سرگذشت شورانگیز ورتر

امتیاز نداده‌اید

عزیزم... چقدر از این مسافرت خوشجالم... واقعا دل انسان چیست از چون توئی که در قلب من جای داری و هرگز از من دور نبوده‌ای جدائی اختیار کرده و با این حال از مسافرت خود راضی باشم، اما می‌دانم که تو مرا می‌بخشی. مثل این است که تقدیر، تمام روابط خارج مرا به طور عمده برای پریشان ساختن این دل غمدیده فراهم می‌سازد.

تعداد صفحه
۲۱۳
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۴۶۳۰۱۴
سال نشر
۱۳۹۵
نسخه‌ها
جلد کتاب رنج‌های ورتر جوان
جلد کتاب رنج‌‎های ورتر جوان
جلد کتاب سرگذشت شورانگیز ورتر
جلد کتاب رنج های ورتر جوان
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

چقدر خوشحالم که گذاشته‌ام و رفته‌ام! دوست عزیز، راستی که قلب آدمی چیست! من حتی تویی را که دوست دارم و دلبسته‌اش هستم، می‌گذارم و می‌روم و خوشحالم!

یک روز در حین خداحافظی ، دست خود را پیش آورد و ب من گفت: بدرود ورترِ عزیز! ورترِ عزیز! این نخستین بار بود ک از کلمه ی عزیز برای من استفاده می‌کرد و شادی ک از شنیدن این سخن در وجودم احساس کردم تا مغز استخوانم نیز نفوذ یافت! آن را صد بار با خود تکرار کردم و در هنگام شب ، آن هنگام ک قصد رفتن ب بستر را داشتم و در حالی ک راجع ب انواع چیزها با خود سخن می‌گفتم ، ناگهان با خود گفتم شب خوش ورترِ عزیز! و نتوانستم از کار خود ب خنده نیفتم.

نظاره کردن ب او ، چه لذتی برای روحم در بردارد! آن هم در میان دایره خواهران و برادرانش!

ما برای چیزهایی که به سرمان نخواهد آمد بر خود می‌لرزیم و پیوسته بر همه چیزهایی که از دست نداده‌ایم اشک می‌ریزیم.

تنها عشق است که در جهان وجود آدمی را ضروری می‌کند.