مصطفا

مصطفا

@mo05i

کرج

  • ۴۶۹۹

    امتیاز

  • ۵۹

    دنبال‌کننده

  • ۱۱

    دنبال‌شونده

  • ۱

    نقد

  • ۱۷۸

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

یک طبقه‌ای بر این کشورها حکومت می‌کنه که کودنه، هیچ‌چیزی نمی‌فهمه، هرگز هم نمی‌تونه بفهمه. به این علته که ما گرفتار این جنگ هستیم.
۵ پسند
در واقع، بزرگترین حماقت قرن حاضر این است که پزشک از قدرت اختیار افراد کمک میگیرد، در حالی که خودش وجود این اختیار را نفی میکند، آن را چیزی از پیش تعیین شده در میان سایر موارد مقرر، میداند. اختیار فردی افسانه ای مربوط به دوران دیگری است؛ نسلی که توسط تمدن به تحلیل رفته، قادر نیست به اختیار اعتقاد داشته باشد. بلکه تنها میتواند به جبر پناه ببرد
۴ پسند
کوکتیل پارتی۱۳۹۵/۱/۱۱
. . اخیرا به نقطه‌ای رسیدم که دیگه حقارت هم توان تحقیرکردن منو نداره. آدم به جایی میرسه که احساسش متوقف میشه، اون‌وقته که اندیشه‌شو بیان میکنه
۵ پسند
کوکتیل پارتی۱۳۹۵/۱/۱۱
این که شما خودتونو مسخره ببینین، هیچ صدمه‌ای به شما نمی‌زنه، خودتونو بسپرین به همون دیوونه‌ای که هستین.
۵ پسند
«زمینِ خوب میتوانستیم او را نجات دهیم، اما ما لعنتی‌ها بیش از حد مبتذل و تنبل بودیم»
۲ پسند
فرانی و زویی۱۳۹۴/۱۲/۲۷
اگه قراره دچار فروپاشی عصبی بشه، حداقل کاری که میتونیم بکنیم اینه که نذاریم در آرامش دچارش بشه.
۲ پسند
چگونه تحقیری را ریشه‌کن می‌کنید که ریشه‌ی آن به چیزی بیش از تفاوت آداب غذاخوری و تفاوت حالت چشم و پلک مبتنی نیست؟ می‌دانی گاهی اوقات چه آرزویی می‌کنم؟ آرزو می‌کنم این بربرها قیام کنند و درسی به ما بدهند، تا اینکه بیاموزیم به آنها احترام بگذاریم. ما این سرزمین را متعلق به خود می‌پنداریم و آن را مرز خود، شهرک خود و بازار خود می‌دانیم؛ ولی این مردم و این بربرها اصلا چنین عقیده‌ای ندارند. بیش از یکصد سال است ما به اینجا آمده‌ایم، زمین‌های صحرا را آباد کرده‌ایم، سد، مزرعه و خانه‌های محکم ساخته‌ایم و دور شهرمان دیوار کشیده‌ایم؛ ولی آنان هنوز ما را ساکنان موقت می‌پندارند.
۳ پسند
من دروغی بودم که امپراتوری در مواقع خاطرجمعی به خودش می‌گوید، او حقیقتی که امپراتوری هنگام وزش تندباد ناملایمات می‌گوید. دو چهره‌ی حاکمیت امپراتوری، همین و بس.
۱ پسند
هرگز نمی‌بایست اجازه می‌دادم دروازه‌های شهر به‌روی مردمی باز شوند که برای امور دیگر بیش از شرافت ارزش قائل‌اند. آن‌ها پدرش را جلوی چشم‌اش سکه‌ی یک پول کردند و کاری کردند که از زور درد به پرت و پلاگویی افتاد. دختره را شکنجه کردند و او نتوانست جلوشان را بگیرد (همان روزی که توی دفترم غرق حساب و کتاب بودم). از آن به بعد آن دختر، خواهر همه‌ی ما، دیگر آدم نبود. پاره‌ای از حس‌های همدلی‌اش مردند، بعضی از احساس‌ها دیگر در او نجنبیدند.
