- نوشته ریچارد براتیگان
- ترجمه حسین نوشآذر
- ناشر مروارید
“یک زن بدبخت“ آخرین کتابی است که ریچارد براتیگان دو سال پیش از مرگش به پایان رساند. براتیگان این سفرنامه داستانی را بر اساس تجربههای زندگی روزانهاش نوشته است. این کتاب داستانی پرکشش است که مانند دیگر آثار براتیگان، انسان آن را یکنفس و با لذت میخواند و از طنزپردازی نویسنده شگفتزده میشود. نویسنده در این کتاب با لحن گپ و گفتی دوستانه خوانندگان را در زندگی روزانه خود دخالت میدهد، اما فقط تا آن حد که مایل است و صلاح میداند.
- تعداد صفحه
- ۱۳۶
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۱۹۱۰۵۱۰
- سال نشر
- ۱۳۸۸
- تعداد نقل قول
- ۹
نقل قولها و فعالیتها
۹ نقل قول
همیشه آخرین کسی هستم که متوجه میشوم در زندگی ام چه اتفاقی افتاده است. اما احساس میکنم همه همینطور باشند و این تصور که آدمی میتواند زندگی اش را درک کند، فقط نوعی توهم جنون آمیز است.
مثل این بود که آسانسور جهنم غرش کنان در زندگی او سقوط کرده بود و در روحش سوراخی به جای گذاشته بود. مدت درازی نگذشت که شروع کرد به گریستن. با دقت و با تفاهم به حرف هایی گوش میدادم که هیچکس دوست ندارد بشنود و به کار هیچ کس نمیآید. چنین حرف هایی دردی از کسی درمان نمیکند و تنها خاصیتش این است که خلأیی وسیع به نام درماندگی به وجود میآورد. چه کاری از من بر میآمد؟ جز اینکه من رفیقش بودم و گوش میدادم… و گوش میدادم… و گوش میدادم… و گوش میدادم… و گوش میدادم تا اینکه سرانجام در اثر گوش دادن به حرفهای او آسانسور جهنم در روحِ من هم سقوط کرد. به یک ترازوی عجیب که فقط کسی در حد کافکا میتوانست آن را ابداع کند احتیاج داشتیم که بفهمیم حال کی بدتر است. حال من یا حال او. اگر ترازوی کافکا شاقول داشته باشد، شاقول این ترازو زندگی ما را با واحد هایی کم و بیش یکسان میسنجید.
عشق به یک سفر دو نفره ی تصادفی و کاملا غیرقابل پیش بینی میماند. مثل همان شیر یا خط است: … شیر… خط
بیش از یک سال است که در زندگی ام اتفاق تازه ای نیافتاده، شاید به این دلیل که برای انجام دادن کارهای پیش پا افتاده به وقت زیادی احتیاج دارم و علاوه بر این قلب من هم این روزها مثل مکانی ست در کره ی ماه که برای نگه داری قندیلهای یخ از آن استفاده میکنند و شرایط فیزیکی اش را طوری تعیین کرده اند که یخها هیچ وقت آب نشوند.
چرا نمیبایست از مشکلاتم فاصله ی بیشتری میگرفتم، به جای آنکه فقط چند مایل یا مثلاچند سانتی متر با آنها فاصله داشته باشم؟ برای تفنن بد نبود که از مشکلاتم به اندازه ی 47 مایل فاصله بگیرم و شاید آرامش در فاصله ی چهل و هشت مایلیِ مشکلاتم مثل گلهای نرگس جوانه میزد.
