نقش پنهان
من 1 ایرانی تمام عیارم. فکر میکنم باید شریک غم دیگران باشم و شادی دیگران مربوط به خودشان است. رفتن به مجلس ختم را ضروری میدانم ولی حضور در مجلس عروسی را نه. وقتی قتلی اتفاق میافتد مرگ برایم جذابیت بیشتری پیدا میکند. برای همین احمدخان را فرستادم بالای دار. بالای دار نه. عرصه را بهش تنگ کردم تا خودکشی ...
باورهای خیس 1 مرده
دیشب مانا، کیف را از دستم گرفت. خواست کمکم کند لباس درآورم که نگذاشتم. مطمئن نبودم باز نشدن بند کفشم بخشی از یک رویا نباشد. پرسشی هم شنیده بودم (( کجایی عزیزم؟)) بایست پاسخ میدادم.
چون آونگی در میان آشفتگی واقعیت و آرامش رویا، انسانها آمدند و رفتند. مسخ میشوند، هزارپاره میشوند، بیگانه میشوند. محمد محمدعلی در باورهای خیس یک مرده ...
دریغ از روبهرو
آدم و حوا
از کیومرث تا همای (خلاصه قصههای شاهنامه فردوسی)
اسطورهها و افسانهها چیزی نیستند جز آنچه مردم طی قرون و اعصار دوست داشتهاند صاحب آن را به خود منتسب کنند. چیزی که دهان به دهان سینه به سینه چرخاندهاند و (من و شما و فردوسی هم جزو مردم) کوشیدهاند (یا کوشیدهایم) تا از طریق فلسفه وجودی قومیت و ملیت خود را برای خود و دیگری بازگو کنند و هویت ...