اسم من لئونارد کلمنته و کشیش روستای کوچکی به اسم سنت مری مید هستم.
این کلنل پروثرو چه پیرمرد عقبموندهایه!
واقعا! هیچکس ازش خوشش نمیاد!
دنیس، گریزلدا، این چه طرز حرف زدنه؟!
ببخشید عمو جان!
...
۱۱۳ رمان
بانو آگاتا کریستی، نویسنده انگلیسی داستانهای جنایی و ادبیات کارآگاهی بود. او با نام مستعار ماری وستماکوت (به انگلیسی: Mary Westmacott) داستانهای عاشقانه و رومانتیک نیز نوشتهاست، ولی شهرت اصلی او بخاطر ۶۶ رمان جنایی اوست. داستانهای آگاتا کریستی، بخصوص آن دسته که در باره ماجراهای کارآگاه هرکول پوآرو و یا خانم مارپل هستند، نه تنها لقب «ملکه جنایت» را برای او به ارمغان آوردند بلکه وی را بهعنوان یکی از مهمترین و مبتکرترین نویسندگانی که در راه توسعه و ...
تحقیقات پوآرو
جلو پنجره آپارتمان پوآرو ایستاده بودم و از بیکاری داشتم بیرون خیابان را نگاه میکردم. ناگهان آرام و بیاختیار گفتم:
عجیب است. چی دوست من؟ پوآرو با خونسردی و در حالی که بیحرکت در اعماق مبل راحتیاش فرو رفته بود، این را پرسید:
از این اطلاعاتی که بهت میدهم نتیجهگیری کن، پوآرو! زن جوانی اینجاست. با لباسهای گران قیمیت... کلاه مد روز ...
ساعتها
شیلا لبخند کمجانی زد و رفت نزدیک کاناپه. یکباره ایستاد و عقب رفت. مردی کف اتاق افتاده بود. چشمانش نیمهباز و بیفروغ بود. لکه قرمزی روی کت خاکستریاش دیده میشد. شیلا ناخواسته خم شد. دست گذاشت روی گونههای مرد. یخ بود. دستهایش هم همینطور. دست کشید روی لکه کتش و بعد دستش را با وحشت عقب کشید. در همین موقع ...
قتل در زمین گلف
اینجا، زمان جنگ میدون نبرد بوده.
هم... آره میدونم . من نزدیک رود سم زخمی شدم. کاپیتان هیستینگز هستم مادام، در خدمت شما!
پس شما یه افسر جنگی بودینّ چقدر جالب! صبر کنین اینو به خواهرم بگم. ما جفتمون هنرپیشهایم، یه جورایی بازیگر سیاریم.
میتونین منو رو سیندرلا صدا کنین. به نظرم این اسم بیشتر بهم میاد.
فیلها به خاطر میآورند
خانم اولیور گفت: ـ ماجرای وحشتناکی بود، وحشتناک. با کلی آدم صحبت کردم... بله، حالا میفهمم که چرا هر کدامشان چیزهایی را به خاطر میآورند. چیزهایی که برای کشف حقیقت خیلی مفید بودند، گرچه ترتیب دادن به آنها واقعا کار مشکلی بود. به جز موسیو پوآرو کی میتواند همیشه غیرعادیترین چیزها، مثل همین کلاهگیسها و دوقلوها را کنار هم بگذارد.
چرا از اوانس نپرسیدند
بالاخره به آن توده سیاهرنگ مشئوم رسیدند. مردی حدودا چهل ساله که هر چند بیهوش به نظر میرسید هنوز نفس میکشید. دکتر قسمتهای مختلف بدن او را معاینه کرد. نبضش را گرفت و پلکش را بالا زد.
بابی سریع از جا بر خاست. مرد شروع به صحبت کرد. صدایش اصلا ضعیف نبود؛ کاملا صاف و زنگدار بود.
مرد گفت:‹‹چرا از اوانس نپرسیدند؟››
بعد ...