ماه من غصه چرا؟ تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست.
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشهایت از لب پنجره عشق به زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا چتر شادی واکن که خدا هست خدا...
آواز قو
یک قصه، یک خاطره، یک واقعیت گاهی از زبان آدمهای دم مردن تمام زندگیات را به هم میریزد، ویران میکند.
خوب و بدش اهمیتی ندارد فقط این که تمام چارچوب ذهنیات را تمام روابط تعریفشدهات را از بیخ و بن فرو میریزد، سخت است.
دیگر نمیدانی به هر کدام از آدمهای اطراف که سالیان سال نزدیک و پاره تن میدانستی ...
پارسا
کمکم نوای آهنگ، محیط را گرم کرد. اغلب پدر و مادرها نشستند و جوانها کمکم جفت رقصشان را پیدا کرده و رقص شروع شد. شهره که از اول شب خودش را به پارسا چسبانده بود، دست او را گرفت و جزو اولین زوج رقصنده بودند. پارسا ظاهرا با شهره بود ولی همهی حواسش با نگرانی به سمت رویا بود، از ...
بیوفا
شبیه نسیمی، نه! بادی که از راه میرسد،
و کنار میزند خاکستری را،
که پنهان کرده آتش را،
از راه رسید... وقتی که زمانش نبود!
پایان هر چیز،
همیشه خوب تمام نمیشود،
اما اینبار شده بود... خیلی هم خوب شده بود.
شبه برهم زدن بازی کودکان است،
او، با آمدنش جرزنی کرد و درهم ریخت،
هرآنچه با نبودنش شکل گرفته ...
یاسمن
چارهای نداشت خاموشی سالن کمک بزرگی برایش بود. به محض لغزاندن انگشتانش به روی تارها صدای دست زدن بلند شد. نور چراغهای بیرون سایهها را نشان میداد. پوریا دستش را به نشانه تشکر بالا برد و سپس بسیار ماهرانه و لطیف شروع به نواختن کرد. یک آهنگ ملایم را حدود 5 دقیقه بدون خواندن نواخت و کمکم صدای هو.. هو ...
غریبه آشنا
راست میگفت؟ یعنی ایلیا داره ازدواج میکنه؟ اونم به همین سادگی؟ پس کجا رفت آن همه اشتیاق و علاقه؟ کجاست آن حرفها و آینده قشنگ؟ چطور میتونه از من و بچهای که آنقدر در حفظش اصرار کرده بود بگذرد و اجازه دهد هرچه که لایق خودشان بود به من بگویند؟ آیا حق من این بود؟ من که آویزانش نشده بودم، ...