چهل #قاعده صوفی مسلکانی که دلی باز و روحی در پرواز دارند:
قاعده۴۰: عمری که بی #عشق بگذرد، #بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشیم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یاعشق جسمانی؟ از #تفاوت‌ها تفاوت می‌زاید. حال آنکه
به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق.
خود به تنهایی دنیایی است عشق.
یا درست در میانش هستی، در آتشش.
یا بیرونش هستی، در حسرتش…
ملت عشق الیف شافاک
در مسیر موفقیت باید کارهای زیر را انجام دهید: - دیدگاه داشته باشید. - برنامه‌ای برای دستیابی به آن دیدگاه داشته باشید. - بدانید در صنعتی که در آن کار می‌کنید، به چه چیزی نیاز دارید. - مقاومت در برابر رد شدن‌ها را در خودتان پرورش دهید و خودتان را تأیید کنید. - چشم‌اندازی مثبت به زندگی داشته باشید که ارتقادهنده و الهام‌بخش باشد. - شبکه‌ای حمایتی تشکیل دهید. - در مورد زمان و اولویت‌هایتان به‌صورت راهبردی عمل کنید. - با اعتمادبه‌نفس و فروتن باشید. عزت نفس به زبان ساده رني اسميت - ويويان هارت
افسوس آنچه را که احساس آورد، هوس می‌برد و اندوه برتر از شادی، پایداری نیکی ندارد. امروز صبح از یاد می‌بریم فاجعه ای را که دیشب چنان اعتلایمان داد که زندگیمان را در مجموع و در واقعیتش با ترحمی روشن بینانه و صمیمانه از نظر گذراندیم. شاید تا یک سال دیگر، غم خیانت کسی یا مرگ دوستی را فراموش کنیم. در میان این آوار آرزوها و رویاها، در این تل شادکامی‌های پژمرده و پوسیده، باد، بذر بارآوری را زیر موجی از اشک می‌کارد؛ اما اشک‌ها زود خشک می‌شوند و دانه فرصت جوانه زدن نمی‌یابد. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
زمان سپری می‌شود، حتی وقتی که غیرممکن به نظر بیاید. حتی وقتی که هر تیک تاک عقربه ثانیه شمار، مثل ضربات خون در پشت یک زخم یا خراشیدگی، دردآور باشد. زمان به طور نامنظمی سپری می‌شود، با پیچش‌ها و چرخش‌های عجیب و آرامش‌ها و وقفه‌های کِشدار؛ اما به هر حال می‌گذرد. ماه نو (ادامه رمان شفق) استفنی مه‌یر
قلب زن‌ها هزارتویی‌یه که برای رسیدن به مرکزش مهارت و تیزبینی لازمه. باید با ذهنیت پلشت و شیادانهٔ افکار مردانه مقابله کنی و بشکنی‌ش. اگر واقعاً می‌خوای قلب زنی را تصاحب کنی باید درست مثل خود اون زن فکر کنی و اولین قدم در این راه غلبه بر روح اونه. اگر موفق به انجام این کار شدی پاداشت لفافی گرم و سبکه که به دور وجودت پیچیده می‌شه و روح و احساساتت را به سمت رستگاری ابدی می‌بره. سایه باد کارلوس روییز زافون
باید برای آرزوهایمان مرزی قائل شویم، اشتیاقمان را مهار کنیم، بر خشم‌مان چیره شویم
و همواره این واقعیت را در نظر داشته باشیم که هرکس قادر است تنها به سهم کوچکی از آنچه
ارزشِ داشتن را دارد، دست یابد…
پ. ن: وسط‌های کتابه و لحظه به لحظه داره جذاب‌تر میشه; )
درمان شوپنهاور اروین یالوم
یکیو میشناختم که با لباس هایی که تنش بود،بعد از بیست سال زندگی،از خونه زد بیرون. آزاد و رها. همه چیزم از قبل به نام زنش کرده بود. وقتی زد بیرون،خودش بود و لباس‌های تنش. هیچی نداشت. فقط یه حس آزادی داشت،که به دنیایی می‌ارزید. این 1 فصل دیگر است مرجان شیرمحمدی
اسکوئیلر: رفقا. تصور نکنید پیشوا بودن لذتبخش است
درست برعکس. کاری است بسیار دقیق و پرمسئولیت
هیچ کس به اندازه رفیق ناپلئون به تساوی حیوانات معتقد نیست
او بشخصه بسیار خوشحال هم می‌شد که مقدرات شما را به خودتان واگذار کند اما چه بسا ممکن است که شما به غلط تصمیمی اتخاذ کنید
قلعه حیوانات جورج اورول
وقتی طلوع کردی من ان بالا بودم پشت شیشه. محو تو. اخ که گاهی پایین چه قدر بهتر از بالاست! تو نمی‌دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام. تو ان پایین مثل یک حجم ابی می‌درخشیدی و من به هر چه رنگ ابی بود حسودی ام می‌شد…
و تو هنوز نمی‌دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام.
روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور
درپایان جنگ‌ها مشکل می‌شود به خاطر آورد که چگونه افرادی را کشتیم یا فرمان دادیم بکشند، آن وقت کسانی پیدا می‌شوند که خود در میدان نبرد نبوده اند ولی به ما می‌گویند یا در کتابها می‌نویسند که آن تجربه‌ها چگونه بوده است و ما در تایید حرفشان می‌گوییم «بله ، خیال می‌کنم همینطور بوده» ماه پنهان است جان اشتاین‌بک
من در قسمت اعظم نوجوانی و اوایل جوانی‌ام، با اضطراب اجتماعی درگیر بودم. در طول روز خودم را با بازی‌های ویدیویی سرگرم می‌کردم و شب را با نوشیدن شراب یا کشیدن سیگار. فقط برای دور کردن احساس ناآرامی‌ام. سال‌ها فکر صحبت با یک غریبه، خصوصاً اگر آن غریبه فردی جذاب، جالب، معروف و باهوش بود، برای من تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید. سال‌ها در گیجی قدم برمی‌داشتم هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها مارک منسون
می گوید: شما به رسومی که مال هزار سال پیش است چسبیده اید. از این که پس از این همه سال زندگی در این جا هنوز هم دست از آنها بر نمی‌دارید تعجب می‌کنم. می‌گویم: ستاره جان، دخترم، آدم روشنفکر سعی می‌کند آداب و رسوم مزاحم و آنهایی را که مانع پیشرفت انسان است از میان بر دارد. رسومی که ما داریم مزاحم نیست. مگر همین انگلیسی‌ها که تو این قدر خودت را به آنها نزدیک حس می‌کنی دست از رسوم خود بر می‌دارند و اگر به کشور دیگری بروند همه چیز را فراموش می‌کنند؟ اینها هر جا رفته اند و هر جا می‌روند به جای این که در فرهنگ کشور جدید حل شوند، آنها را با فرهنگ خودشان آشنا می‌کنند. هر جا می‌روند شهرکی انگلیسی بر پا می‌کنند و اگر نتوانند مردم را به تقلید از آداب و رسوم انگلیسی تشویق کنند، خودشان اما همان زندگی انگلیسی وار را دنبال می‌کنند. نمونه اش هنوز در کشور خود ما هست چه کسی باور می‌کند (رستم) روح‌انگیز شریفیان
عشق اگرچه می‌سوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظه‌ها را رنگین می‌کند. سرخ. خون را داغ می‌کند. آفتاب است. فراز و فرود جان. کوهستانی افسانه‌ای‌ست هموار به ناهموار، ناهموار به هموار. کشف تازه‌ای از خود در خود ریشه‌هایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز می‌کنند. در آن بود غبار باطن، موجی نو پدید می‌آید. تا کی جای باز کند و بروید و بماند، چیزی ناشناخته است. خود را مگر در گم‌شدگی خود بازیابد. چگونه اما عشق می‌آید؟ من چه می‌دانم؟ نسیم را مگر که دیده است؟ غرش رعد را چه کسی پیش از غرش شنیده است؟ چشم کدام سر، تاب باز نگاه آذرخش داشته است؟ از کجا می‌روید؟ در کجا جان می‌گیرد؟ در کدام راه پیش می‌رود؟ رو به کدام سوی؟ چه می‌دانم؟ دیوانه را مگر مقصدی هست؟ بگذار جهان برآشوبد! کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
فکر کرد: همه ی این حوادث میان طلوع و غروب همین خورشید…
و دلش به حال خودش سوخت، چون گاهی در زمانی به کوتاهی یک فریاد ساده، همه چیز در زندگی زیر و رو می‌شود ، پیش از آن که آدم بتواند اود را به آن عادت دهد…
کیمیاگر | پائولو کوئلیو | صفحه 55
کیمیاگر پائولو کوئیلو
- خوب، بار گناهان تو زیاد سنگین نیست.
لوین گفت: چرا، با این همه، «چون دفتر زندگیم را با بیزاری باز می‌خوانم… می‌لرزم و لعنت می‌فرستم و افسوس می‌خورم…بله.»
