- نوشته آنا گاوالدا
- ترجمه ناهید فروغان
- ناشر ماهی
اعتقادهای راسخ ما هیچگاه پایه و اساس درستی ندارند، یک روز میخواهیم بمیریم، اما روز بعد میفهمیم تنها کاری که باید میکردیم این بود که چند پله پایین برویم و کلید برق را بزنیم تا همهچیز را روشنتر ببینیم... به هر حال این چهار نفر در آستانه تجربهای بودند که شاید میتوانست بهترین روزهای زندگیشان را رقم بزند... با هم همین و بس رمانی است درباره دشواریهای زندگی و بردباریهای آدمی، حکایت سازگاری و نیکنفسی آدمهایی که با وجود عمیقترین شکافهای شخصیتی، دست یاری به سوی هم دراز میکنند و محرم رازها و مرهم زخمهای یکدیگر میشوند...
- تعداد صفحه
- ۶۰۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۲۰۹۲۱۹۲
- سال نشر
- ۱۳۹۷
نقل قولها و فعالیتها
وقتی از پلهها بالا میرفتند، دست همدیگر را گرفتند. دست خوب است. کسی را که دست میدهد زیاد درگیر نمیکند ولی باعث آرامش خاطر کسی میشود که دست را میگیرد.
بسه عزیزم…نگران نباش، حتماً موفق میشیم. وضعمون بهتر از بقیهٔ آدمها نمیشه اما بدتر هم نمیشه. بهت میگم موفق میشیم… موفق میشیم. چیزی نداریم از دست بدیم چون که اصلاً چیزی نداریم… بیا بریم.
من تسبیحم رو براش پرتاب کرده بودم، میدونی، حتماً بهش کمک کرده بود، مرد بیچاره… فکر میکنم اون روز بود که ایمانم متزلزل شد، چون کشیش به جای توسل به خداوند، مادرش را صدا میزد… به نظرم مشکوک اومد.
اگه با دیگرون توی یک ردیف نباشی، اگه نتونی جوری باشی که ازت انتظار دارند، رنج میبری.
شرم آدم رو به جایی نمیرسونه، باور کن… شرمت به هیچدردی نمیخوره. فقط وجود داره تا دل آدمهای خوب رو خنک کنه. تا وقتی کرکرهها رو میبندند یا از کافه به خونه برمیگردند، حس خوبی داشته باشند. اونوقت جوراب پشمی میپوشند و به همدیگه لبخند میزنند.
