادی را شنیدم که چندین بار تکرار شد و همراه با مسیر آب جلو می‌رفت، بعد ناگهان خاموش شد. سکوتی که پس از آن در دل شب ناگهان به حالت تعلیق درآمد، به نظرم پایان‌نایذیر آمد. دلم می‌خواست بدوم ولی از جایم تکان نخوردم...

تعداد صفحه
۱۲۸
شابک
۹۷۸۶۰۰۷۹۸۷۳۲۲
سال نشر
۱۳۹۶
تعداد نقل قول
۳
نسخه‌ها
جلد کتاب سقوط
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۳ نقل قول

درست زمانی که آدم از وضعیتش راضی نیست و درمی‌یابد شرایط را باید تغییر بدهد، راه چاره‌ای ندارد. این‌طور نیست؟ آدم چه باید بکند که کس دیگری شود؟ امکان ندارد… باید دیگر هیچ‌کس نباشد.

نگاهی به همسایه‌هایتان بیندازید، اگر برحسب اتفاق یکی در ساختمان بمیرد؛ به‌طور مثال سرایدار ناگهان بمیرد. بی‌درنگ همگی از خواب خرگوشی بیدار می‌شوند، به جنب‌وجوش می‌افتند، از این و آن سوال می‌کنند، دل می‌سوزانند، خبر مرگش در دست چاپ است و نمایش سرانجام آغاز می‌شود…

آدم‌هایی را می‌شناسم که ظاهر آراسته‌ای داشتند، ولی نه وفادار بودند و نه صمیمی.

به راستی مگر بی هیچ دردسری زندگی کردن، بهشت نیست؟

قضاوتی که درباره دیگران کرده‌اید، سرانجام یک‌راست به خودتان برخواهد گشت، مانند سیلی به صورتتان می‌خورد و آسیب‌هایی به بار می‌آورد…