رفیق اعلی (روزنهای به زندگی فرانچسکوی قدیس)
- نوشته کریستین بوبن
- ترجمه پیروز سیار
- ناشر طرح نو
کریستیان بوبن که از چهرههای سرشناس ادبیات معاصر فرانسه است، در کتاب رفیق اعلی کوشیده است تا با دیدی فلسفی و زبانی شاعرانه به تفسیر زندگی فرانچسکوی قدیس بپردازد. این قدیس مشهور ایتالیایی که یکی از بزرگترین فرقههای مذهب کاتولیک را پدید آورد و پایهگذار نوعی مشرب عرفانی در آیین مسیحیت شد، پیامآور عشقی الهام گرفته از احساس عاطفی مادر نسبت به فرزند بود، چرا که تنها صورت حقیقی عشق را نهفته در این احساس میدید و تمامی گونههای دیگر عشق را ریاکارانه و دروغین میانگاشت و برآن بود که آدمیان و حیوانات و نباتات و جمادات را جملگی از این عشق حقیقی بهرهمند سازد. دراینباره، در فصل مربوط به کودکی فرانچسکو در کتاب حاضر چنین میخوانیم: «فرانچسکوی کوچولو که این زمان صورتش را به شیر و اشکآلوده است، از آنرو در آینده تقدسی عظیم مییابد که از این گنج احساس مادرانه بهره میگیرد و جانوران و درختان و جمله جانداران را از آنچه مادران همواره برای نوزاد خویش پدید آوردهاند، برخوردار میسازد.»
- تعداد صفحه
- ۱۸۴
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۷۱۳۴۶۰۶
- سال نشر
- ۱۳۸۸
- تعداد نقل قول
- ۳
نقل قولها و فعالیتها
۳ نقل قول
به سوی خواهرم خاک، معشوقه ام خاک، مادرم خاک… مادرم آسمان.
نزد ما تاریخ اندک و بسیار اندک است. ما پادشاهانی داشته ایم. آنان تاج بر سر گذاشتند. به یکدیگر رشک ورزیدند. همدیگر را به خاک و خون کشیدند. پس از گذشت چند قرن محو شدند و جز غبار برخاسته از سم اسبانشان، نشانی از خود بر جای نگذاشتند. اتفاق میافتد که خیش گاوآهن دهقانی به سنگ گور یکی از آنها گیر کند. او جواهرات از جنس فلز زرد رنگ و اسکلتهای از جنس استخوان سفیدفام را از زمین بیرون میآورد. آنها را کمی دورتر پرت میکند و سپس بر سر کار خویش بازمی گردد و این تأخیر، نه چندان دل چرکینش میسازد. / از کتاب دوم (چهرهٔ دیگر)
راهی که به هدف ختم میشود پیدا نیست و سبب بیماری نیز در همین نبودن راه و نامطمئن بودن مسیرهاست. در برابر مسئله نیستیم، درون آنیم. مسئله خود ماییم. آنچه میخواهیم حیاتی تازه است، اما ارادهٔ ما که وابسته به حیات پیشین ماست، به کلی ناتوان است. به کودکانی میمانیم که تیله ای در درست چپ خویش دارند و تنها هنگامی حاضرند آن را رها سازند که اطمینان یابند به ازای آن سکه ای در درست راستشان گذاشته شده است: میخواهیم به حیات تازه ای بپیوندیم، اما حیات پیشین را نیز نمیخواهیم از کف بدهیم. نمیخواهیم لحظهٔ گذار و زمانی که دستمان خالی میشود، حس کنیم.
ما درون شهرها و حرفهها و خانوادهها زندگی میکنیم. اما جایی که به راستی در آن زندگی میکنیم، مکانی مادی نیست. جایگاه راستین زندگی ما همان مکانی نیست که روزهایمان را در آن سپری میکنیم، بلکه جایی است که در آن امید میبندیم بی آنکه بدانیم چه چیز امیدوارمان ساخته است، جایی است که در آن آواز سر میدهیم بی آنکه بدانیم چه چیز به آواز خواندنمان واداشته است.