۱ پسند
چیزی که نمی‌دانستم این بود که چگونه خواسته‌های شدید می‌توانند در اعماق استخوان انسان جای بگیرند و سپس یک روز بدون هشدار قبلی، مانند سیل بیرون بریزند.
۴ پسند
تقریبا زیاده از حد می‌دانم و تصورم این است که اگر کسی یک بار به این آگاهی مبتلا شود، دیگر به حال اول باز نمیگردد…
۲ پسند
وقتی کسی به طور ناعادلانه مجازات می‌شود، فرجام و تقدیر افرادی که شایسته آن مجازات هستند، این است که بار شرم این بی‌عدالتی را تحمل کنند.
۱ پسند
شاعر می‌تواند هرچیزی را تحمل کند. این حرف یعنی آدمیزاد می‌تواند هرچیزی را تحمل کند. اما چنین نیست: به وضوح برای آن‌چه آدمیزاد می‌تواند تحمل کند، واقعا تحمل کند، محدودیت‌هایی وجود دارد. شاعر، از دیگرسو، می‌تواند هرچیزی را تحمل کند. ما با این اعتقاد بزرگ شده‌ایم. اظهارنظر آغازین این مطلب راست است، اما راه شاعر توأم با فنا، دیوانگی و مرگ است.
۱ پسند
واقعیت ثابت می‌کند که هیچ گروه خاصی عوام‌فریبی، خشک‌اندیشی و نادانی را در انحصار خود ندارد
۰ پسند
نور سحرگاه بارسلون می‌تواند مردم را، اگر تمام شب بیدار بوده باشند، دیوانه، یا چون جلادان بی‌احساس و خشن کند
۱ پسند
ما هرگز دست از خواندن برنمی‌داریم، اگرچه هرکتابی بالاخره به پایان می‌رسد، همان‌طور که هرگز از زندگی دست برنمی‌داریم، اگرچه مرگ مسلم است.
۰ پسند
زن در ریگ روان۱۳۹۴/۱۰/۲۱
نفهمیدم. اما گمانم زندگی چیزی نیست که آدم بتواند بفهمد. همه‌جور زندگی هست، و گاه طرف دیگر تپه سبزتر به نظر می‌رسد. چیزی که برایم مشکل‌تر از همه است، این است که نمی‌دانم این‌جور زندگی به کجا می‌کشد. اما ظاهرا آدم هرگز نمی‌فهمد، صرف‌نظر از این‌که چه‌جور زندگی کند. به‌هرحال چاره‌ای جز این احساس ندارم که بهتر است چیزهای بیشتری برای سرگرمی داشته باشم.
۱ پسند
زن در ریگ روان۱۳۹۴/۱۰/۲۱
وقتی داری می‌میری، فردیت به چه درد می‌خورد؟ دلش می‌خواست در هر وضعی به زندگی ادامه دهد، حتی اگر در زندگی‌اش به قدر کاهی در انباری نشانی از فردیت نباشد.
۱ پسند
زن در ریگ روان۱۳۹۴/۱۰/۲۱
(رادیو و آینه… رادیو و آینه…) انگار همه‌ی زندگی انسان توی این دو چیز خلاصه شده باشد. رادیو و آینه یک وجه مشترک دارند: هر دو می‌توانند یکی را به دیگری وصل کنند. شاید هم این آرزو را منعکس می‌کنند که مایلیم به بُن وجودمان درست یابیم.
۲ پسند
زن در ریگ روان۱۳۹۴/۱۰/۲۱
دریچه‌ی مراقبت بالای در سلول بیش از میله‌های آهنی و دیوارها به زندانی حس محبوس بودن می‌دهد.
۱ پسند