امتیاز نداده‌اید

زهیر یک رمان است که نام آن از داستان EL Zahir «خورخه لوئیس بورخس» اقتباس شده است. بورخس مفهوم زهیر را متعلق به سنت اسلامی می‌داند و حدس می‌زند در آغاز سدة هجدهم مطرح شده باشد. زهیر به عربی یعنی بیش از حد تابناک، مرئی، حاضر، چیزی که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. چیزی یا کسی که وقتی برای اولین بار با آن ارتباط پیدا می‌کنیم، کم کم فکر ما را اشغال می‌کند، تا جایی که نمی‌توانیم به چیز دیگری فکر کنیم. ماجرای این کتاب با ناپدید شدن همسر یک نویسنده که به عنوان خبرنگار جنگی فعالیت می‌کند، آغاز می‌شود.

تعداد صفحه
۳۴۸
شابک
۹۷۸۹۶۴۸۴۹۷۳۰۴
سال نشر
۱۳۸۴
نسخه‌ها
جلد کتاب زهیر
جلد کتاب زهیر
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

دو آتش نشان وارد جنگلی می‌شوند تا اتش کوچکی را خاموش کنند. آخر کار وقتی از جنگل بیرون می‌آیند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز. سوال: کدامشان صورتش را می‌شوید ؟ اشتباه کردید، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می‌کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است. اما آن که صورتش تمیز است می‌بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش می‌گوید: حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم

به قول یک خردمند ایرانی، عشق بیماری‌است که هیچ کس درمانش را نمی‌خواهد. آن که عشق بر او هجوم می‌برد، پس از هجوم میلی به برخاستن ندارد، و آن‌که از عشق رنج می‌برد، میلی به شفا ندارد.

منم همه و هیچ. همچو بادم، و راه نمی‌یابم به آن‌جا که درها و پنجره‌هایش بسته است.

استر می‌پرسد چرا مردم غمگینند ؟ پیرمرد جواب می‌دهد ساده است مردم اسیر سرگذشت شخصی شانند. همه اعتقاد دارند هدف این زندگی پیروی از یک برنامه است. کسی از خودش نمی‌پرسد که آیا این برنامه خود اوست یا شخص دیگری آن را برایش ریخته است. تجربه کسب میکنند خاطره می‌اندوزند مال جمع می‌کنند ونظرات دیگران را بر دوش می‌کشند که بسیار سنگین‌تر از تحمل آنهاست بنابر این رویاهای خودشان را از یاد می‌برند…

امامی توانستم جمله ای انتخاب کنم که زمانی که مردم روی سنگ قبرم بنویسند « اوزمانی مرد که هنوز زنده بود» شاید جمله متناقضی باشد اما خیلی‌ها را می‌شناختم که دیگر از زنده بودن دست کشیده بودند هرچند همچنان کار می‌کردند می‌خوردند وفعالیت‌های اجتماعی اشان را پیگیری می‌کردند به شکلی خودکار همه کار می‌کردند ولحظه جادوئی همراه با هر روز را درک نمی‌کردند مکث نمی‌کردند تا به معجزه ای زندگی بیندیشند فکر نمی‌کردند که هر دقیقه ممکن است آخرین دقیقه زندگی آنها بر روی زمین باشد…