از آن روز که شروع کردم به خواندن «زن بدبخت» و حالم هم شروع کرد به بد و بدتر شدن تا امروز دائم دارم فکر میکنم چرا باید من رمانی را بخوانم که حالم را بد کند؟ چرا باید چیزی را بخوانم که سرشار است از اندوه، حس بیهودگی، سبکی تحملناپذیر، آشفتگی، رنج بیحاصلی که نمیدانی از چه نشات میگیرد و چه طور در تو انباشت میشود. رنج پوچی که نمیدانی نویسنده چطور به آن رسیده و دائم هم دارد آن را منتشر میکند! چرا من باید از نویسندهای که آخرین رمانش –که معلوم نیست رمان هست یا نه- و من پیش از دیگر نوشتههایش خواندهام، حالم را این طوری کرد خوشم بیاید؟ چرا باید فکر کنم چه نویسندهی قدرتمندی است و چه کلام نافذی دارد؟ چرا باید بگذارم دنیای بیدر و پیکر و بیسر و سامان به تصویر کشیده در کتاب با ذهن خسته من بازی کند و مرا پر از حس بیهودگی و آشفتگی کند؟ چرا باید واژههای سرد و سنگینش توی ذهنم تکرار شود هی تکرار شود، هی تکرار شود؟ چرا باید کتابی را اساسا بخوانم که آخرین کتاب نویسندهای است که خودش را «ایستاده رو به دریا پشت پنجره» با تفنگ شکاری کالیبر 44 کشت؟ کتابی که موج میزند خودکشی توی واژههایش. کتابی که سرشار است به نظرم از یک جور عصیان بیسرانجام بیهوده، یک جور تاکید بر شکست انسان و توان او در برابر جهان. از این کتاب خوشم آمده چون وسط ماجرای نوشتن، «ریچارد براتیگان» تو را با خود همراه میکند. مثل اینکه تو داری در تقویم شخصیات روزنگاری میکنی، انگاری داری وبلاگ مینویسی. مثل اینکه تو خود نویسندهای، نه، مثل اینکه تو و نویسنده مشترک دارید مینویسید. انتظار، دائم تو در انتظاری تا حال نویسنده خوب بشود و بیاید ادامه کتاب پراکنده و نسبتا بیسروتهش را، که از چند ماه پیش رها کرده بود، از سر بگیرد. تعلیق، مدام شخصیتها وارد میشوند و ناکام وسط داستان رها میشوند، حتا موضوع احتمالا اصلی داستان یعنی زنی که خود را در خانه حلقآویز کرده، به عمد نیمهپرداخته رها میشود و روی طناب تاب میخورد، تو رهایی میشوی و تاب میخوری! انگار ذهن آشفته نویسنده، ذهن پریشان توست در تب و تاب درونیاتی که درون تو سخن میگویند. آری نوشته خیلی درونی است، تو به درونیترین قسمت وجود یک آدم راه بردهای، کسی که وقتی سرگرم شوی و فراموشت بشود نویسنده است، یک آدم معمولی مییابیاش و با روزمرگیهای واقعی یک آدم گوشت و پوست و استخواندار در دنیای راستی همراه میشوی… مثل یک فیلم مستند درباره زندگی یک آدم. مستندی که البته زمان در آن به هم ریخته و تو نمیدانی کدام بخش از روایت واقعیت زندگی شخصیت است و کدام یک زاییده خیال بافیهای ذهن پریشان او. داستانی که انگار چکیده اتفاقات زندگی واقعی نویسنده است و پس از بازگو کردن نیمهکاره هر اتفاق، نویسنده مدام به تو وعده بازگشت به میدهد، در حالی که هرگز به آنها بازنمیگردد تنها مدام تکرارشان میکند. ماجراهایی که مهم هم نیستند از نیمههای داستان دیگر… همه اینها میکشاندم، این سبک عجیب و منحصر به فرد جذبم میکند. همه اینها به علاوه اینکه براتیگان تو را مستقیم موردخطاب قرار میدهد، با تو رو در رو حرف میزند، برای تو، انگار برای شخص تو مینویسد. برای همین از این کتاب خوشم میآید. خوشم هم که بیاید یعنی باید بخوانمش؟ این طور با ولع بیتوجه به سردردم از کلمهها باید بخوانم تا پایان بیابد؟ پایانی که در من ادامه پیدا میکند بدون اینکه بتوانم تمامش کنی… مگر من با خودم به این نتیجه نرسیده بودم که دلیلی ندارد تا ته ته سیاهیها بروم؟ مگر به این خودآگاهی نرسیدهام که من آدم روبرو شدن با این جور تلخیها نیستم که نه توان هضمشان را دارم و اینکه بخوانم و بعدش بروم غذایم را بلمبانم و نه قدرت عصیانی از دست عصیانهای این نویسنده طرفدار جنبش بیت که همه چیز را رها کنم و بروم تا انتهاش! این نوشته در وبلاگم: http://mehr-giah.blogfa.com/post/69/%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA-