- نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری
- ترجمه ایرج انور
- ناشر میلکان
تا ۶ سال پیش که در صحرای افریقا زد و هواپیمام خراب شد. یک توی موتورم خراب شده بود، من هم که نه مکانیک داشتم و نه مسافر، کمر بستم تا خودم تنهایی، آن خرابی را تعمیر کنم. مسئله، مسئله مرگ و زندگی بود. حداکثر هم تا ۸ روز آب برای خودن داشتم. شب اول، هزار فرسنگ دور از هر آبادی، روی شن خوابید. حتا از یک کشتی شکسته، چسبیده به یک تخته پاره وسط دریا که دستش از همه جا بریده باشد، تنهاتر بودم. پس خودتان تصور کنید که سحر، از شنیدن یک صدای شیرین ظریف که بیدارم کرد، چقدر حیرتزده شدم. داشت میگفت: - لطفا... میشه یه گوسفند برام کشی؟ - چی؟ - یه گوسفند واسم نقاشی کن... مثل آدمهای برقزده از جام پریدم. چند بار چشمهام را مالیدم. با دقت که دور و برم را نگاه کردم، یک آدم کوچولوی حیرتانگیز دیدم که خیلی جدی داشت براندازم میکرد. اینجا می توانید بهترین شکلی را - که بعدا موفق شدم از او بکشم - ببینید. البته نقاشی من جذابیتش خیلی از خود او کمتر است.
- تعداد صفحه
- ۹۶
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۷۴۴۳۶۹۹
نقل قولها و فعالیتها
اگر این شاخک شاخکِ تربچهای گلِ سرخی چیزی باشد میشود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشهکنش کند سلاام یه سوال اینجا معنی باید به مجردی که دستش را خواند ریشه کنش کند یعنی چی؟
وقتی یک رازی خیلی بزرگ باشد انسان جرات نافرمانی ندارد
اگه کسی گل رو دوست داشته باشد که تو کرورها کرور ستاره فقط یه دونه ازش هست برای احساس خوشبخی همین قدر بسه که نگاهی به آن همه ستاره بندازه و با خودش بگه « گل من یه جایی میون اون ستاره هاست»
هیچوقت نباید به حرف گلها گوش داد. گل رو فقط باید بویید و تماشا کرد.
روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. توتازنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تومسئول گلتی…

















