ایتالو کالوینو

خدا را شکر که آدم هایی مثل او، یعنی نژاد آدم‌های درست و حسابی هم وجود داشت. نژادی با پوستی صاف و نرم، که مو در بینی و گوش داشتند و پره‌های بینی شان به قرص و محکمی پایه‌های یک مبل توپر بود؛ نژادی پر طمطراق، سرشار از افتخار، پر زرق و برق با گردنبند و عینک شاخی و دوربین تک چشمی و سمعک و دندان‌های مصنوعی؛ نژادی که قرن‌ها در مبل‌های باروک صدر اعظم پادشاهی‌های کهن پرورش یافته، نژادی که میتواند قانون وضع کرده و اجرایش کند و تا جایی که به نفعش باشد دیگران را مجبور به رعایت آن کند؛ نژادی متعهد به رازی نگفته، متعهد به چیزهایی که تنها خود آنها از آن آگاه بودند: این که ایتالیایی‌ها مردمی پست و کثیف اند و در ایتالیا اگر ایتالیایی‌ها نباشند یا لااقل اگر اینقدر عرض اندام نکنند، اوضاع بهتر میشود! داستان‌های کوتاه ایتالو کالوینو 3 (چه کسی در دریا مین کاشت) ایتالو کالوینو
این روز‌ها کتاب طولانی نوشتن به بیراهه رفتن است: زمان یک چشم به هم زدن شده، ما فقط در لحظات کوتاهی از زمانها که هر یک در ارتباط با خط سیر خاص خودشان دور و محو می‌شوند می‌توانیم زندگی و تفکر کنیم. اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری ایتالو کالوینو
نجار به من گفت: (( تو باید کاربرد ان‌ها را از یاد ببری. آن‌ها را فقط از جنبه فنی در نظر بگیر. می‌بینی چقدر قشنگ اند؟) ) من این چوب بست‌ها و تیرها، این آمد و شد طناب‌ها و این مجموعه چرخ‌ها و قرقره‌ها را نگاه می‌کردم و به خود می‌گفتم به هیچ وجه نباید بدن شکنجه شده‌ها را میان آن‌ها ببینم. ولی هر قدر بیشتر در این باره تلاش می‌کردم، کمتر موفق می‌شدم ویکنت دونیم شده ایتالو کالوینو
نجار به من گفت: (( تو باید کاربرد ان‌ها را از یاد ببری. آن‌ها را فقط از جنبه فنی در نظر بگیر. می‌بینی چقدر قشنگ اند؟) ) من این چوب بست‌ها و تیرها، این آمد و شد طناب‌ها و این مجموعه چرخ‌ها و قرقره‌ها را نگاه می‌کردم و به خود می‌گفتم به هیچ وجه نباید بدن شکنجه شده‌ها را میان آن‌ها ببینم. ولی هر قدر بیشتر در این باره تلاش می‌کردم، کمتر موفق می‌شدم. ویکنت دونیم شده ایتالو کالوینو
نجار به من گفت: (( تو باید کاربرد ان‌ها را از یاد ببری. آن‌ها را فقط از جنبه فنی در نظر بگیر. می‌بینی چقدر قشنگ اند؟) ) من این چوب بست‌ها و تیرها، این آمد و شد طناب‌ها و این مجموعه چرخ‌ها و قرقره‌ها را نگاه می‌کردم و به خود می‌گفتم به هیچ وجه نباید بدن شکنجه شده‌ها را میان آن‌ها ببینم. ولی هر قدر بیشتر در این باره تلاش می‌کردم، کمتر موفق می‌شدم. ویکنت دونیم شده ایتالو کالوینو
اگر کتابی به راستی برایم جالب باشد نمی‌توانم پس از چند خط آن را دنبال کنم، بدون اینکه ذهنم برای گرفتن فکر، حس، سوال یا تصویری که نوشته به دست می‌دهد به سراشیبی نیفتد و از موضوعی به موضوعی دیگر و از تصویری به تصویر دیگر نرسد. بنا بر اصول تعقل و تخیل، نیازمندم که تا آخر این سراشیبی را بروم و آن چنان دور شوم که دیگر خود کتاب از نظرم گم شود. انگیزه خواندن برایم امری ناگریز است، حتی از کتاب‌های پر و پیمان هم حتما باید چند صفحه ای بخوانم. این صفحات برای من به معنای کل جهان اند، جهانی که نمی‌توانم آن را به پایان برسانم. اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری ایتالو کالوینو
… می‌شود دید که تو عادت داری در آن واحد چند کتاب را با هم بخوانی و در ساعات متفاوت روز نوشته‌های متفاوتی می‌خوانی، نوشته هایی مختص بخش‌های مختلف زندگی ات، هر چند این بخش‌ها کوچک باشند. کتاب هایی کنار میز تختخواب هستند و کتاب هایی دیگر کنار مبل جا گرفته اند، هم توی آشپزخانه اند هم توی حمام.
