راحیل

راحیل

@Rahil_artist

  • ۷۳۹

    امتیاز

  • ۶

    دنبال‌کننده

  • ۱۹

    دنبال‌شونده

  • ۱

    نقد

  • ۲۲

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

این وظیفه شما نیست که خود را ببخشید. هنوز هم نمی‌فهمید تنها خداست که می‌بخشاید. فقط خداوند. و اگر پشیمانی واقعا از سر صدق و با خلوص نیت باشد او حتما خواهد بخشید.
۰ پسند
من مرد هستم و بودن با او لذتی حیرت‌انگیز و باورنکردنی به من بخشید. من نمی‌دانستم که حضور زن این‌چنین لذت‌بخش باشد و یا بتواند سرچشمه آن‌چنان شادی عمیقی شود، تا جایی که من نمی‌خواستم او را هرگز ترک کنم، نه تنها به خاطر جسم او، بلکه چون دلم می‌خواست با او بمانم، با او سخن بگویم، از غذایی که او درست می‌کند، تغذیه کنم، به او لبخند بزنم، با او نفس بکشم و با او زندگی کنم، بله، تا وقتی زنده‌ام، جای خالی او را حس خواهم کرد.
۲ پسند
به کمال رسیدن در هر قلمرو، غیر قابل تحمل و بسیار غم‌انگیز است. من شخصا داشتن نقص را در چیزها ترجیح می‌دهم.
۲ پسند
انتخابِ راهِ زندگیِ ما فقط با ما نیست، ما با هم آشنا شدیم، چون باید این‌طور می‌شد.
۲ پسند
من شما را غیر از آنچه که هستید نمی‌خواهم. جاستین، و هیچ‌گونه تغییری را نه در هیچ جای وجودتان، نه در یک کک و مک چهره‌تان نه در یک سلول از مغزتان تحمل نخواهم کرد.
۲ پسند
دوستت دارم، همیشه دوستت داشته‌ام و همیشه دوستت خواهم داشت. فراموش مکن.
۳ پسند
آه خداوندا، مگیِ من. مرا چگونه بار آورده‌اند که بتوانم در وجودِ تو یک تندیس ببینم؟
۲ پسند
در حقیقت مگی برای او ساخته شده بود. زیرا او خود، مگی را ساخته بود. سال‌ها او را در روح و جانش تراشیده و صیقل داده بود. بی آن که هرگز دلیل آن را بداند. مگی گناهِ او، گلِ سرخِ او و آفرینشِ او بود. رویایی که هیچ‌گاه از آن رهایی نمی‌یافت، هرگز تا هنگامی که جان در بدن داشت.
۳ پسند
فرانک فکر کرد دنیای زن‌ها، رمز سحرآمیزی است که هیچ‌گاه فرصت پی بردن به آن برایش پیش نیامده بود.
۲ پسند
قرار ملاقات۱۴۰۴/۷/۴
رابطه‌ی میگسار و بطری بیشتر شبیه رابطه‌ی زوج‌ها در عکس‌های مراسم عروسی است: همدیگر را بدبخت می‌کنند اما رها نمی‌کنند.
۲ پسند
اگر مردم می‌دانستند که گاهی یک قطره اشک چه کارهایی انجام می‌دهد، دوست‌داشتنی‌تر می‌شدند.
۷ پسند
بیست و پنج روز از ماه، دسته‌ای از گل کاملیای سفید در کنار او بود و پنج روز دیگر کاملیای قرمز، و هیچ‌کس از راز کاملیاهای سفید و قرمز او خبر نداشت.
۷ پسند
سووشون۱۴۰۴/۴/۳۰
زن لخت که می‌شد چراغ را خاموش کرد. نمی‌خواست باز یوسف نقشه جغرافیا را به‌قول خودش روی شکمش ببیند. هر چند یوسف همیشه جای بخیه‌ها را می‌بوسید و می‌گفت: «برای من است که این رنج‌ها را کشیده‌ای.»
