پدر سرگی
«چه مقدار از این کارهای من برای خداست و چه مقدار برای بندگان؟»
«چه مقدار از این کارهای من برای خداست و چه مقدار برای بندگان؟»
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
وسوسه باید به جهان وارد شود،اما وای به حال کسی که وسوسه به واسطه او وارد شود.
دیوانهتر از همه بی تردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را میبینند که در خود نمیبینند.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
وقتی به من میگفت که شما میخواهید مرا بخرید،البته نه عشق مرا که خریدنی نیست،بلکه میخواهید جسم مرا بخرید…من جسم او را بخرم،جسم اورا؟آیا مال خودم هم برایم زیاد نیست؟بله ارفئو جسم من هم برای من زیادی است. چیزی که من احتیاج دارم،روح است،روح.
تنها معلم واقعی در زندگی خود زندگی است. آموزش دیگری که ارزش داشته باشد وجود ندارد. فقط با زندگی کردن،می توان زندگی را آموخت و هر انسانی خودش باید از آغاز شروع به یاد گیری کند.
جنون سفر از مقوله مکان گریزی است،نه از مقوله عشق به مکان.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
کتاب به شرح زندگی جلال الدین محمد بلخی (مولانا) به روایت حسام الدین چلپی پرداخته. شاید تلاش نویسنده موجب آشنا شدن خواننده با زندگی مولانا و شخصیتهای هم دوره مولانا بشه مثل چگونگی برخورد شمس و مولانا،صلاح الدین زرین کوب ،سرودن مثنوی معنوی و کتابت حسام الدین چلپی…که برای شخصی که بدنبال آشنایی اولیه با مولانا باشه، بد نیست.
شمس: در میان باش و تنها باش!
شمس پچ پچ کنان گفت: فراق آدمی را پخته میکند و پاک وپیراسته از عیب.
((سی سال خدای را میطلبیدم. چون بنگریستم او طالب بود و من مطلوب.) )مولانا مدام این جمله بایزید را پیش خود تکرار میکرد.
ثریانوس در محکمه گفت: هرگز نمیگویم که مولانا خداست بلکه میگوییم او خداسازست. نمی بینی که مرا چگونه ساخت؟
نگهبانان از آنها نیز مانند همه بیگانگان پرسیدند که از کجا میآیند و به کجا میروند. سلطان العلما،پدر مولانا ،پاسخ داد: ((از پیش خدا میآییم و به سوی خدا میروییم) )
هنگام ترک نیشابور،عطار به دیدن آن مرد جوان که از پی پدرش میرفت،به پدر گفت: چه صحنه عجیبی! دریایی پیش میرود و اقیانوسی آن را دنبال میکند.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
یکی بالای سرش گفت: تمام کرد! ایوان ایلیچ گفته او را شنید و آن را در روح تکرار کرد. در دل گفت: مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست. نفسی عمیق کشید، اما نفسش نیمه کاره ماند. پیکرش کشیده شد و مرد.
با خود گفت: آپاندیس. کلیه ی از جا کنده شده و سرگردان؟نخیر،صحبت این چیزها نیست. صحبت از زندگی…و مرگ است. پیش از این زندگی بود،ولی دارد میرود. می رود و من نمیتوانم نگهش دارم