مرگ ایوان ایلیچ
Smert ivana iilicha
- نوشته لئو تولستوی
- ترجمه رضی هیرمندی
- ناشر کتاب سبز
مرگ ایوان ایلیچ چکیدهای از فلسفه تولستوی و بازتابی از کمال اخلاقیات او پس از تجدیدنظرهای فکری عمیق است. تولستوی عقیده دارد که زندگی قهرمان داستان سادهترین، عادیترین و در نتیجه وحشتناکترین نوع زندگی بوده است. زندگی ایوان میتواند زندگی هر انسان دیگری باشد و به بیان دیگر بسیاری از انسانها شباهتهای زیادی به او دارند.
- تعداد صفحه
- ۱۶۸
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۶۴۰۹۵۰۴
نقل قولها و فعالیتها
ایوان ایلیچ در بستر مرگ به خاطر درماندگی و تنهایی جانکاهش و بی رحمی انسان و بی رحمی خدا و غیبت خدا میگریست.
سر و صورت و صدای و لباس زنش ، همه ی اینها یک چیز را به او میگفت: « همه ی آن علایقی که در زندگی داشته ای و داری، دروغ و ملعبه ای بیش نبوده تا فقط مرگ را از نظرت پنهان سازد» .
ایوان ایلیچ احساس میکرد علت آن همه درد کشنده این است که درون حفره ی تنگ و تاریکی فرو میرود. ولی نمیتوانست به طور کامل داخل آن شود. به آن حفره ی بی انتها سقوط میکرد و از دور درخشش نوری رای میدید. خود را در حالتی حس میکرد شبیه وقتی که در قطار نشسته ای و تصور میکنی پیش میروی ، اما ناگهان میفهمی که در جهت عکس حرکت میکنی و آنگاه سمت و سوی واقعی را در مییابی.
یکی بالای سرش گفت: تمام کرد! ایوان ایلیچ گفته او را شنید و آن را در روح تکرار کرد. در دل گفت: مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست. نفسی عمیق کشید، اما نفسش نیمه کاره ماند. پیکرش کشیده شد و مرد.
با خود گفت: آپاندیس. کلیه ی از جا کنده شده و سرگردان؟نخیر،صحبت این چیزها نیست. صحبت از زندگی…و مرگ است. پیش از این زندگی بود،ولی دارد میرود. میرود و من نمیتوانم نگهش دارم




