استپان آرکادیچ گفت: خوب چه می‌شود کرد، زندگی است دیگر…
آناکارنینا 1 (2 جلدی) لئو تولستوی
«تسلیم نشو» اثر پیتر گابریل به‌عنوان نمونهٔ مشابهی از موسیقی‌درمانی ساخته شده است. قرار است آن را هنگامی مصرف کنیم که در حال تسلیم شدن هستیم، آن زمان که اعتمادبه‌نفس خود را کاملاً از دست داده‌ایم و احساس می‌کنیم زیر فشار الزامات زندگی له شده‌ایم. راهکار می‌بایست همچون یک مادر فرضی، دلسوزانه باشد: ابتدا باید پذیرای حس بسیار دردناک شکست باشد و آن‌گاه پس از آن قوت قلبی مهربانانه بدهد. پیام این نیست که نقشه‌های ما قطعاً به سرانجام می‌رسند، بلکه منظور این است که حتی اگر طرح‌هایمان نقش بر آب شوند، از ارزش‌های انسانی ما چیزی کاسته نمی‌شود. موسیقی چیزی در اختیارمان می‌گذارد که در چنین مواقعی خودمان نمی‌توانیم در اختیار خویش بگذاریم: همدلی و باور. آرامش (مجموعه مدرسه زندگی) آلن دوباتن
از دور که پیرزن قبرشور را می‌بینم اشاره می‌کنم بیاید این طرف. متوجه اشاره‌ام می‌شود. لنگ لنگان می‌آید و هنوز نرسیده کوزه آب‌اش را خالی می‌کند روی سنگ قبری که بالاش نشسته‌ام. می‌گوید «خدا بیامرزدش.»
«ماهرخ خانم تو همه‌ی این قبرستان را می‌شناسی دیگر، نه؟»
دست می‌کشد رو سنگ قبر. عبارت «مرحوم مغفور» زیر دست‌اش برق می‌افتد.
«معلوم است آقا. سی سال آزگار است می‌شناسم.»
«من دنبال یک درخت شاتوت می‌گردم. می‌دانی کجاست؟»
سرش را بالا می‌آورد و نگاه‌ام می‌کند. چشم‌هاش برق چشم زن‌های جنوبی را دارد.
«شاتوت تو قبرستان؟ نکند هوس کرده‌اید؟»
می‌خندد. دندان‌های زنگاری‌اش پیدا می‌شود.
«از من می‌شنوید نخورید. درخت‌های قبرستان ریشه دوانده‌اند تو گوشت و پوست مرده‌ها. میوه‌شان خوردن ندارد.»
می‌نشیند روی نیمکت روبرویی. نفس‌اش هن‌هن صدا می‌دهد. یک نخ سیگار از جیب مانتوش در می‌آورد و آتش می‌زند. دود را فوت می‌کند تو هوا.
1 نمکدان پر از خاک گور حسین قسامی
زن فریاد زد: «برید بیرون! شما حق ندارید اونو ببرید. توی صورتتون تف می‌ندازم. نفرین‌تون می‌کنم. همین حالا از خونهٔ من برید بیرون وگرنه چشماتون رو درمی‌آرم و می‌ندازم جلوی کلاغا!» بزرگان با دهان باز به او خیره شدند. نمی‌توانستند باور کنند. هیچ‌کس برای یک بچهٔ نفرین‌شده نمی‌جنگید. در واقع تا الان کسی چنین کاری نکرده بود. دختری که ماه را نوشید کلی بارنهیل
هراس جهانشمول است، اما عدالت نه. و هر تشکیلات اطلاعاتی، هر قدر هم که بخواهد به آرمان‌های عدالت‌طلبانه‌اش وفادار بماند، در اثر وسایلی که به آن‌ها توسل می‌جوید، که جز عوامل ایجاد هراس نیستند، به فساد و تباهی کشیده می‌شود، و به جای آن‌که در خدمت عدالت قرار گیرد، که هدف و مقصود اولیه‌اش بوده، برده و عامل سرکوب می‌شود. سر هیدرا کارلوس فوئنتس
چه‌کار با من دارد؟ دیگر طاقت آن شکنجه‌ها را ندارم. انسان برای اولین بار که شکنجه می‌شود، همه‌چیز برایش غیرمنتظره است. با پدیدهٔ ناآشنایی روبه‌رو می‌شود. مثل کودکی که هنوز نمی‌داند داغ بودن یعنی چه، و به سوی آتش دست دراز می‌کند؛ اما تکرار شکنجه، مصیبت و دردی ازپیش‌تجربه‌شده است. می‌دانی با تو چه خواهند کرد. انسان ممکن است در یک تصادف اتومبیل، شدیدترین و دردناک‌ترین زخم‌ها را بردارد و آن را تحمل کند، اما تصادف یک لحظهٔ پیش‌بینی‌نشده و آنی است. پیش از تصادف، دلهره و نگرانی، جان تو را فرسوده نمی‌کند. سال‌های ابری 3 و 4 (2 جلدی) علی‌اشرف درویشیان
