
کالوینو موضوع کهنه ای را با دیدی نوین انتخاب میکند: جدال خیر و شر. اما نه با رویکرد مزدیسنی حمایت بلاشرط از خیر. بلکه بر این مبنا که همچنان که شر دهشتناک و بی قید شور زندگی را از بین میبرد خیر طاقت فرسا و مافوق بشری نیز. یا به عبارتی کالوینو نیز به همان اعتقاد دارد که برشت اعتقاد داشت: جامعه ای با انسان هایی میان حال نه موجوداتی فراانسانی و قهرمان. کالوینو این رای را در گیرودار بلوغ فکری ویکنت نشان میدهد. ویکنت در سنی که همه چیز را طبیعی میداند حتی درد و رنج را (نوجوانی) برای خوشایند دیگران (تماس با خارج از این جهان بکر کودکی) بسوی چالشی بزرگ میرود: جنگ برای اعتقادات موروثی که بخشی از همان جهان طبیعی است. آن وقت است با هر دو بخش خود چیزهایی را درک میکند و میبیند که در آن کمال ناآگاهانه کودکی درک نمیکرد و نمیدید. واقعیات تلخ و تکان دهنده و در عین حال متناقض جهان واقعی. پس طبیعیست برمد و در مقابل این واقعیات ناگوار و خشن از خود خشونت به خرج دهد و طغیان کند. آن نیمه که ابتدا باز میگردد طبیعتاً نیمه شر است. اما رفته رفته این ذهن برآشفته درمی یابد این واقعیات شامل زیباییها و خوشی هایی نیز میشود (پاملا) و شرورانه و در کمال تهور سر در پی آنها مینهد. از اینجا به بعد با چشیدن مزه شکست،ناامیدی و عشق سروکله احساسات دوگانه پیدا میشود: چون دردمند میگردد درد دیگران را نیز درمی یابد (نیمه خیر برای نیمه شر دل میسوزاند). اما این هر دو شرارت متهور و نیکی افسرده به یک اندازه دردسر سازند. هر یک کرانه ایست از افراط تا تفریط که هر دو برای آدمی غیر قابل تحمل اند. اینجاست که به سبب دردسرها و میل به دست یابی به پاملا (دختری که میان دو درخت نمادین زیتون-صلح- و انجیر- سعادت و پیشرفت- میخوابد) این دو عنصر به اتحاد میرسند و تعادل برقرار میشود. بدین ترتیب ویکنت که در ابتدا در جهان «در خود» سیر میکرد بر اثر تماس با بیرون در طول داستان دوران طوفند بلوغ را پشت سر میگذارد و پس از فایق آمدن بر جدال نیروهای درونی (خیر تصمیم میگیرد برای دست یابی به پاملا تسلیم شر شود و شر میخواهد خیر را طعمه ای برای دست یابی به پاملا قرار دهد.) «هستی برای دیگری» را در پایان به ساحل آرامش «هستی برای خود» میرساند.


