داستانهای 84
فکرش را که میکنم میبینم تمام علاقهها و دلبستگیهای بابا در چند تا چیز که مدام تکرار میشد خلاصه میشد. بر عکس مامان عاشق چیزهای تازه بود. برای همین هم هست که هیچ چیزی نیست که او را یادم بیاورد. با این که چند سال بعد از مرگ بابا رفت، انگار بیش از بابا دور و فراموش شده است.
نمیشود
تازه فهمیدم مقصودش چیست. خودش نمیدانم در چند سالگی مادرش را از دست داده. نمیدانم چه خاطرهیی از او دارد. دوست ندارد در اینباره حرف بزند. یکی دوبار که پرسیدم، فقط گفت اینها یک مشت خاطرههای خصوصی است. «گفتن ندارد.» میگوید: اگر برای کسی بگویی، مثل این است که به آن بیحرمتی کرده باشی.
عذاب یا 7 خان زندگی
طاهره خانم، هم صدای دلنشینی داشت، هم با شعر و شاعری سر و کاری کمابیش عمیق، کمال فکر میکرد «مامان طاهره» تمام غزلهای حافظ را از بر است؛ اما هر وقت حافظ میخواند، حتی اگر برای خودش یا دیگران فال نمیگرفت، حتما از روی کتاب میخواند. خودش هم شعر میسرود؛ اما به ندرت آنها را برای کسی میخواند. آسیدابوالفضل یکی ...
نامه سرمدی
میدانم که بیانصافی است آدم کسی را که به قول معروف دستاش از دنیا کوتاه است بنشاند و هر چه میخواهد بارش کند. اما این حرفهای فروخورده سالیان است. به قول تو: هیچ آدمی نیست که خودخواه نباشد. مخصوصا که آن کودک خفته در ته وجود آدم بالغ هم باشد. خودت گفتی، نه؟ حالا این کودک بیدار شده و باز ...