خودت را با احساس شستشو بده. احساس هیچ آسیبی به تو نمی‌رساند. احساس فقط به تو کمک می‌کند. اگر ترس را کاملا در درون خودت جا دهی، اگر آن را مثل یک لباس قدیمی روی دوش خودت بیندازی، آن وقت می‌توانی به خودت بگویی، آهان خیلی خوب. این فقط حس ترس است. من نباید اجازه دهم که ترس مرا کنترل کند. آن را نگاه می‌کنم تا بفهمم به چه دلیلی وجود دارد. مثلا همان مورد تنهایی را در نظر بگیر. تو خودت را کاملا رها می‌کنی، اجازه می‌دهی اشک هایت سرازیر شوند، آن را تمام و کمال احساس می‌کنی. و نهایتا موفق می‌شوی بگویی، آهان، خیلی خوب. این لحظه ی من بود با تنهایی، من از احساس کردن تنهایی نمی‌ترسم. اما اکنون می‌خواهم به خودم اجازه دهم که تنهایی را کنار بگذارم. می‌دانم که احساسات دیگری نیز در دنیا وجود دارند و من می‌خواهم آن‌ها را هم تمام و کمال تجربه کنم. سه‌شنبه‌ها با موری مرد پیر مرد جوان و بزرگترین درس زندگی میچ آلبوم
این #زندگی انگار میدان اسب دوانی است. هرگز توقفی در کار نیست. آخ این‌ها که هرگز مجال یک روز #تفکر را به خودشان نمی‌دهند، این‌ها می‌میرند، مرده اند، بی چاره ها! به خود ما هم که خواستش را داریم باز این مجال را نمی‌دهند… خوشبختانه در میان آب‌های طغیانی این زندگی چند جزیره کوچک هست که بتوان بدان پناه برد: #کتاب‌های زیبای شاعران و خاصه #موسیقی. جان شیفته 1و2 (2 جلدی) رومن رولان
همهٔ ما نقاط کور احساسی داریم. اغلب این نقاط کور مربوط به احساساتی است که به ما گفته شده است نامناسب هستند. سال‌ها تمرین و تلاش می‌خواهد تا در تشخیص نقاط کور خودمان و بعد در بیان احساسات تأثیر یافته مهارت یابیم. اما این کار بسیار مهم است و ارزش تلاش دارد. هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها مارک منسون
یک بار با تو گفتم که عشق، شاه‌راه بزرگ انسانیت است… پس در میان مرزهای عشق، هیچ چیز پست، هیچ چیز حقیر، هیچ چیز شرم‌آور راه ندارد. عشق می‌ورزیم تا چیزی که میان حیوانات به صورت «غریزهٔ حیوانی» صورت می‌پذیرد، میان ما، به صورت موضوعی بشری، موضوعی بر اساس «انتخاب دو روح» ، به صورت موضوعی که بر پایهٔ همهٔ ادراکات انسانی، قلبی و خدایی استوار شده باشد صورت بگیرد؛ این است که همیشه با تو می‌گویم: «تو را دوست می‌دارم.» در این کلام بزرگی که روح‌ها و تن‌های ما را برای همیشه یکی می‌کند، بر کلمهٔ تو تکیه می‌کنم نه بر لغت دوست داشتن. زیرا که در این جا، آنچه شایان اهمیت است، تو است… تو را دارم، و برای آن که بدانی دربارهٔ تو چه می‌اندیشم، از دوست داشتن، از این لغت بزرگ مدد می‌گیرم. و بدین گونه از جانوری که به دنبال غریزهٔ حیوانی خویش می‌دود فاصله می‌گیرم؛ چرا که حیوان، دوست می‌دارد، و برای فرو نشاندن عطش دوست داشتن به دنبال کسی می‌گردد که دوستش بدارد…
آنچه به تو می‌دهم عشق من نیست؛ بلکه تو خود، عشق منی. تویی که عشق را در من بیدار می‌کنی و اگر بخواهم این نکته را آشکارتر بگویم، می‌بایست گفته باشم که من «زنی» نمی‌جویم، من جویای آیدای خویشم.
آیدا را می‌جویم تا زیباترینِ لحظات زندگی را چون نگین گران‌بهایی بر این حلقهٔ بی‌قدر و بهای روزان و شبان بنشاند.
