نقلقولهای #آزاد
زن همسایه #آزاد است و #رها وقتی #آواز میخواند. شبیه #پروانه ای است که #پیله اش را شکافته و رفته. مدت هاست که جز تکههای پاره پاره ی #ابریشم چیزی کف خانه اش پیدا نمیشود. دلت میخواهد الان تهران بودی و او میخواند. دلت میخواهد از او میپرسیدی دستگاههای آوازی چه فرقی با هم دارند. از او میپرسیدی نفسش را چطور تنظیم میکند، که در هر مصراع کم نیاورد موقعی که نتهای بالا را میخواند… صدای زن همسایه واضح و آشکار در گوش هات طنین انداخته است: . دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن در آید . باید تهران که رسیدی زن همسایه را بیشتر ببینی و صداش را بیشتر بشنوی.
عشق عزیز از آن عشقهای محصور کننده، محدود کننده، بازخواست کننده، حسادت کننده نبود. این ارتباط مثل دری آهنی به رویش بسته نمیشد. بر عکس، درهایی را که خیلی وقت بود قفل شده بودند، باز میکرد. میگفت: « #پرواز کن… به جهتی که میخواهی، هر جور که آرزو داری پرواز کن…» . عشق عزیز هم مثل خودش بود: نه از اسارت، بلکه از #آزادی نیرو میگرفت.