باز هم من
Still me
- نوشته جوجو مویز
- ترجمه فریبا جعفری نمینی
- ناشر نسل نواندیش
روزی روزگاری، دختری کوچک در این دنیا زندگی میکرد. او خیلی شاد بود یا دست کم خودش به خودش میگفت که خیلی شاد است. او مانند بسیاری از دخترهای دیگر بود، دوست داشت تلاش کند تا متفاوت به نظر برسد، شبیه کسی که خودش نبود؛ اما مانند بسیاری از دختران دیگر، زندگی مسیر او را تغییر داد و به جای اینکه کاری کند دنیایی متناسب با خود بسازد، عادت کرد خود را پنهان کند، عادت کرد آن قسمت از روح و وجودش که او را متفاوت، بیهمتا و بینظیر میساخت مخفی کند. برای مدتی با دنیا جنگید؛ اما دنیا آنقدر کتکش زد که به این نتیجه رسید اگر خودش نباشد، دنیا جای امنتری برای زندگی کردن خواهد بود. هر کدام از ما راههای بسیاری برای ساختن نسخهای از خودمان داریم. زمانی زندگی من فقط در برداشتن قدمهای بسیار ساده خلاصه میشد، چیزی که گمان میکردم سرنوشت برایم مقدر کرده است؛ اما از مردی که تقدیر خود را نپذیرفته بود آموختم که میتوانیم آنچه را برایمان مقدر شده است بپذیریم. سپس بانوی پیری را ملاقات کردم که توانسته بود برخلاف آنچه همه اعتقاد داشتند باید باشد، خود تازهای از خود بسازد و سرنوشت خود را آنگونه رقم بزند که خود میخواهد. من میتوانستم انتخاب کنم لوئیزا کلارک از نیویورک یا لوئیزا کلارک از استورتفولد باشم یا ممکن است لوئیزا کلارکی وجود داشته باشد که من هنوز ملاقاتش نکردهام. نکته مهم این است که بدانید باید کسی را همراه خود سازید که بخواهد همراهتان باشد نه اینکه شما را چون پروانهای زیبا روی دیوار اتاقش نصب کند. نکته مهم این است که بدانید همیشه میتوانید به نوعی راهی برای دوباره ساختن خودتان پیدا کنید.
- تعداد صفحه
- ۵۶۰
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۲۳۶۹۲۰۱
- سال نشر
- ۱۳۹۷
نقل قولها و فعالیتها
کتابها هستند که به آدم درس زندگی میدهند. کتابها به آدم درس همدلی میدهند. اگر بتوانی از جایی کتاب کرایه کنی، دیگر مجبور نیستی بروی بخری. بنابراین آن کتابخانه منبع حیاتی است! لوئیزا وقتی کتابخانهای تعطیل میشود، فقط درِ یک ساختمان نیست که بسته میشود،بلکه امید هم همراهش تعطیل میشود.
تلفنم رو از جیبم کشیدم بیرون و عکسها رو رد کردم تا به عکسهای مورد علاقهم از سم رسیدم که با یونیفرم سبز تیرهش روی تراس نشسته بود. تازه کارش تمام شده بود و چای مینوشید، درحالیکه به من لبخند میزد. خورشید پایین پشت سرش بود و یادم میآد که داشتم به خورشید نگاه میکردم که چطوری پایین میرفت. چایی من روی طاقچهی پشت سرم سرد میشد، درحالیکه سم با صبوری نشسته بود تا من ازش عکس بگیرم. « خیلی خوشتیپه! اونم میآد نیویورک؟» اون شب خواب ویل رو دیدم. خیلی کم خوابش رو میدیدم. روزهای اولی که اونو از دست داده بودم، اونقدر غمگین بودم که فکر میکردم یه نفر درست تو درونم یه سوراخ درست کرده. وقتی با سم آشنا شدم، خوابها متوقف شدن. اما دوباره خوابش رو دیدم. بعضی وقتها، اونقدر زنده و واقعی بهنظر میرسید که انگار واقعاً جلوی من وایساده بود.
من آدم حسودی نیستم، اگر کسی دوستت دارد حتما به تو وفادار میماند، اگر آنقدر دوستت ندارد که با تو بماند، پس اصلا ارزشش را ندارد.

