بانوی سپید

La dame blanche

۳.۸ از ۵ · ۴ رأی۱۲۸ صفحه۲۶ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

با گذر از کودکی دو چیز را از دست دادم، لذت گم کردن کفش‌هایم در گل و پابرهنه برگشتن به خانه، در حالیکه در آب به دنبال گل‌های سرخ آتشین می‌گشتم، و سرزنش‌های مادرم که بیشتر به دلیل نگرانی برای من و کمتر به سبب ناراحتی حقیقی‌اش بود، زیرا اگرچه اخم‌ها را در هم می‌کشید اما لبخند می‌زد.

تعداد صفحه
۱۲۸
شابک
۹۷۸۹۶۴۷۵۱۸۷۹۶
سال نشر
۱۳۹۰
تعداد نقل قول
۲۶
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۲۶ نقل قول

گاه کسی به سراغمان می‌آید که ما را از شخصیت‌مان رها می‌کند، شخصیتی که آن را با وجودمان اشتباه گرفته بودیم. چنین رستاخیزی نیازمند دو احساس است. عشق و شهامت. شهامت آتشی است که از تفاوت‌های اندک میان چوب‌ها هراسی ندارد. عشق، محبتی است که به گونه‌ای خستگی ناپذیر، پایدار می‌ماند.

روزی فرا می‌رسد که دیگر هیچکس برایت بیگانه نیست. آن روز ورود ترا به زندگی واقعی تبرک می‌کند.

ادوارد دیکنسون وقتی دفترچه‌های حسابرسی اش را می‌بندد و قبل از خواب، دفتر ثبت معنوی روحش را باز می‌کند، فقط یک صفحهٔ سفید می‌بیند: هیچ مطلبی وارد نشده، هیچ مطلبی خارج نشده است.

آدم‌ها یا دنیا (پول، افتخار، همهمه) را می‌پرستند یا زندگی را (اندیشهٔ سرگردان، مردم گریزی روح ها، شجاعت سهره ها). مسئله فقط مسئله سلیقه است.

ادوارد دیکنسون صورتی عبوس، چانه ای جلو آمده و دو چشم سیاه دارد که شما را به دقت می‌کاوند، درباره تان قضاوت می‌کنند و سرانجام بی آن که هرگز نگاهتان کرده باشند، محکوم می‌کنند.