خاطرات 1 گیشا

آرتور گلدن
غم چیز غریبی است، در برابر آن تا چه اندازه ناتوانیم. به پنجره ای میماند که به خودی خود باز میشود. اتاق سرد میشود و کاری از دستمان برنمی آید جز اینکه از سرما بلرزیم. اما پنجره ایست که هر بار کمتر باز میشود و کمتر باز میشود و روزی متعجب میشویم که کجا رفته است. خاطرات 1 گیشا آرتور گلدن
او گفت: گمانم این درست است که همه بعضی وقت‌ها می‌بازند ،اما من هرگز نباخته ام! سرانجام کسی راز موفقیتش را پرسید ؛او توضیح داد: هیچ گاه در پی شکست مردی که با او می‌جنگم برنمی آیم ،می گردم که اعتماد به نفس را بشکنم. ذهنی که مشکل شک دارد نمی‌تواند خود را بر روی پیروزی متمرکز کند. دو مرد باهم برابرند-برابر واقعی - به شرط آنکه اعتماد به نفسشان برابر باشند! خاطرات 1 گیشا آرتور گلدن