
۲۴ کتاب
جان اشتاینبک، نویسنده آمریکایی و برنده نوبل ادبیات است و در میان خوانندگان با آثاری شناخته میشود که به فقر، کار، مهاجرت، زمین و کرامت آدمهای فرودست نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد که ادبیات میتواند از دل تجربههای فردی، جهانهایی عمومی و ماندگار بسازد.جان اشتاینبک، نویسنده آمریکایی و برنده نوبل ادبیات است و در میان خوانندگان با آثاری شناخته میشود که به فقر، کار، مهاجرت، زمین و کرامت آدمهای فرودست نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد که ادبیات میتواند از دل تجربههای فردی، جهانهایی عمومی و ماندگار بسازد. مسیر نویسندگی او با توجه به جزئیات انسانی شکل گرفته است.
کسی از او انتظار نداشت چیزی بپرسد یا فکری بکند بلکه فقط باید دستورات را اجرا میکرد. این بود که میکوشید ذهنش را از ناگواریها پاک کند از خاطرات تلخ جنگ گذشته و یقین به این که این یکی نیز همان سرنوشت را خواهد داشت. روزی پنجاه بار به خودش میگفت این یکی فرق خواهد داشت خیلی هم فرق خواهد داشت. در راهپیماییها در هیاهوی جمعیت در مسابقات فوتبال و در جنگ اصل ماجرا گم میشود. واقعیات غیرواقعی میشوند و مهی ذهن را فرامی گیرد. کشاکش و هیجان خستگی و جنب وجوش همه و همه در خیالی عظیم و غمناک درهم میآمیزند و آنگاه که همه چیز به پایان رسید دیگر نمیتوان درست به یاد آورد که چطور انسان هایی را کشتیم یا فرمان به کشتنشان دادیم و آنگاه کسان دیگری که در میدان جنگ نبودند به ما میگویند اوضاع از چه قرار بوده و ما گیج ومنگ میگوییم بله خیال میکنم همین طور بوده.
۲۴ کتاب
کسی از او انتظار نداشت چیزی بپرسد یا فکری بکند بلکه فقط باید دستورات را اجرا میکرد. این بود که میکوشید ذهنش را از ناگواریها پاک کند از خاطرات تلخ جنگ گذشته و یقین به این که این یکی نیز همان سرنوشت را خواهد داشت. روزی پنجاه بار به خودش میگفت این یکی فرق خواهد داشت خیلی هم فرق خواهد داشت. در راهپیماییها در هیاهوی جمعیت در مسابقات فوتبال و در جنگ اصل ماجرا گم میشود. واقعیات غیرواقعی میشوند و مهی ذهن را فرامی گیرد. کشاکش و هیجان خستگی و جنب وجوش همه و همه در خیالی عظیم و غمناک درهم میآمیزند و آنگاه که همه چیز به پایان رسید دیگر نمیتوان درست به یاد آورد که چطور انسان هایی را کشتیم یا فرمان به کشتنشان دادیم و آنگاه کسان دیگری که در میدان جنگ نبودند به ما میگویند اوضاع از چه قرار بوده و ما گیج ومنگ میگوییم بله خیال میکنم همین طور بوده.
آرزوی بیش از اندازه خود را نمایان ساختن شایسته نبود و گاهی بخت را میتاراند. آدم باید در امیال خود اندازه نگه دارد و با خدا یا خدایان با سنجیدگی رفتار کند.
بابا همه چیزا رو قشنگ برام زیر و رو میکرد. میگفت هدر دادن مرواریدا مکافات گناه اونهایی بود که پاشونو از گلیمی که خدا بهشون داده بود بیرون گذاشته بودن. بابا میگفت بندههای خدا از زن و مرد، هر کدوم مثل یه سربازن که خدا گذاشته تا هر کدوم یک قسمت از قلعه، یعنی این دنیا رو پاسداری کنن. بعضیا بالای برجن، بعضیام پای دیوارا و توی دخمههای تاریک. اما همه وظیفهشون اینه که سر پست خودشون بمونن و از اونجا تکون نخورن. وگرنه امنیت قلعه به خطر میوفته. خطر حمله جهنم.
آدم هرجا باشه عادت میکنه و دیگه براش سخته از اونجا بره. نحوه فکر کردن هم بعد از مدتی عادت میشه و دیگه عوض کردنش سخته. من دیگه کشیش نیستم اما همه اش بیاونکه خودم بفهمم دعا میخونم.
مردم خوششان نمیآید که تسخیر بشوند. مردم آزاده جنگ را شروع نمیکنند اما همین که شروع شد در ضمن شکست هم به جنگ ادامه میدهند.