انسانی که به موفقیت خو کرده، گمان میکند تا ابد مظفر و ثروتمند میماند. و همه شکست خوردگان گمان میکنند تا آخر عمر کمر راست نخواهند کرد. حال آنکه هر دو در اشتباهند. در این دنیای فانی باد به سرعت جهت عوض میکند. غم و شادی، پیروزی و شکست، هیچ کدام #ماندگار نیستند. جز صورت نامرئی پروردگار، همه چیز همیشه در حال تغییر است. ملت عشق الیف شافاک
آدمی که به صوفیگری علاقه مند میشود ابتدا باید #تنها ماندن در میان جمع را بیاموزد، بعد هم #یکی کردنِ جمع #درونش را.
اول میگویی: «در دنیا فقط من هستم!»
بعد میگویی: «در من دنیایی هست!»
و در نهایت میگویی: «نه دنیا هست، نه من هستم!» ملت عشق الیف شافاک
حالت روحی. بهتر. سراپا عشقم و چیزی جز عشق نیستم و با اینکه روزها بهنظرم دراز میآیند، قابل تحملتر شدهاند. حالم در ماه اوت باز بهتر خواهد شد. نامههای عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس (خطاب به عشق) جمعی از نویسندگان
ایمان و #عشق #جسارت آدم را زیاد میکند. هر دو اینها اوهام و وسوسه را از دل انسان میشوید و پاک میکند. ملت عشق الیف شافاک
خاطرِ او را خیلی میخواستند، سپس کمتر و کمتر، و، چون دیده نمیشد، سرانجام فراموشش کردند. کلمات ژان پل سارتر
گاهی #سرنوشت مثل #توفان شن کوچکی است که همه چیز را #تغییر_جهت میدهد. تو تغییر جهت میدهی، اما توفان شن تعقیبت میکند. دوباره بر میگردی اما توفان خودش را با تو مطابقت میدهد. بارها و بارها این حرکت را تکرار میکنی، مثل رقصی شوم با مرگ، درست قبل از سپیده دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که از دور دست بیاید، چیزی که هیچ ارتباطی با تو نداشته باشد. این توفان #تویی. چیزی درون توست. پس تنها کاری که از تو بر میآید #تسلیم به آن است، بستن چشم هایت و گرفتن گوش هایت، تا شنها درون آنها نرود، و راه رفتن در میان آن، قدم به قدم. آنجا نه خورشید است، نه ماه، نه جهت، نه حس زمان. فقط شن سفید نرم چون استخوانهای آسیا شده ی چرخ زنان برخاسته از آسمان. این آن نوع توفان شنی است که تو به تجسمش نیاز داری کافکا در ساحل هاروکی موراکامی
می توانی به ضمیر ناخوآگاه مثل یک بشکه بزرگ نگاه کنی. در حالت عادی درش باز است و تصاویر و صداها و تجربهها و امواج منفی و احساسات در طول ساعات بیداری داخلش میریزند، ولی اگر ماهها و حتی سالها اصلا ساعات بیداری در کار نباشند و در بشکه هم مهر و موم شده باشد امکان دارد ذهن بی قرار مشتاق فعالیت به اعماق بشکه دست پیدا کند و به ته ناخودآگاه برسد و چیزهایی را که نسلهای قبل جا گذاشته اند لایروبی کند و به سطح بیاورد. این یک تصویر یونگی است و… جزء از کل استیو تولتز
بهتر است گوش کنید جناب نخست وزیر! بدون وجود مرگ رستاخیزی وجود نخواهد داشت و بدون رستاخیز هم دیگر نیازی به کلیسا نخواهد بود! توقف در مرگ ژوزه ساراماگو
بدون سگها، چه تعقیبی میتواند باشد! روسلان وفادار (فاجعه وفاداری در روزگار اسارت) گئورگی ولادیموف
او به زبانی صحبت میکند که زبان عشق است. عشق، محتاط و فروتن است. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
چیزهایی که قبلا صاحبشان بودی حالا صاحبت شدهاند. باشگاه مشتزنی چاک پالانیک
امیدوارم. بالاخره باید یکی به آرزویش برسد. وگرنه تمام آرزوها مثل زباله روی هم تلنبار میشوند و دیگر جایی روی زمینمان باقی نمیماند. نمیتوانیم از اتاقخواب برویم دستشویی بیاینکه پایمان به لاشهی گندیدهی رویا و آرزوی یک آدم دیگر گیر نکند. ریگ روان استیو تولتز
«بیرون هیچکس زنده نمیماند، آدم پاک و درستکار نمیتواند بیرون زندگی کند. مرض بدی دنیا را فراگرفته، مرضی که نه اسمی دارد و نه تعریفی… تو فرض کن طاعون، هر چه اسمش را میخواهی بگذار. اما تو همینجا بمان…، تا امکانش هست اینجا بمان… اینجا از هر مکان دیگری امنتر است.» آخرین انار دنیا (پالتویی) بختیار علی
گفتم: «چرا نمیآی دست از خیالبافی ورداری و به جاش برام بگی برنامهی زندگیت چیه. رک و راست.»
- دلم میخواد برم دانشگاه استنفورد، معماری بخونم.
گفتم: «وای، چه عالی! حالا چرا معماری؟»
- چون میخوام چیزای خوشگل بسازم. میخوام تو یاد مردم بمونم.
دیگر به خاطر این رویا نمیتوانستم مسخرهاش کنم. این رویای من هم بود. بچهسرخپوستها قرار نیست از اینجور رویاها داشته باشند. دخترهای سفیدپوست شهرهای کوچک هم رسم نیست رویاهای بزرگ داشته باشند.