مثل خون در رگ‌های من (نامه‌های احمد شاملو به آیدا) احمد شاملو
چیزی در نازایی هست که تورو مجبور می‌کنه ازش دوری کنی. به‌خصوص وقتی که توی سی‌سالگی هستی. دوستات بچه‌دار شده‌ن، دوستای دوستات بچه دارن، همه‌جا خبر از بارداری و تولده و همه‌جا اولین جشن تولد بچه‌ها برگزار می‌شه. دختری در قطار پائولا هاوکینز
انسان در زندگی واقعی، چنانچه مجبور باشد، اگر بخواهد دوام بیاورد و از نفس نیفتد، باید دائماً با احساسات و عواطف خود به شکلی کنار بیاید: در آن موقعیت من نمی‌توانم عکس العمل نشان دهم! این یکی را باید قبول کنم! آن یکی را باید نادیده بگیرم! انسان دائماً احساسات خود را با اوضاع اطرافش تطبیق می‌دهد، با آن‌ها محتاط رفتار می‌کند، آنچه را دوست می‌دارد در قالب صدها نقش کوچک روزمره بروز می‌دهد، آن‌ها را متعادل و موزون می‌کند، برای این‌که ساختار کلی از هم نپاشد، چون خود جزئی از آن است. مفید در برابر باد شمالی دانیل گلاتائور
وقتی انقلاب به پایان میرسد، سرکوب شدگان بارها و بارها به قدرت دست می‌یابند و خود همچون سرکوب گران رفتار میکنند که البته دیگر گیر آوردنشان کار حضرت فیل است و پولهایی را هم که در دوران انقلاب برای خرید سیگار و آدامس قرض کرده بودند به کل فراموش میکنند بی‌بال و پر (مجموعه طنزهای وودی آلن) وودی آلن
صدایی دیگر بلند شد: چطور انتظار داری مثل تو پرواز کنیم ، تو برگزیده ای و دارای موهبتی ، تو الهی هستی ، فراتر از همه مرغان.
-به فلیچر نگاه کنید! لاول! چارلز رولاند! همه ی آنها هم برگزیده ، الهی و دارای موهبتند؟ آن‌ها برتر از شما نیستند ، برتر از من نیز ، تنها تفاوت این است که آن‌ها شروع کردند به درک هستی راستینشان و آن را تمرین کردند…
جاناتان مرغ دریایی ریچارد باخ
من به درد دنیا نمی‌خوردم و دنیا به درد من نمی‌خورد و من چند نفر مثل خودم پیدا کرده بودم و بیشترشان هم زن بودند، زنانی که هیچ مردی حاضر نمی‌شد در یک اتاق باهاشان تنها بماند، ولی من عاشقشان بودم، به من الهام می‌دادند، به خودم می‌نازیدم، فحش می‌دادم و با لباس زیر در خانه می‌گشتم و بهشان می‌گفتم که چه آدم بزرگی هستم. ولی فقط خودم باور داشتم. آن‌ها هم فقط داد می‌زدند ((خفه شو بابا! یه کم دیگه عرق بریز!) ) آن زنان جهنمی، آن زنان همپالگی ام در جهنم. هالیوود چارلز بوکفسکی
کی می‌گه تو این راهی که درست حالا در پیش گرفتم، مدام حس پایان بهم دست نمی‌ده؟ بدون امنیت، با خودخوری؟ شاید من بخوام دوباره شروع کنم و دوباره و بالاخره بازم به انتها برسم، با این اقرار قدیمی که هیچ جایی برا رفتن نیست. شاید. شاید نه. شاید باید خطر کرد. نباید؟ دختری در قطار پائولا هاوکینز
