میراث
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
مزه ی بعضی از کتابها را باید چشید بعضی شان را میشود درسته قورت داد و فقط تعداد کمی از آنها را میشود جوید و به طور کامل هضم شان کرد…
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.
من که در زندگی ، همه چیز داشتم ، میخواستم چیزی بدست بیاورم ، که لازمه ی بدست اوردن آن این است که انسان همه چیز را از دست بدهد.
اگر انسان دانایی خود را به دیگری نگوید، قلب او از بین میرود.
ممکن است که لباس و زبان و رسوم و آداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهد شد
فهمیدم که نمیتوانم فکرش را هم بکنم که دیگر هرگز صدای خنده اش را نشنوم. خنده اش برای من مثل یک چشمه در بیابان بود.
زود برایم بنویسید که او برگشته است…
گاهی وقتها اشکالی ندارد آدم کاری را به فردا بیندازد.
آدم باید هر روز صبح بعد از نظافت خودش به نظافت سیاره برسد
بچهها باید نسبت به بزرگترها خیلی گذشت داشته باشند.
«اگر یکی همین طوری راه بیفتد برود ،جای خیلی دوری نمیرود. .»
اصلا هیچ تصوری نداری که بیست و پنج روز به چه سرعتی میگذرد وقتی که نمیخواهی بگذرد.
تلفن زنگ زد. برش داشتم. «بله؟» «آقای بلان شما یکی از برندگان قرعه کشی جوایز ما هستید. جایزه ی شما میتونه یک دستگاه تلویزیون ،یک سفر به سومالی ،پنج هزار دلار یا یک عدد چتر تاشو باشه. ما یه اتاق به همراه صبحانه ی مجانی هم براتون در نظر گرفته یم. کاری که باید بکنید اینه که در یکی از سمینارهای ما شرکت کنید. ما در این سمینار به شما تعداد بی شماری املاک ارزشمند پیشنهاد میدیم…» گفتم «هی آقا.» «بله آقا.» «خر خودتی!» گوشی را گذاشتم. به تلفن خیره شدم. وسیله ی لعنتی. ولی برای تلفن کردن به پلیس لازم بود. از کجا معلوم.
آیا بی عرضهها واقعا لیاقت چیز دیگری جز یک اردنگی نداشتند؟