پدر سرگی۱۳۹۶/۹/۲۹
«چه مقدار از این کارهای من برای خداست و چه مقدار برای بندگان؟»۱ پسند
«چه مقدار از این کارهای من برای خداست و چه مقدار برای بندگان؟»۱ پسند
وسوسه باید به جهان وارد شود،اما وای به حال کسی که وسوسه به واسطه او وارد شود.۲ پسند
دیوانهتر از همه بی تردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را میبینند که در خود نمیبینند.۲ پسند
وقتی به من میگفت که شما میخواهید مرا بخرید،البته نه عشق مرا که خریدنی نیست،بلکه میخواهید جسم مرا بخرید…من جسم او را بخرم،جسم اورا؟آیا مال خودم هم برایم زیاد نیست؟بله ارفئو جسم من هم برای من زیادی است. چیزی که من احتیاج دارم،روح است،روح.۴ پسند
تنها معلم واقعی در زندگی خود زندگی است. آموزش دیگری که ارزش داشته باشد وجود ندارد. فقط با زندگی کردن،می توان زندگی را آموخت و هر انسانی خودش باید از آغاز شروع به یاد گیری کند.۳ پسند
جنون سفر از مقوله مکان گریزی است،نه از مقوله عشق به مکان.۴ پسند
شمس: در میان باش و تنها باش!۱ پسند
شمس پچ پچ کنان گفت: فراق آدمی را پخته میکند و پاک وپیراسته از عیب.۱ پسند
((سی سال خدای را میطلبیدم. چون بنگریستم او طالب بود و من مطلوب.) )مولانا مدام این جمله بایزید را پیش خود تکرار میکرد.۰ پسند
ثریانوس در محکمه گفت: هرگز نمیگویم که مولانا خداست بلکه میگوییم او خداسازست. نمی بینی که مرا چگونه ساخت؟۱ پسند
نگهبانان از آنها نیز مانند همه بیگانگان پرسیدند که از کجا میآیند و به کجا میروند. سلطان العلما،پدر مولانا ،پاسخ داد: ((از پیش خدا میآییم و به سوی خدا میروییم) )۱ پسند
هنگام ترک نیشابور،عطار به دیدن آن مرد جوان که از پی پدرش میرفت،به پدر گفت: چه صحنه عجیبی! دریایی پیش میرود و اقیانوسی آن را دنبال میکند.۰ پسند
یکی بالای سرش گفت: تمام کرد! ایوان ایلیچ گفته او را شنید و آن را در روح تکرار کرد. در دل گفت: مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست. نفسی عمیق کشید، اما نفسش نیمه کاره ماند. پیکرش کشیده شد و مرد.۳ پسند
با خود گفت: آپاندیس. کلیه ی از جا کنده شده و سرگردان؟نخیر،صحبت این چیزها نیست. صحبت از زندگی…و مرگ است. پیش از این زندگی بود،ولی دارد میرود. می رود و من نمیتوانم نگهش دارم۲ پسند
کایوس انسان است،انسان فانی است،پس کایوس فانی است.۲ پسند
واقعیت از میان آشفتگی و تضاد خلق میشود و اگر این عناصر را نادیده بگیری،دیگر از واقعیت حرف نمیزنی.۷ پسند
یک مادر باید به بچه اش دست بزند و سرمای او را حس کند تا بالاخره با خودش بگوید: خیلی دیر شده.۳ پسند
تاتسوِئو کنار او، آن دست را گاه و بیگاه بلند و با مهربانی نوازش میکند. وقتی کلمات به کار نمیآیند، دست همیشه هست.۶ پسند
احتمالا تا وقتی به سرکار برگشتم،فکر میکرد مرده ام. دیروز صبح وقتی مرا دید،گفت: (( زنده و سالمی! یعنی هنوز باید کارهایی انجام بدهی. تسلیم نشو و مبارزه کن!) ) این خوشامدگویی مهربانانه دلگرم کننده است. نفرت هیچ حاصلی ندارد.۲ پسند
آن نیمه خیابان جهنم مطلق بود. اما طرف دیگر مردم طبق معمول به سرکار میرفتند. داشتم به کسی کمک میکردم و سرم را بالا آوردم و دیدم رهگذری با حالت اینکه ((محض رضای خدا اینجا چه اتفاقی افتاده؟) )به من نگاه میکند،اما کسی نزدیک نیامد. انگار یک دنیا فاصله داشتیم.۲ پسند