۱ پسند
یون‌پی غالبا سخنان کایری را به یاد می‌آورد و احساس خاصی درباره‌ی کایری در خود می‌یافت. چیزی که هرگز درباره‌ی زن دیگری حسش نکرده بود. احساس عمیقی بود. با طرح واضح و اثری حقیقی. هنوز نمی‌دانست این احساس را چه بنامد. احساسی بود که نمی‌توانست آن را با چیز دیگری مقایسه کند. حتی اگر دیگر هیچ‌وقت کایری را نمی‌دید، این احساس برای همیشه با او می‌ماند. جایی در تنش، شاید در اعماق استخوان‌هایش فقدان کایری را حس می‌کرد. وقتی سال به پایان رسید یون‌پی تصمیمش را گرفت. کایری را زن شماره‌ی دو نامید. او یکی از زنانی بود که معنایی حقیقی برایش داشت. دومین شانس او. اما حالا دیگر نگران نبود و به خودش گفت: «ارقام چیزهای مهمی نیستند.» و شمارش دیگر برای او معنایی نداشت. حالا می‌دانست مهم آن است که در قلبت تصمیم بگیری شخص دیگری را با تمام وجود بپذیری و وقتی این کار را بکنی، اولین و آخرین بار خواهد بود.
۰ پسند
عقاید 1 دلقک۱۴۰۴/۴/۳۰
دلقکی که به میخوارگی بیفتد زودتر از یک شیروانی‌ساز مست سقوط می‌کند.
۰ پسند
ماه و 6 پشیز۱۴۰۴/۴/۳۰
هر یک از ما در جهان تنها است. هر کس در برجی برنجی زندانی است و فقط با علایم می‌تواند با همگنان خود رابطه برقرار کند و ارزش علایم مشترک نیست و از این رو مفهوم آن‌ها مبهم و نامعین است. ما به نحوی ترحم‌انگیز درصدد آن بر می‌آییم که گنجه‌های دل خود را به دیگران برسانیم، اما دیگران نیروی قبول آن‌ها را ندارند و از این رو ما کنار هم اما تنها و نه با هم پیش می‌رویم و بی‌آنکه بتوانیم همراهان خود را بشناسیم یا همراهان ما، ما را بشناسند مثل مردمی هستیم که در کشوری زندگی می‌کنند و زبان آن کشور را خیلی کم می‌دانند و با وجود چیزهای عمیق و زیبایی که برای گفتن دارند محکومند فقط چیزهای مبتذلی را که در دفترچه‌ی گفتگو چاپ شده است بگویند.
۰ پسند
زنبق دره۱۴۰۴/۴/۲۹
مردان چاره غم‌های خود را در اشتغالات زندگی‌شان پیدا می‌کنند، جنب و جوش کارها فکرشان را منصرف می‌دارد، ولی ما زن‌ها هیچ تکیه‌گاهی در روح خود بر ضد رنج و اندوه نداریم. در آن حال که من گرفتار اندیشه‌های اندوه‌بار بودم، احساس کردم که باید با حرکات جسمانی بر رنج خود مسلط شوم. این عمل که دست خود را در فواصل زمانی معین بلند کنم گویی برای اندیشه‌ام لالایی می‌خواند و بر روحم که در آن طوفان می‌غرید مثل جزر و مد آرامش می‌بخشید و هیجانات آن را منظم می‌کرد. هر سوزنی که فرو می‌بردم رازی از من با خود داشت، می‌فهمید؟ در واقع، هنگامی که آخرین نشیمن صندلی‌های خود را گلدوزی می‌کردم بیش از حد در فکر شما بودم! بله دوستِ من، بسیار زیاد. آنچه را که شما در دسته گل‌های خود بیان می‌کنید، همان را من در نقشه‌های گلدوزی خود می‌گفتم.
۰ پسند