چسبیده بودم به لحظات دوست‌داشتنی زندگی‌ام، دست‌هایم به هر ساعت زندگی چنگ می‌انداخت. دستان من همیشه در ولعِ در آغوش کشیدنی تنگ بودند. می‌خواستم نور، باد، خورشید، شب و همه‌ی دنیا را درآغوش بگیرم و نگه دارم. می‌خواستم نوازش کنم، التیام ببخشم، بجنبانم، آرامش ببخشم، احاطه شوم و احاطه کنم. تحت فشار بودم و آن‌قدر چیزهای زیادی را در آغوشم نگه داشتم که شکستم‌شان. آن‌ها شکستند و دور شدند از من. آن‌گاه همه چیز از من دور شد و گریخت. و من محکوم شدم به نگه نداشتن.
۳ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
Ali
‫۸ ماه قبل، پنج شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۱۶
Elham
‫۸ ماه قبل، یک شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۲۶
parham-nasa
‫۸ ماه قبل، سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۲۵