ملکه مارها و چند داستان دیگر (زیباترین داستان‌های 1001 شب 2)

۱۷۶ صفحه
امتیاز نداده‌اید

خیلی از بازرگانان در میان جمع خواستند کنیز را بخرند، اما دختر به هیچ‌کدام راضی نشد. دست آخر صاحب کنیز رو کرد به دختر و گفت:«پس خودت یکی را انتخاب کن. به این جمع نگاه کن و خودت یکی را از میان آن‌ها انتخاب کن تا تو را به او بفروشم.» کنیز به دقت به چهره آدم‌هایی که دور تا دورش را گرفته بودند نگاه کرد و یک دفعه چشمش به علی مجدالدین افتاد که گوشه‌ای ایستاده بود. یک آن احساس کرد قلبش به تپش افتاده. بی‌اختیار دستش را بلند کرد و انگشتش را به سمت او گرفت. گفت:«این همان مردی است که دلم می‌خواهد او مرا بخرد.» همه بازرگانان برگشتند و به علی نگاه کردند که با تعجب به کنیز خیره شده بود. زمرد گفت:«جز این مرد، هیچ‌کس را نمی‌خواهم.» رو به صاحبش گفت:«تو قول دادی مرا به هرکس خودم خواستم می‌فروشی.»

تعداد صفحه
۱۷۶
شابک
۹۷۸۶۰۰۸۸۶۹۷۸۸
نسخه‌ها
جلد کتاب شاهزاده سنگی و چند داستان دیگر (زیباترین داستان‌های 1001 شب 1)
جلد کتاب اسب پرنده و چند داستان دیگر (زیباترین داستان‌های 1001 شب 3)
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.