بیگانه

The Stranger

۱۲۸ صفحه
امتیاز نداده‌اید

کتاب بیگانه، اثر نویسنده ی فرانسوی، آلبر کامو بوده و در سال ۱۹۴۲ انتشار یافته است. از پس زمینه و جان مایه ی رمان بیگانه ، اغلب به عنوان مثالی از فلسفه ی ابزورد و هستی گرایانه ی کامو یاد شده است؛ گرچه خود او، اگزیستانسیال بودن این اثر را رد کرده است. شخصیت اصلی کتاب، یک مرد فرانسوی/الجزایری بی تفاوت به نام مورسو است که با عباراتی چون «شهروند رام شده ی فرانسه در آفریقای شمالی» و «مرد مدیترانه ای» توصیف شده است؛ هرچند مورسو به ندرت از فرهنگ سنتی مدیترانه بویی برده و در آن سهیم می شود. او در مراسم خاک سپاری مادرش حضور می یابد و چند روز بعد، مردی عرب را که درگیر تنازعی با یکی از دوستانش بوده، در الجزیره ی تحت اشغال فرانسوی ها به قتل می رساند. مورسو محاکمه و به اعدام محکوم می شود. داستان به دو بخش قبل و بعد از قتل تقسیم شده و به صورت اول شخص، توسط شخصیت اصلی روایت می شود. کتاب بیگانه، چهار بار به زبان انگلیسی و همچنین به زبان های متعدد دیگری ترجمه شده و یکی از برترین آثار کلاسیک قرن بیستم به حساب می آید. روزنامه ی لوموند فرانسه، رمان بیگانه را در در رتبه ی نخست صد کتاب برتر قرن قرار داده است.

تعداد صفحه
۱۲۸
شابک
۹۷۸۶۰۰۷۲۴۱۹۲۹
سال نشر
۱۴۰۳
نسخه‌ها
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه (پالتویی)
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
جلد کتاب بیگانه
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

اما،البته آدم نمی‌تواند همیشه منطقی باشد

آن‌طور که کشیش می‌گفت عدالت انسانی مهم نبود و عدالت الهی بود که اهمیت داشت.

بعضی وقت‌ها آدم خیال می‌کند از چیزی مطمئن است؛ در حالی که واقعا مطمئن نیست. به هر حال، من مطمئن نبودم که واقعا چه چیزی برایم جالب است اما کاملا مطمئن بودم که چه چیزهایی برایم جالب نیست.

روزها بود که دیگر نامه‌ای نفرستاده بود. آن شب به این مسئله فکر کردم و به خودم گفتم شاید از این‌که معشوقه‌ی یک مرد محکوم به مرگ باشد، خسته شده است. درضمن از ذهنم گذشت که شاید مریض شده یا مرده باشد. این چیزها پیش می‌آیند. تازه از کجا می‌توانستم بدانم، چون سوای تنمان که حالا از هم جدا بود، چیزی نبود که ما را به هم مربوط کند یا حتی ما را به یاد هم بیندازد. به هر حال، از آن لحظه به بعد، یاد کردن ماری دیگر برایم معنایی نداشت. من به مرده‌ی او علاقه‌ای نداشتم. به نظرم این کاملا طبیعی است؛ درست همانقدر طبیعی که می‌دانستم وقتی من هم بمیرم، همه فراموشم می‌کنند.

فرقی نمی‌کند در سی‌سالگی بمیری یا در هفتادسالگی، چون در هر حال آدم‌های دیگر همچنان زنده خواهند بود و زندگی خواهند کرد، شاید هزاران هزار سال.