هیولای دریایی
Leviathan
- نوشته پل استر
- ترجمه ماندانا مشایخی
- ناشر ماهی
- تعداد صفحه
- ۲۸۰
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۷۹۴۸۳۸۸
- سال نشر
- ۱۳۸۷
- تعداد نقل قول
- ۵
نقل قولها و فعالیتها
۵ نقل قول
هدفی که برای آن پول در نظر بود، به اندازه نقشه ی اولیه ام جدی بود. آن را فقط برای ادامه ی کار دیماجّو خرج نمیکردم برای باورهای خودم هم بود، برای موضع گرفتن در مورد چیزی که بهش اعتقاد دارم، برای به وجود آوردن تغییری که تا به حال قادر به انجامش نبودم. ناگهان انگار زندگی ام برایم معنا و مفهوم پیدا کرده، نه فقط همان چند ماه گذشته، که تمام زندگی ام از همان روز تا ابتدایش. تلاقی معجزه آسایی بود، تقارن شگفت انگیز انگیزهها وآمال بود. اصل وحدت بخش را پیدا کرده بودم و این تفکر میتوانست تمام تکههای شکسته ام را گرد هم بیاورد. برای اولین بار در عمرم کامل شده بودم.
دو روز بیشتر نگذشته بود که با انزجار متوجه شد چه قدر دلش میخواهد لیلیان را لمس کند. میدانست که به خاطر زیبایی لیلیان نبود، به این خاطر بود که زیبایی لیلیان تنها بخَی از وجودش بود که به زاخس اجازه شناختنش را داده بود. اگر این قدر سرسخت نبود، ایت قدر برای درگیر کردن زاخس در رابطه ای مستقیم بی میلی نشان نمیداد، چیزهای دیگری هم برای فکر کردن پیدا میشدو احتمالاً طلسم کشش جسمی میشکست. میشود گفت که لیلیان از فاش کردن خودش برای زاخس سرباز زده بود، و این یعنی هیچ وقت چیزی بیشتر از یک شیء نبود، هیچ وقت چیزی بیش از خود جسمانی اش به حساب نیامده.
زاخس عاشق این کنایهها بود، حماقتها و تناقضهای بزرگ و بی شمار تاریخ، عاشق این که چه طور واقعیتهای تاریخی خودشان خودشان را گنده میکنند
(( آن قدرها که فکر میکنی بد نبود. وقتی آنجایی، نگران هیچ چیز نیستی. در روز سه وعده غذا داری. مجبور نیستی لباس بشویی. زندگی ات پیشاپیش برنامه ریزی شده. باورت نمیشود زندان چه آزادی ای به آدم میدهد.) )
در این این پانزده سال زاخس از ابتدا تا انتهای خودش را پیموده بود. و زمانی که به انتها رسید شک دارم که میدانست چه کسی است. بعد از پیمودن چنین راه دور و درازی دیگر برایش ممکن نبود به یاد بیاورد از کجا شروع کرده.
بی گمان برای ترجمه عنوان کتاب باید مترجم را متهم به سهل انگاری کرد. پیشواز تکان دهنده «دولتها همه فاسدند.» ، اینکه قهرمان داستان خود را اولین کودکی که در عصر بمب اتم نفس کشیده است مینامد، نام تنها کتاب قهرمان (غول جدید عنوان شعری از اما لازاروس است که در ورودی مجسمه آزادی نصب شده است) ، علاقه و مدت زمان برابر زندگی قهرمان رمان به و با ثورو (اندیشمند آنارشیست آمریکایی و مبدع نافرمانی مدنی) و نقش کلیدی مجسمه آزادی به عنوان نماد آرمانهای انسانی آمریکا همه و همه کلیدها و نمادهایی برای فهم اتفاقات و درک محتوا است و بیگمان نام لوویاتان (که عنوان مهمترین کتاب فیلسوف انگلیسی جان هابز نیز است و نقطه مقابل تفکرات امرسون و ثورو را بیان میکند) خود کلیدی دیگر است که نویسنده عالمانه آن را برگزیده است مخصوصاَ که این نام برگرفته از اثر ناقص و ناتمام قهرمان رمان نیز میباشد و مترجم سهل انگارانه آن را با هیولای دریایی که فاقد همان دلالتها میباشد برابر قرار داده و خواننده را از منظور نویسنده دور میگرداند. اما بافت رمان ممزوج از دو ساختار موازی است که جدا از برپا کردن منطق اثر، شاهراهی به سوی محتوا میگشایند. اول آنکه راوی داستان برای القای راست انگاری درخواننده عنوان میکند که خود نمیداند نام کاری را که آغاز کرده چه بنامد: تحلیل روانشناختی دوستش، سرگذشت او و یا هر چیز دیگر بجز رمان و از این منظر امکان آن را میگشاید تا با شک و تردید در مورد حقیقت رویدادها و بیان روایتهای ضد و نقیض از یک واقعه ذهن خواننده را از حالت انفعالی به حالت فعال و سهیم در برساختن مفهوم اثر قرار دهد. دوم و مهمتر از آن درخواست غیر مستقم از خواننده برای دیدن اشخاص و رویدادها به شکلی نمادین و سمبلیک است. خود قهرمان علاقه وافری به این مطلب دارد و خود و زندگی خود را از این طریق تعریف میکند و گاهاً راوی نیز در این امر شرکت میجوید و نهایتاَ این امر که در ابتدا شاید بیش از یک شوخی به نظر نرسد کلید فهم و دریافت اثر میشود. از امتزاج این دو ساختار و در هم تنیدنیشان در بافت اثر منظر راوی که در ابتدا بنظر میرسید خود نتایج مفهومی را به دست دهد در حد یک دوست صمیمی باقی میماند که فکر میکند (احیاناً اشتباه هم فکر میکند) زاخس زندگی اش را تلف کرده است و برای وی دلسوزی میکند و از این بابت متأسف است. هرچند این امر در ابتدا نیز مشهود است اما هرچه به پایان اثر نزدیک میشویم بیشتر قوت میگیرد. جدا از این موارد که شاکله ی قدرتمندی برای اثر به دست میدهند نمیتوان نادیده گرفت حوادث و تأکیدهایی از سوی راوی وجود دارند که تا حدود زیادی خارج از محدوده وحدت و تمامیت اثر میمانند و به جز خدمت به تم رمان کار دیگری از دستشان بر نمیآید.
