حضرت دوست

۳.۷ از ۵۱۲۴ صفحه۱ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

در «حضرت دوست» هنر کریستین بوبن در بیان روایت‌گرانه به اوج خود می‌رسد. پسری از خانواده‌ای متمول، به سال ۱۱۸۲ میلادی در آسیزی واقع در ایتالیای مرکزی به دنیا می‌آید. او فرزند یک تاجر پارچه است و تاجر پارچه سودایی پول و ثروت. مادر او را فرانچسکو و پدر او را فرانسوا می‌خواند. پسر که سودای جنگاوری در سر دارد در لباس شوالیه‌ای متهور به جنگ می‌رود، اما دیدن جذامیان و مریض شدن خویش انقلابی درونی را در او باعث می‌شود. از این پس هر چه دارد را به فقرا می‌بخشد. پیامی درونی به او می‌گوید که در پی ساختن خانه خدا باشد و او دور از خانواده و دوستان، بدون داشتن سقفی برای سرپناه، تنها با ردایی بر دوش به آغوش طبیعت پناه می‌برد و چه زیبا طبیعت برای او مادری می‌کند!

تعداد صفحه
۱۲۴
شابک
۹۷۸۹۶۴۸۶۷۳۶۶۱
سال نشر
۱۳۸۸
تعداد نقل قول
۱
نسخه‌ها
جلد کتاب رفیق اعلی (روزنه‌ای به زندگی فرانچسکوی قدیس)
جلد کتاب قدیس فرودستان
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱ نقل قول

به سوی خواهرم خاک، معشوقه ام خاک، مادرم خاک… مادرم آسمان.

نزد ما تاریخ اندک و بسیار اندک است. ما پادشاهانی داشته ایم. آنان تاج بر سر گذاشتند. به یکدیگر رشک ورزیدند. همدیگر را به خاک و خون کشیدند. پس از گذشت چند قرن محو شدند و جز غبار برخاسته از سم اسبانشان، نشانی از خود بر جای نگذاشتند. اتفاق می‌افتد که خیش گاوآهن دهقانی به سنگ گور یکی از آنها گیر کند. او جواهرات از جنس فلز زرد رنگ و اسکلتهای از جنس استخوان سفیدفام را از زمین بیرون می‌آورد. آنها را کمی دورتر پرت می‌کند و سپس بر سر کار خویش بازمی گردد و این تأخیر، نه چندان دل چرکینش می‌سازد. / از کتاب دوم (چهرهٔ دیگر)

راهی که به هدف ختم می‌شود پیدا نیست و سبب بیماری نیز در همین نبودن راه و نامطمئن بودن مسیرهاست. در برابر مسئله نیستیم، درون آنیم. مسئله خود ماییم. آنچه می‌خواهیم حیاتی تازه است، اما ارادهٔ ما که وابسته به حیات پیشین ماست، به کلی ناتوان است. به کودکانی می‌مانیم که تیله ای در درست چپ خویش دارند و تنها هنگامی حاضرند آن را رها سازند که اطمینان یابند به ازای آن سکه ای در درست راستشان گذاشته شده است: می‌خواهیم به حیات تازه ای بپیوندیم، اما حیات پیشین را نیز نمی‌خواهیم از کف بدهیم. نمی‌خواهیم لحظهٔ گذار و زمانی که دستمان خالی می‌شود، حس کنیم.

ما درون شهرها و حرفه‌ها و خانواده‌ها زندگی می‌کنیم. اما جایی که به راستی در آن زندگی می‌کنیم، مکانی مادی نیست. جایگاه راستین زندگی ما همان مکانی نیست که روزهایمان را در آن سپری می‌کنیم، بلکه جایی است که در آن امید می‌بندیم بی آن‌که بدانیم چه چیز امیدوارمان ساخته است، جایی است که در آن آواز سر می‌دهیم بی آن‌که بدانیم چه چیز به آواز خواندنمان واداشته است.