Locondovinci

Locondovinci

@Locondovinci

  • ۱۱۲۳

    امتیاز

  • ۱۱

    دنبال‌کننده

  • ۹

    دنبال‌شونده

  • ۳

    نقد

  • ۴۱

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

لوین به یاد داشت که وقتی نیکلای از اشتیاقی روحانی در تاب بود و روزه می‌گرفت و با راهبان دمساز بود و در مراسم کلیسایی شرکت می‌کرد. از مذهب یاری می‌جست و می‌خواست از این راه طبیعت سودایی خود را مهار کند نه فقط کسی از او پشتیبانی نمی‌کرد بلکه همه، از جمله خود او ریشخندش می‌کردند، دستش می‌انداختند و او را «حضرت نوح» یا «جناب کشیش» می‌خواندند و هنگامی که مهار درید و به شرارت افتاد نیز هیچ کس کمکش نکرد و همه به وحشت از او دوری جستند.
۰ پسند
کیتی احساس می‌کرد که آنا زن بسیار ساده ای است و هیچ چیز خود را پنهان نمی‌کند اما در وجود او دنیایی از علایق پیچیده و شاعرانه نهفته است که بسیار والاست و او به آن راهی ندارد.
۰ پسند
- خوب، بار گناهان تو زیاد سنگین نیست. لوین گفت: چرا، با این همه، «چون دفتر زندگیم را با بیزاری باز می‌خوانم… می‌لرزم و لعنت می‌فرستم و افسوس می‌خورم…بله.» استپان آرکادیچ گفت: خوب چه می‌شود کرد، زندگی است دیگر…
۰ پسند
استپان آرکادیچ تأیید کرد که: البته همین طور است. هدف تمدن همین است. باید از هر کار لذت برد. - خوب، اگر هدف تمدن این است من ترجیح می‌دهم وحشی باشم.
۰ پسند
حضور او را در میان انبوه یخبازان از شادمانی و وحشتی دریافت که بر دلش چیره شد. او در آنسوی میدان ایستاده بود و با بانویی حرف می‌زد. به نظر می‌رسید که نه در لباسش چیز خاصی وجود دارد و نه در نحوه ی ایستادنش، اما لوین به همان آسانی او را باز شناخت که گفتی گل سرخی را در میان یک بغل گزنه.
۱ پسند
سرگی ایوانویچ گفت: خوب، من این را نمی‌فهمم - و بعد افزود: فقط یک چیز را می‌فهمم، و آن درس تواضعی است که یاد گرفته ام. از وقتی که برادرمان نیکلای به این روز افتاده من به آنچه اسمش رذالت است به چشم دیگری، یعنی با نرمی و اغماض بیشتری نگاه می‌کنم. می‌دانی چه کرده؟ لوین گفت: وای، وحشتناک است، وحشتناک!
۰ پسند
خانواده‌های خوشبخت همه به مثل هم اند، اما خانواده‌های شوربخت هر کدام بدبختی خاص خود را دارند.
۱ پسند
گرسنگی۱۳۹۴/۴/۱۲
- چرا این طور فکر می‌کردید؟ - برای اینکه خیلی می‌خندیدید. - بلی. درست است. آن زمان ما خیلی می‌خندیدیم. - ولی حالا نه؟ - آه! حالا هم چرا! بودن چقدر عالی بود!
۱ پسند
گرسنگی۱۳۹۴/۴/۱۲
بی نهایت منقلب بودم، نمی‌دانستم چه کنم؛ آن موجود تمام فکر هایم را به طور کامل به هم می‌ریخت. خرسند بودم به نحو عجیبی شاد بودم؛ به نظرم می‌رسید که به نحو لذت بخشی در خوشبختی غوطه ور می‌شوم. او به صراحت خواسته بود من را بدرقه کند، این فکر از جانب من نبود، میل خودش بود. ضمن آن که پیش می‌رفتیم نگاهش می‌کردم، و بیش از پیش شهامت می‌یافتم؛ او به من دلگرمی می‌داد و با هر حرفش من را مجذوب خودش می‌کرد. برای لحظه ای فقر خودم، پستی ام، تمام هستی رقت انگیزم را از یاد بردم، احساس کردم که خون گرم، در سراسر پیکرم در جریان است،…
۰ پسند
گرسنگی۱۳۹۴/۴/۱۲
وقتی گرسنه ایم حس هایمان چه دخالت‌ها که نمی‌کنند! احساس کردم مجذوب این موسیقی شده ام، در آن حل شده ام، به موسیقی بدل شده ام، جاری شده ام و خیلی مشخص احساس می‌کنم که جاری هستم، از خیلی بالا بر کوه‌ها سایه می‌افکنم، در منطقه‌های روشن پیاده روی می‌کنم.
