به خاطر تو
کسی به من میگفت:«پاشو! هنوز خیلی زوده، وقتش نیست!» با حالت زار و پریشانی گفتم:«ولی من خیلی درد دارم! خیلی بیطاقتم! دیگه نمیتونم!» همان صدای آرام و پرطنین گفت:«اما تو باید چشمهات رو باز کنی! به زودی درد و رنجهات تموم میشه! دستم رو ول کن! حالا وقتش نیست!» گفتم:«نه، بزارین راحت بشم! دیگه بریدم! تحمل ندارم!» صدا با تحکم ...
سرسپرده
یه جوری نگام نکن بند دلم پاره بشه
تو خودت میخواستی این جور غم ما چاره بشه
چرا گریه میکنی پشت سر مسافرت
آخرین دیدار و بسپار مثل من به خاطرت
من از نگاه سوت و کور تو همیشه طردم
کاسه آب و نریز پشت سرم که برنگردم
مگه دلم کافی نبود واسه تصدیق چشمات؟
با تو هرگز
داشتم از پشت پنجره به کارگرهایی نگاه میکردم که در حال تخلیه لوازم منزل از پششت کامیون بودند. انگار زور دو آن کارگر جوان و لاغر اندام به یخچال ساید باید سایل نقرهای نمیرسید و به زحمت و احتیاط فراوان در حال حمل آن بودند کارگرهای دیگر هم خردهریز جابهجا میکردند.
ناز نازان (به تلخی زهر 1)
هرگز گمان نداشت دنیا به این پوچی و تنگی و پست باشد. هرگز فکر نکرده بود روزی در برههای از زمان از خنجر تقدیر در یک لحظه زودگذر و آنی ضربهای کاری بر او فرود آید و این چنین روح زندگی را در او بکشد و او را نیز بر خاک ذلت و ناکامی سرنگون سازد. او هرگز دنیا را ...