دختری با گوشواره مروارید
Girl with a Pearl Earring
- نوشته تریسی شوالیه
- ترجمه گلی امامی
- ناشر چشمه
نقاش معروف هلندی، یوهانس ورمیر، با داشتن ۳۵ تابلوی نقاشی منسوب به خود، یکی از بزرگترین معماهای هنری قرن هفدهم را طرح کرده است. اطلاعات ناچیز در دسترس از زندگی او، از تعدادی سند و مدرک قانونی و معتبر به دست آمده اند. با این وجود، نقاشی های فوق العاده ی ورمیر از زندگی روستایی، با ظرافت ها و دقت در نور و بافت شان، عصر طلایی کشور هلند را رقم زده اند. تصویر او از دختری ناشناس با گوشواره ی مروارید، جذابیت خود را در طول قرن ها حفظ کرده است. همین نقاشی سحرآمیز است که موضوع اصلی دومین رمان تریسی شوالیه با همین عنوان را شکل داده است. رمان دختری با گوشواره مروارید، به خانه و خانواده ی موفق و سعادتمند ورمیر در شهر دلفت در دهه ی ۱۶۶۰ می پردازد. پس از استخدام شدن گریت، قهرمان حساس و باهوش رمان، به عنوان مستخدم آن جا، شرایط حاکم بر خانه به سوی آشفتگی و آشوب می رود. ابتدا، راوی شانزده ساله ی داستان با اربابش بسیار نزدیک و صمیمی شده، سپس ورمیر او را به دستیاری خود برگزیده و درنهایت، گریت را به عنوان مدل یکی از نقاشی هایش انتخاب می کند.
- تعداد صفحه
- ۲۴۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۶۲۰۴۰۰
- سال نشر
- ۱۴۰۴
نقل قولها و فعالیتها
« موهایت چه رنگی است؟» « قهوه ای. » « روشن یا تیره؟» « تیره. » پیتر لبخند زد. گویی کودکی را به بازی ترغیب میکند. « صاف یا مجعد؟» « هیچکدام. هردو. » از شدت گیجی خودم را جمع کردم. « بلند یا کوتاه؟» مکث کردم. « تا زیر شانه هایم. » همچنان لبخند میزد، سپس نگاهی دیگر به من انداخت و به سوی میدان بازار به راه افتاد.
مردی استثنایی است. چشمانش یک گنج طلا میارزد. ولی گاهی دنیا را فقط آن طور که خودش میخواهد میبیند، نه آن طور که هست. نتیجه دیدگاه هایش را برای دیگران، در نظر نمیگیرد. فقط به خودش و کارش فکر میکند، نه به تو. پس باید حواست جمع باشد.
« حالا به من نگاه کن» برگشتم و از روی شانه چپم به او نگاه کردم. نگاهمان در هم گره خورد نمیتوانستم به چیزی جز این که خاکستری چشمانش به رنگ درون یک صدف است، فکر کنم. به نظر میرسید در انتظار چیزی است. صورتم از ترس چیزی که از من انتظار داشت و به او نمیدادم، در هم فشرده شد. با صدایی ملایم گفت، « گری یت» کافی بود همین را بگوید. چشمانم از اشک پر شد که نگذاشتم بریزد. حالا فهمیدم. « درست شد، حرکت نکن. » میخواست مرا نقاشی کند.
در حین کار گفت، « بین برداشت کاتولیکها و پروتستانها از نقاشی تفاوتی وجود دارد. ولی به آن عمیقی که فکر میکنی نیست. ممکن است نقاشی برای کاتولیکها در خدمت اهداف روحانی باشد، ولی فراموش نکن که پروتستانها خداوند را همه جا میبینند، در همه چیز. پس آیا با نقاشیِ چیزهای روزمره –مثل میز و صندلی، کاسه و پارچ، سرباز و خدمتکار– نمیتوان به آفرینش خداوند ارج گذارد؟»
گفت، « نقاشی، کاتولیک یا پروتستان ندارد، بلکه مردمی هستند که به آن مینگرند، و چیزی که توقع دارند میبینند. یک نقاشی در کلیسا مانند شمعی در اتاق تاریک است – از آن برای بهتر دیدن استفاده میکنیم. پلی است میان ما و خداوند. ولی شمع، پروتستان یا کاتولیک نیست. فقط یک شمع است. » . با جسارت گفتم، « برای دیدن خداوند به این چیزها نیاز نداریم. کلامش را داریم و همان برایمان کافی است. »
