گرشاسام و قهرمانان جاوید
گرشا با ترس و اضطراب نگاه کرد و مثل همه دید که چطور راه ورودی در چشم بر همزدنی در هم فرو ریخت و تبدیل به گودالی عمیق و مرگبار شد که حریصانه چشمبهراه لغزش آنها بود تا یکییکی در آغوش سرد و تاریک و نیستیبخش خود بگیردشان و نابودشان کند.
راز بقا (به تلخی زهر 4 و 5 )
خودش هم نمیدانست بر مبنای کدام دلیل و منطق مستدل و امیدبخشی یک همچین قولی به او میداد، اما آن لحظه که در مسیر تندباد حوادث منحوس و تلخ زندگی محنتبار و در جدالی نابرابر خود را یکه و تنها میدید، ناگزیر بود تا با کلامی قطعی و اطمینان بخش، علیرغم تمام آشفتگیها و نابسامانیهای خیال، پا به عرصه تلاش ...
سرسپرده
یه جوری نگام نکن بند دلم پاره بشه
تو خودت میخواستی این جور غم ما چاره بشه
چرا گریه میکنی پشت سر مسافرت
آخرین دیدار و بسپار مثل من به خاطرت
من از نگاه سوت و کور تو همیشه طردم
کاسه آب و نریز پشت سرم که برنگردم
مگه دلم کافی نبود واسه تصدیق چشمات؟
عشق دات کام
چلهنشین عشق
مینا بیگمان یک افسانه نیست، یک حقیقت محض است، حقیقت بدیع و بیبدلی که در هیچ افسانه یا اسطورهای نمیگنجد. او پشت مه غلیظ یادها و خاطرهها گم شده است، تا چراغهای خاموش ادارک را روشن کنیم و آن مه غلیظ پوشالی را پس بزنیم و او را ببینیم. آری، باید چراغهای ادراک را روشن نگه داشت. مینا همینجاست! جایی ...