مرگ ایوان ایلیچ

The death of ivan ilych

۴.۲ از ۵ · ۲۶ رأی۱۰۴ صفحه۷ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

در عمارت بزرگ دادگستری، هنگام رسیدگی به دعوای خانواده ملوینسکی دادستان و اعضای دادگاه طی زمان تعطیل جلسه برای تنفس در اتاق ایوان یگورویچ شبک گرد آمده بودند و بحث به پرونده پر سر و صدای کراسوسکی کشیده بود. فیودور واسیلی یویچ با حرارت بسیاری می‌کوشید ثابت کند که دادگاه صلاحیت رسیدگی به این پروند را ندارد و ایوان یگورویچ سر حرف خود پافشاری می‌کرد که دارد. اما پیوتر ایوانویچ که از ابتدا به بحث وارد نشده بود توجهی به آن چه می‌گفتند نداشت و سر خود را به خبرنامه‌ای که تازه آورده بودند گرم کرده بود. گفت آقایان ایوان ایلیچ هم مرد.

تعداد صفحه
۱۰۴
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۶۲۵۸۴۹
سال نشر
۱۳۸۹
تعداد نقل قول
۷
نسخه‌ها
جلد کتاب شاهکارهای کوتاه تولستوی 2 (مرگ ایوان ایلیچ و داستان‌های دیگر)
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ (جیبی)
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۷ نقل قول

ایوان ایلیچ در بستر مرگ به خاطر درماندگی و تنهایی جانکاهش و بی رحمی انسان و بی رحمی خدا و غیبت خدا می‌گریست.

سر و صورت و صدای و لباس زنش ، همه ی اینها یک چیز را به او می‌گفت: « همه ی آن علایقی که در زندگی داشته ای و داری، دروغ و ملعبه ای بیش نبوده تا فقط مرگ را از نظرت پنهان سازد» .

ایوان ایلیچ احساس می‌کرد علت آن همه درد کشنده این است که درون حفره ی تنگ و تاریکی فرو می‌رود. ولی نمی‌توانست به طور کامل داخل آن شود. به آن حفره ی بی انتها سقوط می‌کرد و از دور درخشش نوری رای می‌دید. خود را در حالتی حس می‌کرد شبیه وقتی که در قطار نشسته ای و تصور می‌کنی پیش می‌روی ، اما ناگهان می‌فهمی که در جهت عکس حرکت می‌کنی و آنگاه سمت و سوی واقعی را در می‌یابی.

یکی بالای سرش گفت: تمام کرد! ایوان ایلیچ گفته او را شنید و آن را در روح تکرار کرد. در دل گفت: مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست. نفسی عمیق کشید، اما نفسش نیمه کاره ماند. پیکرش کشیده شد و مرد.

با خود گفت: آپاندیس. کلیه ی از جا کنده شده و سرگردان؟نخیر،صحبت این چیزها نیست. صحبت از زندگی…و مرگ است. پیش از این زندگی بود،ولی دارد می‌رود. می‌رود و من نمی‌توانم نگهش دارم