ـ ایستادهای عکس ننه مرا بگیری، هاشم؟ بیا کمک کن. باید حفاظهای پنجره را کج کنیم... من، این یکی... تو، هم آن یکی... بگیر... با هم زور میزنیم... یک... دو... سه... حالا... زززززووووررررر بزززززنننننننننننن!!!...
حوریه
همه اهالی روستا جمال را مردی عارف و با ایمان میدانند. اما هیچکس از گذشته او خبر ندارد. نمیدانند که او 15 سال است که توبه کرده و آدم دیگری شده است. جمال سالهاست که در جستجوی عشق گمشده دوران جوانیاش است، ولی زمانی او را پیدا میکند که ... .
مهبوط
دخترم فریده میگوید:
چرا اینقدر مینویسی، بابا؟
میگویم:
تو چرا اینقدر نفس میکشی؟
می گوید:
اگر نفس نکشم، میمیرم!
میگویم:
من هم اگر ننویسم...
دشت سوخته
30 گاو (به همراه 8 رمان دیگر)
خدایا.
مممممممماااااااااغغغغغغغغغ!
به سربلندیات، سربلندم کن.
مممممممماااااااااغغغغغغغغغ!
آن گونه ماغ به گلویم بینداز، که گویی دارم، با تو حرف میزنم.
مممممممماااااااااغغغغغغغغغ!
و آن گونه به لرزهام در بیاور، که گویی داری با من حرف میزنی.
مممممممماااااااااغغغغغغغغغ!
طوری رعشه به تار و پودم بینداز، که گویی میبینمت.
و آن گونه آرامم ساز، که انگار از تماشایم سیر نمیشوی. ...