سولویگ

سولویگ

@solveig

تهران

  • ۸۹۷

    امتیاز

  • ۰

    دنبال‌کننده

  • ۰

    دنبال‌شونده

  • ۱۰

    نقد

  • ۱۹

    نقل‌قول

من سولویگم، خودمو تماشاگر صدا می زنم. یه نوجوون خوره کتاب. عاشق کتاب، موسیقی و نوشتن هستم. وبلاگم: http://kermetamamvaght.mihanblog.com/

نقل قول‌ها

مومو۱۳۹۷/۵/۱۵
وجود انسان، از مدت‌ها پیش کاملا زیادی و بی مورد شده! تقصیر خودشان است خب! دنیا را به مرحله ای رسانده اند که دیگر جایی برای همنوعانشان باقی نمانده.
۶ پسند
مومو۱۳۹۷/۵/۱۵
حالا فهمیدیم که اصلا نمی‌شود به بزرگترها امیدوار بود. من از اول هم بهشان بی اعتماد بودم. اما الان دیگر می‌خواهم راهم را به کلی ازشان سوا کنم.
۴ پسند
به اعتقاد من بنی نابینا، حتی با چشمان نابینا، تنها شخصی است که می‌دانم می‌تواند با وضوح کامل ببیند. چون او قادر است فراتر از ظاهر را ببیند.
۶ پسند
مومو۱۳۹۷/۵/۳
و هرچه آدم‌ها در استفاده از زمان بیشتر صرفه جویی می‌کردند،وقت کمتری برایشان باقی می‌ماند.
۶ پسند
مومو۱۳۹۷/۵/۳
اما خب، به هر حال گاهی وقت‌ها تمام این چیزها به نظر آدم پوچ و بی اهمیت می‌آید. و این چیزی است که همه با آن آشنایی دارند.
۲ پسند
مومو۱۳۹۷/۵/۳
چون زمان، خود زندگی ست. و زندگی در قلب انسان خانه دارد.
۱ پسند
مومو۱۳۹۷/۵/۲
مومو فقط می‌نشست و سراپا گوش می‌شد، با تمام وجودش گوش می‌داد. در آن حال با چشم‌های درشت و سیاهش زل می‌زد به آدم. و آدم یکهو احساس می‌کرد که به فکرهای جالبی دست پیدا کرده است. فکرهایی که همیشه در مغزش بوده اند و او تا آن موقع از وجودشان بی خبر بوده.
۳ پسند
مومو۱۳۹۷/۵/۲
مردم برای تماشای واقعیتی که با مال خودشان فرق داشت سر و دست می‌شکستند.
۳ پسند
در زندگی لحظه هایی هست که آدم می‌داند هرگز فراموششان نخواهد کرد. هر چقدر هم که بخواهی فراموششان کنی، نمی‌توانی، واقعا نمی‌توانی.
۳ پسند
دیدن خوشحالی مامان و تماشای گل‌های آفتابگردان پشت پنجره دلم را روشن کرد و به آینده امیدوار شدم.
۳ پسند
بله، من دلیل‌های زیادی دارم که همه را پشت دفتر ریاضی ام نوشته ام و ثابت می‌کند بابا من را خیلی زیاد دوست داشت، حتی بیشتر از باباهایی که دخترهایشان را بغل می‌کنند و ادای توی فیلم‌ها را در می‌آورند و سر دوربین و عکس انداختن هم دعوایشان نمی‌شود.
۲ پسند
آره خب من وحشی بودم. به خصوص وقت هایی که می‌خواستم حالی اش کنم که چه قدر دوستش دارم.
۳ پسند
هرچه باشد دلداری دادن کار مادرهاست. مگر همیشه این طور نبود که مادرانمان دلداری مان می‌دادند، به زانوی خون آلودمان چسب زخم می‌چسباندند، انگشت تاول زده و سوخته مان را می‌گرفتند زیر شیر آب سرد و سه مرتبه فوتش می‌کردند. من هنوز بچه بودم و تنها کاری که ازم بر می‌آمد این بود که دانیل را محکم بغل کنم.
۰ پسند
به گمانم مامان دلش نمی‌خواست که من یاد آن خاطرات بیفتم. شاید خودش هم دوست نداشت خاطرات گذشته را به یاد بیاورد. چون این جور شب‌ها همیشه خوب و دل انگیز بودند.
۰ پسند
پدرها فقط به درد کارهای زمخت می‌خورند. پدرها چیزهای سنگین را حمل می‌کنند. پدرها می‌توانند دستگاه چمن زنی را راه بیندازیند و بلدند قفسه بسازند. پدرها تویی لاستیک دوچرخه‌ها را وصله می‌زنند و از کار کردن با ابزار سر در می‌آورند. پدرها می‌توانند درخت اره کنند، اما نه بلدند تربچه بکارند، نه می‌توانند چیزی بپرسند و نه می‌توانند دلجویی کنند.
۱ پسند
هویج بستنی۱۳۹۷/۵/۲
صورتش اخم و خنده را باهم داشت. این حالتش را دوست داشتم. یک جورهایی شبیه دو تا چیز باحال بود که باهم ترکیب خوشمزه ای بودند؛ مثل هویج بستنی.
۴ پسند
از دست دانیل عصبانی بودم. از دست مادرم عصبانی بودم. از تمام دنیا عصبانی بودم. و برای اولین بار در عمرم آرزو می‌کردم که ای کاش با دختری دوست بودم. مثلا با آنا_زوفیا شولتسه _ وترینگ. با دختری که بتوانم سرم را ببرم نزدیک سرش و باهاش پچ پچ کنم و بخندم. با دختری که بتوانم کنارش روی علف‌های خشک دراز بکشم و همه چیز را برایش تعریف کنم؛ قضیه ی گیزلا و اردک ماهی و این که تمام کسانی که سرطان دارند آخرش می‌میرند.
۳ پسند
حالا، در آن لحظه آشپزخانه بود و اتوی جیزجیزو و مامان گریانم و رشته‌های نور آفتاب که از پنجره می‌افتادند روی میز آشپزخانه. حالا، لحظه ای بود که فکر می‌کردم ای کاش هرگز چیزی درمورد گیزلا نپرسیده بودم.
۲ پسند
دانیل گفت: «چرند نگو این قدر. مگر خودت ندیدی که چه قدر زنده و سرحال بود. مطمئنم الان دیگر به کلی یادش رفته که به قلاب نوک زده. ماهی‌ها خاطره ندارند که.» با خودم فکر کردم: … و صدا هم ندارند. حتی فریاد هم نمی‌توانند بزنند.
۰ پسند