ساعتها کنار پنجره به دریا خیره میشدم خسته نمیشدم. یادش بخیر به فرزاد قول داده بودم بدون او پا به جزیره نگذارم ولی زیر قولم زدم. حالا کجاست؟ بی من و من بی او...
همین حوالی
شقایق بس کن اینقدر با موهات ور نرو، والله قشنگی، نمیبینی دست تنهام به جای این کارا بیا یه کم کمکم کن.
با صدای بلند گفتم: مامان تا موهام درست نشه نمیتونم کمکتون کنم. آبروم میره.
مگه خواستگار میخواد بیاد؟
یه وقت دیدین یکی خواستگارم شد.
ای دختر شیطون، امان از اون زبونت.
3 ایکسلارژ
با خوشحالی گفتم: «نظرش در مورد ازدواج من چیه؟ » «میگه خیلی خوبه، هرشب بره مترو، من ایستگاه آخر منتظرشم.»
«وای نه مامان... نمیخوام کسی منتظرم باشه... از خیر شوهر پیدا کردن تو مترو گذشتم.»
«بابابزرگ از دستت ناراحت شد. میگه ناشکر نباش. ایستگاه آخر جای بدی نیست از جهنمی که ما توش هستیم خیلی خیلی بهتره.»
تنها من 2
... انگار کسی روی دستم افتاده بود و میبوسید و نوازش میکرد و اشکهایش روی پوست زرد و خشکیدهام چکه میکرد. شاید پدر بود، بارها که در خواب بودم او را به این حالت دیده بودم.
صدایش در بغضی ناتمام شنیده میشد:
- منو ببخش. خدایا، چی میبینم... چه بلایی سر عزیزم، امیدم، عشقم اومده چرا خدا؟ چرا...
مثل هیچکس
صدای ریزش باران به گوش میرسید و قطرات آن شتابان به هر سو پراکنده میشد. نیمی از پرده خیس شده بود. اما چه اهمیتی داشت؟ وقتی هوای نفسم در نفسش گره خورد و خیال رهایی نداشت، دیگر محال بود به چیزی دیگری بیندیشم. بگذار باران به مهمانی اتاقم بیاید و همه کفپوشها را تر کند و اگر قابل دانست به ...