نمایش‌نامه

دست آخر

(Fin de partie)

یه دیوونه رو می‌شناختم که فکر می‌کرد دنیا به آخر رسیده. نقاش بود و حکاک. خیلی دوستش داشتم. می‌رفتم و می‌دیدمش، توی دیوونه‌خونه. با دست‌هام می‌گرفتمش و می‌کشوندمش کنار پنجره. ببین! اون‌جا! ذرت‌های در حال قد کشیدن! حالا اون‌جا! ببین! بادبون‌های قایق‌های ماهی‌گیری! همه‏ اون زیبایی! دستش رو پس می‌کشید و به کنج خودش برمی‌گشت. هراسون بود. هر چی دیده بود خاکستر بود.

مهدی نوید
چشمه
9786002297983
۱۳۹۶
۲۶۰ صفحه
۴۴۸ مشاهده
۰ نقل قول
نسخه‌های دیگر
دیگر رمان‌های ساموئل بکت
بازی
بازی زن 2: یه روز صبح که نشسته بودم کنار پنجره و لباس‌ها رو بخیه می‌زدم، یهو پرید توی اتاق و تندی اومد طرفم. فریاد زد که دست از سرش بردار، اون مال منه. عکس‌هاش خیلی از قیافه خودش بهتر بودن. حالا که واسه اولین بار از نزدیک می‌دیدمش فهمیدم که چرا منو به اون ترجیح می‌داد...
مرفی
مرفی خورشید بی‌آن‌که چاره دیگری داشته باشد، بر همان چیزهای قدیمی می‌تابید. مرفی، مثل کسی که پنداری آزاد بود، در دخمه‌ای در وست برامپتن، خارج از نوررس نشسته بود. او این‌جا در قفسی جمع‌ و جور و شمالی ـ غربی که چشم‌اندازی یکپارچه به قفس‌های جمع و جور و جنوبی ـ شرقی داشت، حدودا شش ماه آزگار خورده و نوشیده و ...
وات
وات وات لبخند زدن مردم را دیده بود و فکر می‌کرد می‌داند که این کار چگونه انجام می‌شود. و به این حقیقت داشت که لبخند وات، البته وقتی که لبخند می‌زد، مثلا، بیش از نیشخند یا خمیازه، به لبخند شبیه بود. اما لبخند وات ناقص بود، چیزی کم داشت، و کسانی که برای اولین بار لبخندش را می‌دیدند، و البته اکثر ...
هم‌چنان به هیچ‌وجه
هم‌چنان به هیچ‌وجه یک روشنایی ضعیف با صدا نمایان می‌شود. با آمدن صداها تاریکی کمتر شد و به محض قطع شدن آن، نور ضعیف و ضعیف‌تر شد. همه چیز به حالت اول بازگشت و شما در تاریکی پشت سرتان قرار گرفتید. چشم‌ها باز شدند و یک تغییر ایجاد کردند.
نام‌ناپذیر
نام‌ناپذیر 3گانه ساموئل بکت مالوی مالوی می‌میرد نام‌ناپذیز
مشاهده تمام رمان های ساموئل بکت
مجموعه‌ها