الف
- نوشته پائولو کوئیلو
- ترجمه آرش حجازی
- ناشر کاروان
آه نه. دیگر حوصله مراسم دیگری را ندارم! آیین دیگری برای احضار نیروهای نامرئی در جهان مرئی! چه ربطی دارد به دنیای امروز ما؟ فارغالتحصیلها از دانشگاه که بیرون میآیند کار گیر نمیآورند. مسنها بازنشسته میشوند و گرفتار یک لقمه نانند. آدم بزرگها که از نه صبح تا پنج بعدازظهر جان میکنند تا خرج خانواده و تحصیل بجههایشان را بدهند، فرصتی برای رویاهایشان ندارند. مدام با سر میخورند به چیزی که ما بهش میگوییم ‹‹واقعیت تلخ››.
- تعداد صفحه
- ۲۴۸
- شابک
- ۲۵۰۰۱۱۰۰۰۳۲۷۷
- سال نشر
- ۱۳۹۱
- تعداد نقل قول
- ۲۹
نقل قولها و فعالیتها
۲۹ نقل قول
دوستت دارم. دوستت دارم چون تمام عشقهای دنیا به رودهای مختلفی میمانند که به یک دریاچه میریزند، به هم میرسند و عشقی یگانه میشوند که #باران میشود و زمین را برکت میبخشد. دوستت دارم، مثل #رودی که شرایط مناسب برای شکوفایی درختها و بوتهها و گلها را در کرانه اش فراهم میکند. دوستت دارم، مثل رودی که به تشنگان آب میدهد و مردمان را به هر جا بخواهند، میبرد. دوستت دارم، مثل رودی که میفهمد جاری شدن به شکلی دیگر را از فراز آبشارها بیاموزد، و بفهمد که باید در نقاط کم عمق #آرام بگیرد. دوستت دارم، چون همه در یک مکان زاده میشویم، از یک سرچشمه، و آن سرچشمه مدام آب ما را تأمین میکند. برای همین، وقتی احساس ضعف میکنیم، فقط باید کمی #صبر کنیم. بهار بر میگردد، برفهای زمستانی آب میشود و ما را سرشار از نیروی تازه میکند. دوستت دارم، مثل رودی که به شکل قطره ای تنها در کوهستانها آغاز میکند و کم کمک رشد میکند و به رودخانههای دیگر میپیوندد، تا سرانجام میتواند برای رسیدن به مقصدش، از کنار هر #مانعی عبور کند. عشقت را میپذیرم و عشق خودم را نثارت میکنم. نه عشق مردی به یک زن، نه عشق پدری به فرزندش، نه عشق خدا به مخلوقاتش، که عشقی بی نام و بی توجیه، مثل رودی که نمیتواند توجیه کند چرا در مسیری مشخص جاری است، و صرفاً پیش میرود. عشقی که نه چیزی میخواهد و نه در ازایش چیزی میدهد؛ فقط #هست. من هرگز مال تو نخواهم بود و تو هرگز مال من؛ اما میتوانم صادقانه بگویم دوستت دارم، دوستت دارم، #دوستت دارم. #الف #پائولو_کوئلیو
گاهی باید راه درازی را سفر کنی تا آنچه را کنارت است بیابی.
اگر از شما خواستند، دریغ نکنید. وقتی بر در شما میکوبند، بگشایید. وقتی چیزی از دست میدهند و نزد شما میآیند، در یافتن گم شده یاری شان کنید. نخست اما، بخواهید، بر در بکوبید و گم شده خود را بشناسید.
مشکل واژهها این است که حس کاذبی به آدم میدهند که منظورش را رسانده و حرف دیگران را میفهمد. اما وقتی بر میگردد و با سرنوشت روبه رو میشود، پی میبرد که کلمات کافی نیست.
فقط بچهها اعتقاد دارند هر کاری از دستشان بر میآید. راحت اعتماد میکنند و نترس هستند. به قدرت خودشان باور دارند و هر چه دلشان میخواهد به دست میآورند. وقتی بزرگ میشوند، کم کم میفهمند که آن قدرها هم که فکر میکردند قدرت ندارند و برای بقا به دیگران احتیاج دارند. بعد بچه شروع میکند به دوست داشتن و امید به اینکه دوستش بدارند، حتی اگر به معنای صرف نظر کردن از قدرتش باشد. همه مان به همین نقطه میرسیم: آدم بزرگ هایی که همه کار میکنیم تا ما را بپذیرند و دوست داشته باشند.