مصاحبه
صدا: چی گفتی؟
نعیم: گفتم...
صدا: چی؟ چی گفتی؟ بگو نعیم... چی گفتی؟ چی؟
نعیم: دوستت دارم! [میگرید.]
صدا: بعدش چی شد؟
نعیم: بعدش آسمون چرخ زد و آبیش تموم شد... نیگا کردم، دیدم مونیک، فقط دامنش نیست که قرمزه... همه تنش قرمزه، همه لباساش...
صدا: چرا اونو کشتی؟
نعیم: واسه اینکه نمیتونست بپره... بالشم بستم، ولی دیگه خوب نشد. ...
پل
... و حسین رمزی شد میان خدا و پارسیان بر جای مانده زان تمدن کهن که اینک به آیینی نو دل به حق سپرده بودند، حسین همان کشتی بود که در غرقابها و تندبادها چشم به نجات و دستکیریاش داشتند و همان چراغی بود که در کورهراههای شک و گمراهی، راهنما و راهگشای جویندگان میشد. چرا که خون خدا بود ...
امیر
دخترک: من چرا نمیمیرم سردار؟
سکوت. آذرک به فاخته اشاره میکند و فاخته به زنی از زنانش. زن برمیخیزد، دست دخترک را میگیرد و در گوشهای مینشاند.
یک سردار: چشمهای این دخترک کار تو بوده جوزک؟
جوزک: شاهکار استادیست که باید شاگردیاش کرد! چشمها بیفروغ شده، با این همه اثری از میل داغ بر چهره نیست. فاصله چشمها و میل به ریاضی محاسبه ...
لیلا مرکبخوانی چند مسافر (3 نمایشنامه)
لیلا: میگفت هوس شمال کردهم... جادهش، جنگلاش، مهی که سر هر پیچ توش گم میشی و بعد هر خم خودتو پیدا میکنی... میگفتم میبرمت... بذار تک سرما شکسته بشه و جون بگیری... آخه زمستونا، لاجون که بود، لاجونتر میشد... و اون صدای خس خس سینهش، که نفسمو با خودش میگرفت و پس میداد... میگفت لیلا... شمال بهمون خوش میگذره، مگه ...