Mehrdad

Mehrdad

@Mehrdad

  • ۱۳۳۰

    امتیاز

  • ۶

    دنبال‌کننده

  • ۳

    دنبال‌شونده

  • ۲

    نقد

  • ۳۲

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

پدر سرگی۱۳۹۶/۹/۲۹
«چه مقدار از این کارهای من برای خداست و چه مقدار برای بندگان؟»
۱ پسند
پدر سرگی۱۳۹۶/۹/۲۸
وسوسه باید به جهان وارد شود،اما وای به حال کسی که وسوسه به واسطه او وارد شود.
۲ پسند
شیطان۱۳۹۶/۹/۲۶
دیوانه‌تر از همه بی تردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را می‌بینند که در خود نمی‌بینند.
۲ پسند
مه۱۳۹۶/۹/۸
وقتی به من می‌گفت که شما می‌خواهید مرا بخرید،البته نه عشق مرا که خریدنی نیست،بلکه می‌خواهید جسم مرا بخرید…من جسم او را بخرم،جسم اورا؟آیا مال خودم هم برایم زیاد نیست؟بله ارفئو جسم من هم برای من زیادی است. چیزی که من احتیاج دارم،روح است،روح.
۴ پسند
مه۱۳۹۶/۹/۸
تنها معلم واقعی در زندگی خود زندگی است. آموزش دیگری که ارزش داشته باشد وجود ندارد. فقط با زندگی کردن،می توان زندگی را آموخت و هر انسانی خودش باید از آغاز شروع به یاد گیری کند.
۳ پسند
مه۱۳۹۶/۹/۷
جنون سفر از مقوله مکان گریزی است،نه از مقوله عشق به مکان.
۴ پسند
((سی سال خدای را می‌طلبیدم. چون بنگریستم او طالب بود و من مطلوب.) )مولانا مدام این جمله بایزید را پیش خود تکرار می‌کرد.
۰ پسند
نگهبانان از آنها نیز مانند همه بیگانگان پرسیدند که از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند. سلطان العلما،پدر مولانا ،پاسخ داد: ((از پیش خدا می‌آییم و به سوی خدا می‌روییم) )
۱ پسند
هنگام ترک نیشابور،عطار به دیدن آن مرد جوان که از پی پدرش می‌رفت،به پدر گفت: چه صحنه عجیبی! دریایی پیش می‌رود و اقیانوسی آن را دنبال می‌کند.
۰ پسند
یکی بالای سرش گفت: تمام کرد! ایوان ایلیچ گفته او را شنید و آن را در روح تکرار کرد. در دل گفت: مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست. نفسی عمیق کشید، اما نفسش نیمه کاره ماند. پیکرش کشیده شد و مرد.
۳ پسند
با خود گفت: آپاندیس. کلیه ی از جا کنده شده و سرگردان؟نخیر،صحبت این چیزها نیست. صحبت از زندگی…و مرگ است. پیش از این زندگی بود،ولی دارد می‌رود. می رود و من نمی‌توانم نگهش دارم
۲ پسند
کایوس انسان است،انسان فانی است،پس کایوس فانی است.
۲ پسند
مترو۱۳۹۵/۱۲/۲
واقعیت از میان آشفتگی و تضاد خلق می‌شود و اگر این عناصر را نادیده بگیری،دیگر از واقعیت حرف نمی‌زنی.
۷ پسند
مترو۱۳۹۵/۱۱/۲۶
یک مادر باید به بچه اش دست بزند و سرمای او را حس کند تا بالاخره با خودش بگوید: خیلی دیر شده.
۳ پسند
مترو۱۳۹۵/۱۱/۲۱
تاتسوِئو کنار او، آن دست را گاه و بیگاه بلند و با مهربانی نوازش می‌کند. وقتی کلمات به کار نمی‌آیند، دست همیشه هست.
۶ پسند
مترو۱۳۹۵/۱۱/۱۸
احتمالا تا وقتی به سرکار برگشتم،فکر می‌کرد مرده ام. دیروز صبح وقتی مرا دید،گفت: (( زنده و سالمی! یعنی هنوز باید کارهایی انجام بدهی. تسلیم نشو و مبارزه کن!) ) این خوشامدگویی مهربانانه دلگرم کننده است. نفرت هیچ حاصلی ندارد.
۲ پسند
مترو۱۳۹۵/۱۱/۱۸
آن نیمه خیابان جهنم مطلق بود. اما طرف دیگر مردم طبق معمول به سرکار می‌رفتند. داشتم به کسی کمک می‌کردم و سرم را بالا آوردم و دیدم رهگذری با حالت اینکه ((محض رضای خدا اینجا چه اتفاقی افتاده؟) )به من نگاه می‌کند،اما کسی نزدیک نیامد. انگار یک دنیا فاصله داشتیم.
۲ پسند