زمان درازی است که برنامه‌های تلویزیون به علت تصاویر خشن یا مستهجن سانسور می‌شوند و توافق فراگیری وجود دارد که این محدودیتِ پذیرفتنی و حتا مطلوبی در آزادی است. ما کاملاً می‌دانیم که تصاویر افراطی به‌راحتی از هر جای دیگر در دسترس است، اما میان آن‌چه مردم در خلوت انجام می‌دهند و آن‌چه در ملأعام پذیرفته است در ذهن ما تمایز مهمی وجود دارد. دلایل نهفتهٔ پسِ سانسورِ تصاویرِ خشن یا مستهجن در واقع می‌تواند فراتر از این دو مورد خاص کاربرد داشته باشد. مشکل در اصل از خودِ سکس یا خشونت نیست؛ نگرانی واقعی ما این است که برخی از صحنه‌ها برای شأن و مقام اجتماعی ما تحقیرآمیز باشند. آن‌ها چشم‌انداز شرم‌آوری از طبیعت انسانی به ما می‌دهند. سانسور به معنای غیرممکن کردن دیدن چنین مطالبی نیست؛ کاری که انجام می‌دهد تأکید کردن بر خصوصی و شخصی بودن این علایق است و جلوگیری از تأیید عمومی و همگانی آن. خطرناک‌ترین برنامه‌ها آن‌هایی‌اند که به شایستگی‌های خود اطمینان دارند، درحالی‌که در واقع لایق توجه نیستند. آن‌ها حماقت را به ثروت و غرور و شهرت مسلح می‌کنند. هنر همچون درمان آلن دوباتن
اکنون می‌دانی چرا آئورا در این خانه زندگی می‌کند: برای آنکه توهم جوانی و زیبایی را در این پیرزن مفلوک دیوانه همیشگی کند. آئورا، همچون آینه‌ای، همچون شمایلی دیگر بر آن دیوار، با ردیف ردیف نذر و نیاز، قلب‌های درون محفظه‌ها قدیسان و شیاطین خیالی‌اش، در این خانه اسیر شده است. آئورا کارلوس فوئنتس
به هر حال کشیش‌های درست‌وحسابی که لیاقت قدیس شدن را دارن در آخر، کارشون به یک مأموریت الهی ختم می‌شه و می‌رن به اون‌جا که عرب نی انداخت یا سر از جنگل‌های آمریکای جنوبی درمی‌آرن و طعمهٔ ماهی‌های پیرانا می‌شن نه این‌که پشت میز مدرسه بشینن و موعظه کنن. سایه باد کارلوس روییز زافون
مدی فکر کرد،چطور میتونه ادعا کنه عاشق منه و چنین حرفای وحشتناکی بگه ؟!
اون حتی نمیدونه عشق چیه!
ناگهان،همه چیز روشن شد. همین است! نیک هرگز عشق واقعی را نشناخته و هرگز صادقانه دوست داشته نشده بود، توسط هیچ کس،نه حتی توسط مادرش!
دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
چقدر خودم را بی‌عرضه و دست‌و‌پا‌چلفتی احساس می‌کنم با این عشقِ بیهوده که روی سینه‌ام مانده و نفسم را گرفته وهیچ شورآفرین نیست. انگار که دیگر به هیچ دردی نمی‌خورم. احتمالاً نوشته‌هایم دارند در من زندگی می‌کنند، لبریزم از این رمان و شخصیت‌هایش که باز مشغولش شده‌ام. اما از بیرون که نگاهشان می‌کنم، می‌فهمم که دارم حواس‌پرت کار می‌کنم. بیشتر با قریحه‌ام جلو می‌روم و حتی یک لحظه هم از آن جوش و خروشی که همیشه به پای کارهای دلخواسته‌ام می‌ریختم، خبری نیست. نامه‌های عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس (خطاب به عشق) جمعی از نویسندگان
طنز، خوش طعم‌ترین چاشنی در جشن زندگی است. به اشتباه هایتان بخندید، اما از آنها درس بگیرید، مشکلاتتان را دست بیندازید، ولی خود را برای مقابله با آنها تقویت کنید، موانع را مسخره کنید، اما بر آنها چیره شوید. آنی شرلی در جزیره (جلد 3) لوسی ماد مونت‌گومری
«وای! چی شده بود؟ فکر می‌کنی چرا توی اون سن همچین مشکلی داشتی؟»
«نمی‌دونم. شاید زیادی می‌فهمیدم. راستش دیگه نمی‌خوام در موردش صحبت کنم. اون مال یه دورهٔ دیگه بود. وقتی فهمیدم حامله‌م، همهٔ اونا رو ریختم تو یه صندوقچه و گذاشتمش کنار. باید به‌سمت جلو حرکت کنم. بیاین فقط راجع‌به مسائل خونوادگی‌م صحبت کنیم. درحال‌حاضر خیلی از آدما برام اهمیت ندارن.»
جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
…زن جوانی را تماشا می‌کند که روی یک نیمکت دراز کشیده و کتاب می‌خواند، زن روی تراسی دیگر حدود دویست متر آن سو‌تر و پایین دره است. نویسنده می‌گوید او هر روز آنجاست، هر بار که می‌خواهم پشت میز کارم بنشینم، می‌دانم کتابی از نوشته‌های من نیست و باطناً از این موضوع رنج می‌کشم. حس می‌کنم کتابهایم مایل اند آن طور که او کتاب می‌خواند، خوانده شوند و به کتاب خواندن او حسادت می‌کنند. از تماشایش خسته نمی‌شوم. اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری ایتالو کالوینو
دریا به تخیل ما طراوت می‌دهد؛ چون ما را به فکر زندگی آدمها نمی‌اندازد، اما جانمان را شادمان می‌کند. چون او هم، چون جان ما الهام بیکران و ناتوان است؛ جهشی است که سقوط‌ها بی وقفه می‌شکندش؛ شکوه ای ابدی و ملایم است. این گونه چون موسیقی افسونمان می‌کنند که اثر چیزها را چون زبان در خود ندارند. از آدمها چیزی به ما نمی‌گوید، بلکه حرکات جانمان را تقلید می‌کند. دل آدمی با موج‌های دریا و موسیقی اوج می‌گیرد و با آنها فرو می‌افتد؛ بدین گونه ناتوانی‌های خویش را فراموش می‌کند و از همنوایی درونی اندوه خویش و اندوه دریا تسکین می‌یابد که سرنوشت او و سرنوشت چیزها را با هم یکی می‌کند. خوشی‌ها و روزها مارسل پروست
آیا تا به حال با این مورد برخورد کرده اید که مردی جذاب با یک زن بسیار معمولی ازدواج کرده باشد؟ شاید آن دختر از نظر شما زشت و یا خیلی معمولی باشد، ولی در چشم آن مرد او دارای زیبایی طبیعی است. اینکه با شکوه‌ترین لحظه زندگی آن دختر بردن جایزه بهترین کدو تنبل جالیز در یک مسابقه روستایی و در سن شش سالگی بوده است، اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که وقتی مرد با او به بستر می‌رود مانند موش چاق وچله ای که وسط کارخانه پنیر فرود آمده باشد خوشحال است. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك مي‌شوند) شری آرگوو
برای از بین بردن دیگری، یا دست کم کشتن روح او، راه‌های گوناگونی وجود دارد در سراسر دنیا پلیسی نیست که از این جور قتل‌ها سر در بیاورد.
برای این طور قتل‌ها یک کلمه کافی است فقط کافی است به موقع صراحت کلام داشته باشی یا لبخند بزنی. کسی نیست که نتوان با لبخند یا سکوت نابودش کرد… مسلما همه‌ی این قتل‌ها به کندی صورت می‌گیرند. کنوبل عزیز تا به حال فکر کرده‌اید ببینید چرا اکثریت مردم این قدر دوست دارند از قتل‌های درست و حسابی ملموس و قابل اثبات سر در بیاورند؟ خب معلوم است، چون ما قتل‌های هرروزه خودمان را نمی‌بینیم.
اشتیلر ماکس فریش
آیا من نگران این هستم که پس از مرگ فراموش شوم؟"
خب؟ هستی؟
«فکر نمی‌کنم، من با کلی آدم سر و کار دارم که ارتباط صمیمانه ای نیز با همدیگر داریم. وقتی عشق وجود دارد، چگونه می‌شود پس از مرگ فراموش شد؟ عشق یعنی زنده ماندن؛ عشق کلید چگونه زنده ماندن تو است حتی پس از مرگ.»
سه‌شنبه‌ها با موری مرد پیر مرد جوان و بزرگترین درس زندگی میچ آلبوم
- قانون طلایی می‌گوید انسان‌ها وقتی روی وظایفی کار می‌کنند که دقیقا در مرز توانمندی‌های کنونی‌شان جای گرفته، به اوج انگیزه‌هایشان می‌رسند.
- بزرگ‌ترین تهدید موفقیت، نه شکست بلکه بی‌حوصلگی است.
- وقتی عادت‌ها روتین می‌شوند، جذابیتشان را از دست می‌دهند و کمتر حس رضایت را به همراه دارند. در نتیجه از آن‌ها خسته می‌شویم.
- وقتی انگیزه وجود داشته باشد، هر کس می‌تواند به‌سختی تلاش کند. این توانایی پیشبرد کار در زمان بی‌حوصلگی است که تفاوت‌ها را رقم می‌زند.
- حرفه‌ای‌ها به برنامهٔ خود پایبند می‌مانند؛ آماتورها می‌گذارند زندگی در برنامه‌هایشان مداخله کند.
عادت‌های اتمی جیمز کلیر
گفت: -مردم سیاره‌ی تو ور می‌دارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان می‌کارند، و آن یک دانه‌ای را که پِیَش می‌گردند آن وسط پیدا نمی‌کنند…
گفتم: -پیدایش نمی‌کنند.
-با وجود این، چیزی که پیَش می‌گردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود…
جواب دادم: -گفت‌وگو ندارد.
باز گفت: -گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پی‌اش گشت.
#شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و پنجم
شازده کوچولو آنتوان دو سنت اگزوپری
یک وقتی می‌رسد، آخرِ آخرِ کار، دیگر این رژه‌ی دائمی، این همه غرش و آتش، این همه بمب و ترقه‌ی «قلعه‌ها پرنده» لب به لب بام ساختمان‌ها… همه‌ی این بلاهت و آشوب و هیاهو آدم را غمگین می‌کند… همین! … نتیجه‌ش… غصه‌ای که به دل آدم می‌نشیند… به تنگ‌آمدگی… آدم‌هایی دچار افسردگی عصبی می‌شوند چون به اندازه‌ی کافی سرگرمی ندارند… قصر به قصر لویی فردینان سلین
حقیقت این است که اشکال سالمی از عشق داریم و اشکال ناسالمی. عشق ناسالم بر پایهٔ تلاش دو نفر برای فرار از مشکلاتشان از طریق احساساتشان برای یکدیگر است. به عبارت دیگر، آن‌ها از یکدیگر به عنوان گریزگاه استفاده می‌کنند. عشق سالم دو نفر بر پایهٔ تصدیق و رسیدگی هر یک به مشکلات خود با حمایت دیگری است.
فرق رابطهٔ سالم با ناسالم در دو چیز خلاصه می‌شود: ۱) هرکدام از طرفین در رابطه چقدر مسئولیت‌پذیر باشد. ۲) میزان آمادگی هرکدام هم برای نپذیرفتن و هم برای پذیرفته نشدن از جانب شریکشان.
هرکجا رابطهٔ ناسالم یا مسمومی وجود داشته باشد، احساس مسئولیت‌پذیری ضعیف و سستی در هر دو طرف وجود خواهد داشت. ناتوانی برای نپذیرفتن و یا پذیرفته نشدن خواهد بود. هرکجا رابطهٔ سالم و عاشقانه‌ای وجود داشته باشد، مرزبندی‌های روشنی میان دو نفر و ارزش‌هایشان وجود خواهد داشت، و مسیر بازی برای نپذیرفتن و پذیرفته نشدن هنگام نیاز.
هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها مارک منسون
علت این که دنیا در حال حاضر به چنین وضع اسفناکی افتاده است این است که همه کارشان را نیمه کاره انجام می‌دهند، افکارشان را نیمه کاره بیان می‌کنند و گناهکار یا پرهیزگار بودنشان هم نیمه کاره است. ای بابا! تا آخر برو و محکم بکوب، و نترس، موفق خواهی شد. خداوند از نیمه شیطان بسیار بیشتر از شیطان تمام عیار نفرت دارد. زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس
یا اینکه وقتی مردی تلاش می‌کند زن در رابطه احساس نا امنی کند و بر این اساس واکنش نشان دهد ولی زن با غرور و متانت بالایی آرامش خود را حفظ می‌کند، ناگهان فضا برای مرد عوض می‌شود. همان مردی که از برقراری رابطه می‌ترسید و از آن فراری بود، ناگهان تبدیل به مردی می‌شود که به این رابطه ایمان دارد. حالا او در رؤیاهایش این دختر را در حال غذا پختن برای او یا تا کردن جوراب‌هایش می‌بیند و دوست دارد همه جا کنار او باشد. ولی اگر از ابتدا با او مانند یک دختر درمانده و وابسته رفتار می‌کردید، آن‌قدر برایش ارزش نداشت و توجهی نمی‌کرد. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك مي‌شوند) شری آرگوو
یکی از آرامش‌بخش‌ترین چیزهایی که تابه‌حال جامعهٔ بشری ابداع کرده «خواندن لالایی» است. در همهٔ فرهنگ‌ها این‌گونه بوده که مادران برای خواباندن نوزادان، آن‌ها را در گهواره می‌گذاشتند، گهواره را تکان می‌دادند و برایشان لالایی می‌خواندند. بدیهی است که صداها می‌توانند تأثیر ژرف و آرامش‌بخشی بر ما داشته باشند. هنگامی که صدای امواج را در ساحل می‌شنویم یا صدای خش‌خش برگ‌های پراکنده در باد به گوشمان می‌رسد احساس آرامش می‌کنیم؛ روشن است که اینجا نیز با همان پدیده روبه‌رو هستیم.
این تصور عام که صداها می‌توانند بر وضعیت ذهنی ما تأثیر بگذراند به‌خودی‌خود چندان محل اختلاف نیست؛ اما معمولاً از آن استفادهٔ اصولی یا هدفمند نمی‌شود: یعنی به‌عنوان ابزاری برای کنترل هیجانات و هدف گرفتن حالات آشفته‌مان.
آرامش (مجموعه مدرسه زندگی) آلن دوباتن