وقتی می‌نشینم جلوی آینه‌ام به خودم می‌خندم. موهام را برس می‌کشم. جفتی چشم هست، دو بافه‌ی درازِ گیسو، دو پا. نگاه می‌کنم به آن‌ها مثل تاس‌هایی در جعبه، در فکر این‌که اگر تکان بدهم و مثل تاس بریزم‌شان بیرون می‌آیند و می‌شوند من؟ نمی‌توانم بگویم چگونه همه‌ی این تکه‌های مجزا می‌توانند من بشوند. من وجود ندارم. من بدن نیستم. وقتی با کسی دست می‌دهم حس می‌کنم طرف بسیار دور است، که در اتاق دیگر است، و این‌که دست من در آن اتاق دیگر است. وقتی فین می‌کنم می‌ترسم که شاید دماغم باقی بماند روی دستمال.
۲ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
Elham
‫۲۶ روز قبل، یک شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۵۶
parham-nasa
‫۲۳ روز قبل، چهار شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۵