از دو که حرف می زنم از چه می گویم
What I Talk About When I Talk About Running
- نوشته هاروکی موراکامی
- ترجمه م عمرانی
- ناشر آوای مکتوب
کتاب از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم، اثری نوشته ی هاروکی موراکامی است که اولین بار در سال ۲۰۰۷ به انتشار رسید. موراکامی در سال ۱۹۸۲ و پس از فروختن کلوبِ جاز خود به منظور صرف وقت بیشتر برای نویسندگی، برای حفظ شرایط خوب بدنی، شروع به دویدن کرد. یک سال بعد، او توانست علاوه بر شرکت در مسابقه های مختلف دو، در مسابقات سه گانه (متشکل از شنا، دوچرخه سواری و دو) نیز حضور موفقیت آمیزی داشته باشد. این نویسنده ی برجسته در کتاب از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم، با همان نثر مسحورکننده ی همیشگی خود به تأثیرات این ورزش بر زندگی و البته آثارش می پردازد. این شرح حال درخشان که ترکیبی از آموزش های تمرینی، سفرنامه و خاطره گویی است، ماجرای آماده شدنِ چهارماهه ی موراکامی برای ماراتونِ نیویورک در سال ۲۰۰۵ را مورد توجه قرار می دهد و مخاطب را به جاهای مختلفی همچون باغ های ژینگو در توکیو و رودخانه ی چارلز در بوستون می برد. علاوه بر این ها، لحظات ناب و جذابی از زندگی این نویسنده ی بزرگ در این کتاب توصیف شده اند: لحظه ی سرنوشت سازی که موراکامی تصمیم گرفت نویسنده شود، بزرگترین دستاوردها و شکست های او و تجربه هایش از فراز و نشیب های ذهنی و بدنی پس از پنجاه سالگی.
- تعداد صفحه
- ۱۴۴
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۷۳۶۴۴۸۲
- سال نشر
- ۱۴۰۰
نقل قولها و فعالیتها
همان طور که گفتم، اگر لحظه ای غافل شوم اضافه وزن پیدا خواهم کرد. همسرم درست عکس من است. هر چه دلش بخواهد میخورد (پرخور نیست ولی به هیچ خوراکی شیرینی نه نمیگوید) ، اصلا هم تمرین نمیکند و در عوض یک گرم هم به وزن بدنش اضافه نمیشود. حتا یک ذره چربی هم ندارد. تنها یک توضیح برای آن دارم: انصاف ندارد زندگی. بعضیها تا پای جان تلاش میکنند و به خواسته شان نمیرسند در حالی که عده ای بی آن که سر سوزنی زحمت بکشند به آن دست مییابند.
به آسمان نگاه میکنم، در پی نشانهای از رحمت، ولی نمییابم. فقط ابرهای بیتفاوت تابستان را میبینم که به سمت اقیانوس آرام در حرکتاند. آنها هم حرفی برای گفتن ندارند. ابرها همیشه کمحرفند. شاید نباید به آنها نگاه کنم. آنچه من نیاز دارم، نگاه کردن به درون خود است. خیره شدن به درون چاهی عمیق. آیا آنجا رحمتی یافت میشود؟ نه. هیچچیز نمیبینم جز سرشت خود. همان سرشت تنها، یکدنده، تکرو و اغلب خودمدار که در عین حال به خود مشکوک است. همان که تا به مشکلی برمیخورد، میکوشد از دل آن وضعیت نکتهای طنزآمیز، یا کمابیش طنزآمیز، بیرون بکشد. این ماهیت را مثل چمدانی کهنه در طول مسیری دراز و پرگردوغبار همواره با خود حمل کردهام. حمل آن از سر علاقه و دلبستگی نبوده است. جابهجاییاش با آن محتویات سنگین طاقت فرساست، ضمن آنکه ظاهری افتضاح دارد و جایجایش پوسیده است. من آن را حمل میکنم چون اساسا قرار نبوده که چیز دیگری را حمل کنم. با این همه، انگار روزبهروز بیشتر به آن خو گرفتهام، همانطور که شاید شما بپندارید.
زندگی تازه، ساده و منظم من بدین ترتیب از راه رسید. صبحها قبل از ساعت پنج از خواب برمیخواستم و قبل از ساعت ده شب هم میخوابیدم. بازدهی مطلوب کار افراد در طول شبانهروز با همدیگر فرق دارد ولی من خوب میدانم که آدمی صبحکارم.
حین دویدن به خود میگویم: به رودخانه فکر کن، به ابرها. ولی واقعیت آن است که به هیچ چیز فکر نمیکنم. تنها کاری که میکنم، دویدن در آن خلا مطبوع و ساخته خود، با آن سکوت اندوهگنانه است. چه باشکوه است آن. دیگران هر چه میخواهند، بگویند. چه اهمیتی دارد.
در پس هر اصلاح صورت، فلسفهای نهفته است



