- نوشته آلبر کامو
- ترجمه حمیرا پورمحمدی
- ناشر بدرقه جاویدان
این رمان به ظاهر ساده است. و این را کامو به شدت احساس کرده است: یک ((اضطراب)) در تمام طول کتاب وجود دارد، حتی در لحظاتی که احساس میشود همه چیز دارد راحت میگذرد، خواننده کنجکاو میشود و وادار میشود در مورد تردیدهایش از خود سوال کند. انگار نویسنده خواسته است به او یادآوری کند که در اینجا چیزی رازآمیز وجود دارد که باید کشف شود. برنار پنگو
- تعداد صفحه
- ۱۱۲
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۷۷۳۶۷۶۳
- سال نشر
- ۱۳۹۰
- تعداد نقل قول
- ۴
نقل قولها و فعالیتها
۴ نقل قول
اما،البته آدم نمیتواند همیشه منطقی باشد
آنطور که کشیش میگفت عدالت انسانی مهم نبود و عدالت الهی بود که اهمیت داشت.
بعضی وقتها آدم خیال میکند از چیزی مطمئن است؛ در حالی که واقعا مطمئن نیست. به هر حال، من مطمئن نبودم که واقعا چه چیزی برایم جالب است اما کاملا مطمئن بودم که چه چیزهایی برایم جالب نیست.
روزها بود که دیگر نامهای نفرستاده بود. آن شب به این مسئله فکر کردم و به خودم گفتم شاید از اینکه معشوقهی یک مرد محکوم به مرگ باشد، خسته شده است. درضمن از ذهنم گذشت که شاید مریض شده یا مرده باشد. این چیزها پیش میآیند. تازه از کجا میتوانستم بدانم، چون سوای تنمان که حالا از هم جدا بود، چیزی نبود که ما را به هم مربوط کند یا حتی ما را به یاد هم بیندازد. به هر حال، از آن لحظه به بعد، یاد کردن ماری دیگر برایم معنایی نداشت. من به مردهی او علاقهای نداشتم. به نظرم این کاملا طبیعی است؛ درست همانقدر طبیعی که میدانستم وقتی من هم بمیرم، همه فراموشم میکنند.
فرقی نمیکند در سیسالگی بمیری یا در هفتادسالگی، چون در هر حال آدمهای دیگر همچنان زنده خواهند بود و زندگی خواهند کرد، شاید هزاران هزار سال.
این داستانیه که باید همه بخوننش…شخصیت مورسو فوق العادست و درک کردنش نیاز به زندگی کردنش داره…و بالاخره همه زندگیش میکنیم
نویسنده با مهارت تمام این کتاب رو نوشته حتی یک جمله ی اضافه در این کتاب وجود نداره داستان اول شخص نقل میشه و بیگانگی اون با ادمهای دور و برش و حتی مادرش حقیقتا ادم رو ب فکر درباره ی حقیقت وجود انسان وا میداره سرنوشت عجیب و پایان داستان تا حدی شوک اوره تا چه حد یک نفر ،یک انسان میتونه بین بقیه ی ادمها بیگانه باشه! کتاب خوبی برای خوندنه




































