تاریکی معلق روز

۲.۹ از ۵ · ۲ رأی۳۷۶ صفحه۸ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

سومین رمان زهرا عبدی تجربه تازه‌ای است و با جامعه امروزی ایران گره خورده. رمان تاریکی معلق روز قصه دختران و پسران است در واحد زمانی که «امروز» است و واحد مکانی که پلی معلق است از ایران تا آن سوی آب‌ها. قصه دختران و پسران جوان که در عصر حکم‌روایی اینترنت و رسانه مبتلای معادلات جدید روابط انسانی هستند. این میان قصه‌هایی در جریان است که خواننده به تدریج آن‌ها را درمی‌یابد. عبدی در این رمان همان مشی روایی جامعه‌شناسانه و سیاسی خود را پیش گرفته است و مدام لحن عوض می‌کند و قصه و خرده روایت غافل‌گیرکننده می‌سازد. آدم‌های او که از دل طبقه متوسط جوان منتقد سال‌‌های دهه هشتاد و نود بیرون آمده‌اند، ناگهان تبدیل می‌شوند به سایه‌ای از خود.

تعداد صفحه
۳۷۶
شابک
۹۷۸۶۰۰۲۲۹۹۳۲۱
تعداد نقل قول
۸
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۸ نقل قول

« این تنها فرمول است؛ این‌که یک آلوده باید تا تهِ خط برود. وقتی یکی بخواهد از گروه بزند بیرون، همه‌ی گرگها برای دریدنش به صف می‌شوند. » تاریکی معلق روز

گرگ تا زمانی گرگ است که توان دریدن و آهو تا زمانی آهوست که توانِ گریختن داشته باشد. هر دو، تا زمان حفظ این موقعیت، مورد احترامند و حق دارند از عنوان خود دفاع و از مزایای آن استفاده کنند

مدتی بود فهمیده بود ، فهمیدنِ دروغ گفتنِ آدم‌ها هیچ فایده‌ای ندارد. تقریبا دروغ از راست کاربرد بیشتری دارد و گاهی حتی به طرزِ شرم‌آوری بافایده‌تر است. یک بی‌گناهی عجیبی در دروغ نهفته است. گاهی دروغگو با کمک توجیه، می‌تواند دروغ را از آغوش گناه بیرون بکشد و حتا به امر نیک، بدلش کند! چه‌قدر ذهن می‌تواند کثافت‌کار ظریفی باشد. اصلا کسی چه می‌داند چه چیزی تا چه زمانی در محدوده‌ی خیر است و کی زمانش به سر می‌آید و از خط فرضی بیرون می‌زند و تبدیل به شر می‌شود یا برعکس.

" یکی از بی رحمانه‌ترین صحنه‌های طبیعت، صحنه ی بازی کردن با شکار، پیش از دریدنش است. پلنگ ، پیش از آن که دندانش را در گلوی آهو فرو کند ، می‌گذارد تا طعمه اش ، در نهایت ترس و در محدوده‌ای که او تعیین می‌کند ، بدود و بالا و پایین بجهد و سر و دُم بجنباند و با این کار، شهوت دریدن را در خودش بیشتر و بیشتر کند. مثلِ معاشقه‌ی قبل از درآمیختن است. خدایان، این جست و خیز ناچیز، میان بازوانِ مرگ را، زندگی نامیده‌اند. کلنجاری میان دو پرانتزِ تلخ. اما تلخ‌تر آنجاست که در همان لحظات حقیر، طعمه یادش می‌رود دارد میانِ بازوانِ ستبرِ مرگ، زندگی می‌کند. یادش می‌رود همه‌ی فرصتش، همین جست و خیزهاست. فراموش می‌کند زمان تنگ است و باید همین فاصله ای را که مرگ امان داده است، هنرمندانه ، با باد و آب و خاک و آتش ، درآمیزد.

هر کسی در عمیق‌ترین جای ذهنش، یک پستویی دارد که در مواقع بحرانی به آن‌جا پناه می‌برد. آن‌جا می-تواند بدترین احوال و سهمگین‌ترین و کمرشکن‌ترین حوادث را پشتِ سر بگذارد. مثل پناه‌گاه‌های دوران جنگ. بعد از بمباران بیرون می‌آیی. شهر سوخته، خانه‌ات خراب شده اما خودت زنده‌ای. دود از زنده و مرده‌ی شهر برمی‌خیزد اما تو فرصت داری تا دوباره بسازی‌اش