۰ پسند
گرسنگی۱۳۹۴/۴/۱۲
حال به قدری گرسنه بودم که روده هایم مثل مارهایی در شکمم به هم می‌پیچیدند و هیچ چیز هم نمی‌گفت که تا شب نرسیده چیزی برای خوردن پیدا خواهم کرد. به تدریج که زمان می‌گذشت از لحاظ جسمی و روانی آسیب دیده‌تر می‌شدم، به کارهایی که روز به روز کمتر شرافتمندانه می‌شدند روی می‌آوردم.
۱ پسند
گرسنگی۱۳۹۴/۴/۱۲
مسلما راه دیگری جز رفتن به جنگل وجود نداشت. کاش اقلا زمین این قدر خیس نبود. به پتویم دست کشیدم، بیش از پیش به این فکر که در بیرون بخوابم خو می‌کردم. در جستجوی جایی در شهر به قدری آزار دیده بودم که از آن خسته و بیزار شده بودم. دست کشیدن از بازی، کنار کشیدن از نبرد و ول گشتن در خیابان‌ها بدون داشتن فکری در سر لذتی واقعی به شمار می‌رفت.
۰ پسند
گرسنگی۱۳۹۴/۴/۱۲
- هرگز به این فکر نمی‌افتادم که برای هر مدادی چنین راه درازی را طی کنم؛ ولی این یکی ماجرای دیگری دارد، دارای دلیل خاصی است. این تکه مداد، هر چند هم که ناچیز به نظر برسد، خیلی ساده من را به آدمی که در دنیا هستم تبدیل کرده، یعنی من را در رده ای که در زندگی هستم قرار داده…
۲ پسند
گرسنگی۱۳۹۴/۴/۱۲
به قدم زدن در خیابان‌ها ادامه دادم، بی آنکه در قید چیزی باشم ول می‌گشتم، بی آنکه نیازی داشته باشم در گوشه ای ایستادم، مسیرم را عوض کردم، یکی از خیابان‌های جانبی را که کاری در آن نداشتم در پیش گرفتم. همه چیز را به حال خود می‌گذاشتم، در بامداد شاد ول می‌گشتم، بی خیالی ام را در میان آدم‌های خوشبخت دیگر به این سو و آن سو می‌کشاندم. هوا خالی و روشن بود، و بر جانم سایه ای نبود.
۰ پسند
ما در مزارع هر روز می‌میریم. دیگر امیدی برای ادامه دادن باقی نمانده است. رؤیای شادی ما نابود شد- حالا تنها تنگدستی برایمان باقی مانده.
۰ پسند
گرسنگی این گونه آغاز می‌شود: صبح سرزنده بیدار می‌شوی، بعد ضعف به سراغت میآید، بعد بی حوصله می‌شوی، بعد هوش و حواست را از دست می‌دهی- بعد آرام می‌شوی، و بعد وحشت به سراغت می‌آید.
۰ پسند
روزی مردی در راه رفتن به سر کار، مرد دیگری را ملاقات کرد که یک قرص نان لهستانی خریده بود و به خانه اش بر می‌گشت. کم با زیاد همه ی داستان همین بود.
۰ پسند
مرد موقرمزی بود که نه چشم داشت و نه گوش. حتی مو هم نداشت، بنابراین بدون هیچ دلیلی موقرمز نامیده می‌شد. نمی‌توانست صحبت کند، چون دهان نداشت. حتی دماغ هم نداشت. او نه پا داشت و نه دست. نه شکم، نه کمر، نه ستون فقرات و نه حتی دل و روده. اصلا چیزی آن جا نبود! با این حساب دیگر معلوم نیست درباره ی چه کسی صحبت می‌کنیم. در حقیقت بهتر است بیش از این درباره اش صحبت نکنیم.
۰ پسند
اول فکر کردم «این قصر خدایان است». اتاق‌های نامسکون را کاویدم و حرفم را اصلاح کردم: «خدایانی که آن را ساخته اند، مرده اند.» به ویژگی هایش توجه کردم و گفتم: «خدایانی که آن را ساخته اند دیوانه بوده اند».
۰ پسند
ملکوت۱۳۹۴/۴/۵
با تنها دستم، دست راستم، می‌نویسم. دیگر عادت کرده ام. در این اتاق عجیب که دکتر حاتم مرا در آن خوابانده است بیش از هر وقت و مثل همیشه دنبال فراموشی می‌گردم. باز دلم می‌خواهد فراموش کنم. و هیچ نفهمم (اما، ای فراموشی، می‌دانم که نخواهی آمد، زیرا تو نیستی و من می‌دانم که نمیتوان فراموش کرد، زیرا که فراموشی در جهان وجود ندارد…حتی گریستن.)
۰ پسند