این می‌تواند مشخصه ای باشد که باید به تصویر تو افزود. روان تو دارای دیوار‌های درونی است که باعث می‌شوند میان زمان‌ها فاصله بگذاری و در آن‌ها توقف و حرکت کنی و بر مجراهای موازی به تناوب متمرکز شوی. آیا این کافی است که بگویی می‌خواهی زندگی‌های بسیاری در آن واحد داشته باشی؟ یا در واقع همین حالا هم این چنین زندگی می‌کنی، یا اینکه مایلی زیر یک سقف جدا از شخص دیگری زندگی کنی و این زندگی هم جدا از دیگران و مکان‌های دیگر باشد، و با تمام تجربه ات، می‌دانی که باید در انتظار یک نارضایی باشی و این که این نارضایی فقط با نارضایی‌های دیگر قابل جبران است.
اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری ایتالو کالوینو
…زن جوانی را تماشا می‌کند که روی یک نیمکت دراز کشیده و کتاب می‌خواند، زن روی تراسی دیگر حدود دویست متر آن سو‌تر و پایین دره است. نویسنده می‌گوید او هر روز آنجاست، هر بار که می‌خواهم پشت میز کارم بنشینم، می‌دانم کتابی از نوشته‌های من نیست و باطناً از این موضوع رنج می‌کشم. حس می‌کنم کتابهایم مایل اند آن طور که او کتاب می‌خواند، خوانده شوند و به کتاب خواندن او حسادت می‌کنند. از تماشایش خسته نمی‌شوم. اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری ایتالو کالوینو
زندگی هر کس، یکتا و تک، به هم پیوسته و به هم فشرده، مثل نمدی است که نمی‌شود نخی از آن جدا کرد. و اگر بر حسب اتفاق، جزییاتی بی اهمیت در روزی معمولی پیش بیاید که بر من سنگینی کند… می‌توانم مطمئن باشم که کل این بخش بی اهمیت حاوی تمام زندگی گذشته ام است: تمام گذشته ام، تمام گذشته هایی که سعی کرده بودم فراموش شان کنم، و تمام زندگی هایی که آخرش فقط به یک زندگی منتهی می‌شد. اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری ایتالو کالوینو
آنچنان عادت به نخواندن پیدا کرده ام که حتی نوشته هایی هم که بر حسب اتفاق به دستم می‌افتد، نمی‌خوانم. آسان نیست: از بچگی یاد می‌گیریم که بخوانیم. و تمام زندگی، بنده همه چیزهایی می‌شویم که نوشته اند و به دستمان می‌افتد. شاید برای شروع به این که یاد بگیرم چگونه نخوانم، کوشش کردم، اما حالا برایم طبیعی شده. رازش در این است که از نگاه کردن به کلمات نوشته شده احتراز نکنیم: بر عکس، باید به آن‌ها خیره شد تا جایی که محو شوند. اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری ایتالو کالوینو
پادشاهان به درها دست نمی‌زنند.
آنها بااین سعادت بیگانه اند: پیش روی خود با نرمی یا تندی یکی از این تخته‌های بزرگ آشنا را هل دادن، برگشتن به سوی آن برای قراردادن آن برسر خود _دری را درآغوش گرفتن. …سعادت در مشت گرفتن گره ی چینی که یکی از این موانع بزرگ یک اتاق در شکم دارد ، تن به تن شدن سریعی که در یک آن از حرکت باز ایستد، چشم باز می‌شود و تن به تمامی با خانه ی جدید خودسازگار می‌شود. دستی دوستانه بیش از هل دادن دوباره و بستن کامل آن ، کمی بیش‌تر نگه اش می‌دارد_ آن چه صدای چفت قوی اما به خوبی روغن خورده اش ، او را مطمئن می‌کند.
چرا باید کلاسیک‌ها را خواند ایتالو کالوینو
آه پاملا، مزیت دو نیم شدن این است که در هر فرد و هر شیئ آدم در می‌یابد درد ناقص بودن در آن فرد یا آن شیئ چگونه چیزی است. وقتی کامل بودم این را درک نمی‌کردم. از میان دردها و رنجهایی که همه جا وجود داشت بی خیال می‌گذشتم بی آنکه چیزی درک کنم یا در آنها شریک شوم. دردها و رنجهایی که آدم کامل حتی تصورش را هم نمی‌تواند بکند. تنها من نیستم که دو نیم شده ام. پاملا ، تو و بقیه مردم هم در همین وضعیت قرار دارید. و حالا همبستگی ای در خودم احساس می‌کنم که وقتی کامل بودم به هیچ وجه درک نمی‌کردم ویکنت دونیم شده ایتالو کالوینو
روز اعدام فرا رسید و رمان هنوز به پایان نرسیده بود. واپسین سفری که جووانی خلنگ در زندگی اش می‌کرد، با ارابه و همراه یک کشیش بود. در اومبروزا محکومان به مرگ را از شاخه بلوط بلندی در وسط میدان بزرگ شهر می‌آویختند. مردم به تماشا دور درخت گرد می‌آمدند.
در لحظه ای که طناب دار را به گردن جووانی خلنگ می‌انداختند آوای سوتی از میان شاخه‌ها شنیده شد. جووانی سر بلند کرد. کوزیمو بالای درخت بود و کتاب را در دست داشت.
-بگو ببینم آخرش چه می‌شود
کوزیمو در پاسخ گفت:
- متاسفم جووانی ، جاناتان را به دار می‌زنند.
- یعنی همین کاری که با من می‌کنند، پس خداحافظ!
بارون درخت‌نشین ایتالو کالوینو