مرگ ایوان ایلیچ

The Death of Ivan Ilyich

۹۴ صفحه
امتیاز نداده‌اید

کتاب مرگ ایوان ایلیچ، رمانی نوشته ی لئو تولستوی است که اولین بار در سال ۱۸۸۶ به چاپ رسید. این رمان که به عنوان یکی از برترین شاهکارهای ادبیات در رابطه با موضوع مرگ در نظر گرفته می شود، به داستان قاضی‌ای می پردازد که در طول زندگی خود، به اجتناب ناپذیری مرگ، تنها در حد فکری گذرا اندیشیده است. اما یک روز، مرگ حضور خود را اعلام می کند و او با حیرت و سرگشتی فراوان مجبور می گردد که با میراییِ خود رو به رو شود. تولستوی در این کتاب از مخاطبین می پرسد: انسانی نه چندان متفکر، چگونه با تنها لحظه ی حقیقی در زندگی اش مواجه خواهد شد؟ کتاب مرگ ایوان ایلیچ، نگاهی بسیار جذاب و گاهی اوقات دلهره آور به پرتگاه مرگ است و علاوه بر این، به مخاطبین نوید می دهد که می توان در هر لحظه از زندگی به آرامش روحی و معنوی رسید.

تعداد صفحه
۹۴
شابک
۹۷۸۶۲۲۵۳۲۷۳۷۵
سال نشر
۱۴۰۴
نسخه‌ها
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب شاهکارهای کوتاه تولستوی 2 (مرگ ایوان ایلیچ و داستان‌های دیگر)
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ (جیبی)
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

ایوان ایلیچ در بستر مرگ به خاطر درماندگی و تنهایی جانکاهش و بی رحمی انسان و بی رحمی خدا و غیبت خدا می‌گریست.

سر و صورت و صدای و لباس زنش ، همه ی اینها یک چیز را به او می‌گفت: « همه ی آن علایقی که در زندگی داشته ای و داری، دروغ و ملعبه ای بیش نبوده تا فقط مرگ را از نظرت پنهان سازد» .

ایوان ایلیچ احساس می‌کرد علت آن همه درد کشنده این است که درون حفره ی تنگ و تاریکی فرو می‌رود. ولی نمی‌توانست به طور کامل داخل آن شود. به آن حفره ی بی انتها سقوط می‌کرد و از دور درخشش نوری رای می‌دید. خود را در حالتی حس می‌کرد شبیه وقتی که در قطار نشسته ای و تصور می‌کنی پیش می‌روی ، اما ناگهان می‌فهمی که در جهت عکس حرکت می‌کنی و آنگاه سمت و سوی واقعی را در می‌یابی.

یکی بالای سرش گفت: تمام کرد! ایوان ایلیچ گفته او را شنید و آن را در روح تکرار کرد. در دل گفت: مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست. نفسی عمیق کشید، اما نفسش نیمه کاره ماند. پیکرش کشیده شد و مرد.

با خود گفت: آپاندیس. کلیه ی از جا کنده شده و سرگردان؟نخیر،صحبت این چیزها نیست. صحبت از زندگی…و مرگ است. پیش از این زندگی بود،ولی دارد می‌رود. می‌رود و من نمی‌توانم نگهش دارم