مرغان شاخسار طرب
این وظیفه شما نیست که خود را ببخشید. هنوز هم نمیفهمید تنها خداست که میبخشاید. فقط خداوند. و اگر پشیمانی واقعا از سر صدق و با خلوص نیت باشد او حتما خواهد بخشید.
این وظیفه شما نیست که خود را ببخشید. هنوز هم نمیفهمید تنها خداست که میبخشاید. فقط خداوند. و اگر پشیمانی واقعا از سر صدق و با خلوص نیت باشد او حتما خواهد بخشید.
من مرد هستم و بودن با او لذتی حیرتانگیز و باورنکردنی به من بخشید. من نمیدانستم که حضور زن اینچنین لذتبخش باشد و یا بتواند سرچشمه آنچنان شادی عمیقی شود، تا جایی که من نمیخواستم او را هرگز ترک کنم، نه تنها به خاطر جسم او، بلکه چون دلم میخواست با او بمانم، با او سخن بگویم، از غذایی که او درست میکند، تغذیه کنم، به او لبخند بزنم، با او نفس بکشم و با او زندگی کنم، بله، تا وقتی زندهام، جای خالی او را حس خواهم کرد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
به کمال رسیدن در هر قلمرو، غیر قابل تحمل و بسیار غمانگیز است. من شخصا داشتن نقص را در چیزها ترجیح میدهم.
انتخابِ راهِ زندگیِ ما فقط با ما نیست، ما با هم آشنا شدیم، چون باید اینطور میشد.
من شما را غیر از آنچه که هستید نمیخواهم. جاستین، و هیچگونه تغییری را نه در هیچ جای وجودتان، نه در یک کک و مک چهرهتان نه در یک سلول از مغزتان تحمل نخواهم کرد.
من واقعیتر بودم ولی تو آن را نمیدیدی.
دوستت دارم، همیشه دوستت داشتهام و همیشه دوستت خواهم داشت. فراموش مکن.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
آه خداوندا، مگیِ من. مرا چگونه بار آوردهاند که بتوانم در وجودِ تو یک تندیس ببینم؟
در حقیقت مگی برای او ساخته شده بود. زیرا او خود، مگی را ساخته بود. سالها او را در روح و جانش تراشیده و صیقل داده بود. بی آن که هرگز دلیل آن را بداند. مگی گناهِ او، گلِ سرخِ او و آفرینشِ او بود. رویایی که هیچگاه از آن رهایی نمییافت، هرگز تا هنگامی که جان در بدن داشت.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
فرانک فکر کرد دنیای زنها، رمز سحرآمیزی است که هیچگاه فرصت پی بردن به آن برایش پیش نیامده بود.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
رابطهی میگسار و بطری بیشتر شبیه رابطهی زوجها در عکسهای مراسم عروسی است: همدیگر را بدبخت میکنند اما رها نمیکنند.
اگر مردم میدانستند که گاهی یک قطره اشک چه کارهایی انجام میدهد، دوستداشتنیتر میشدند.
بیست و پنج روز از ماه، دستهای از گل کاملیای سفید در کنار او بود و پنج روز دیگر کاملیای قرمز، و هیچکس از راز کاملیاهای سفید و قرمز او خبر نداشت.
همیشه زرنگی کافی نیست…! گاهی فقط این مهم است که بختت بلند باشد!
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.