رسم این بود که ما با محدودیتهایمان دلخوش باشیم. اما من و پنهلوپ از آنهایی نبودیم که دست روی دست راحت بنشینیم. نع، هر دوتایمان فکر پرواز داشتیم. خاطرات صددرصد واقعی 1 سرخپوست پارهوقت شرمن الکسی
میدانم… انسان موجودی ست که خیلی زود راه گم میکند. این حقیقت هولناکی است که دیر میفهمیم، هیچ موجودی به قدر انسان راه گم نمیکند… انسان موجودی ست بی هیچ راه که سرانجام برای آنکه گم نشود دروازهها را به روی خودش میبندد. آخرین انار دنیا بختیار علی
هیچوقت تسلیم نشو. خیلی از چیزها رو در درونت داری و نجیب ترینشون احساس خوشبختیه. فقط منتظر مردی نباش که باهات کنار بیاد. این اشتباهیه که خیلی از زنها دچارش میشن. تو خودت خوشبختی رو پیدا کن. مرگ خوش آلبر کامو
مرا آدمی دیندار دانسته ای، حال آن که، نیستم. دیندار بودن و ایمان داشتن یکی نیست. تفاوت این دو مفهوم هیچ گاه مثل دوران کنونی آشکار نشده بود. در دنیای بزرگ تنگنایی وجود دارد که رفته رفته عمیقتر میشود. سیستمی ایجاد کرده ایم که، مستقل از دین و دولت و جامعه، آزادیِ «فردِ خردگرا» را پایه و اساس قرار میدهد. از سوی دیگر، انسانها نتوانسته اند از جستجوی معنویت دست بکشند. میخواهیم بدانیم آن سویِ خرد چیست. پس از این همه مدت تکیه بر خرد، کم کم داریم میپذیریم که ذهن ممکن است محدودیت هایی داشته باشد.
.
امروز، درست مثل دوران پیش از مدرنیته، توجه به معنویات در صدر قرار دارد. همه جای دنیا رفته رفته آدمهای بیشتری سعی میکنند در زندگیِ سریع و پر مشغله شان جایی برای امر معنوی باز کنند. اما «امر معنوی» نوعی سرگرمی یا به قول امروزیها «هابی» جدید نیست. چیزی نیست که بدون ایجاد تغییرات اساسی در زندگی و شخصیتمان بتوانیم درکش کنیم. ملت عشق الیف شافاک
مردها هم گریه میکنند ، جای شرمندگی نیست ، چون به حالشان مفید است. بلم سنگی ژوزه ساراماگو
در لحظات اندوه نیروی خندیدن و قهقهه را در خود میانباشت. آخرین انار دنیا (پالتویی) بختیار علی
کسی که مدام خواهان «ترقی» است باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود. سرگیجه چیست؟ ترس از افتادن؟ اما چرا روی بلندی حفاظ دار ساختمان هم دچار سرگیجه میشویم؟ چون سرگیجه چیز دیگری، غیر از ترس از افتادن است. در واقع، آوای فضای خالی زیر پایمان ما را به سوی خود جلب میکند و تمایل به سقوط _ که لحظه ای بعد با ترس در برابرش مقاومت میکنیم _ سراسر وجود ما را فرا میگیرد. بار هستی میلان کوندرا
من در تمام زندگیام از کتابها برای آگاهی، برای کمک به رهایی از پریشانی و برای گریز استفاده کردهام. تولستوی و مبل بنفش نینا سنکویچ
قانون جاذبه شماره ۲۰
عادات بد بسیار آسانتر از عادات خوب پا میگیرند. زیرا عادات خوب، نیاز به تلاشی آگاهانه دارند. صبر کردن این تلاش را تقویت میکند. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك ميشوند) شری آرگوو
روسها آدمهای بزرگواری هستند، خوش قلباند، دارای روحی به عظمت کشورشان و در عین حال گرایش زیادی به خیالپردازی و هرج و مرج دارند. اما این بدبختی بزرگی است که آدم روحی شریف و بزرگوار داشته باشد، اما نابغه نباشد. جنایت و مکافات فئودور داستایوفسکی
عبارت روزگار خوش گذشته به آن معنی نیست که اتفاقات بد در گذشته کمتر رخ میدادند فقط معنی اش این است که خوشبختانه مردم به آسانی آن اتفاقات را از یاد برده اند. تونل ارنستو ساباتو
انسان بیشتر به خاطر آنچه به زبان نمیآورد، انسان است؛ نه آنچه میگوید. افسانه سیزیف آلبر کامو
من که در زندگی ، همه چیز داشتم ، میخواستم چیزی بدست بیاورم ، که لازمه ی بدست اوردن آن این است که انسان همه چیز را از دست بدهد. سینوهه پزشک مخصوص فرعون 1 (2 جلدی) میکا والتاری
،وقتی آدم میداند که بزودی باز همه چیز تمام خواهد شد و جز یادی از گذشته نخواهد ماند چطور میتواند خوشحال باشد. نارتسیس و گلدموند هرمان هسه
کنت عزیز
وضعیت من را تنها با یک عبارت میتوان توصیف کرد. سگ توی این زندگی.
اگر این عبارت را صبحها هنگام برخاستن از خواب و قبل از هر وعده ی غذایی ادا کنی،
خواهی دید که زندگی ات چطور به خوبی و خوشی تغییر میکند. مرد زنجبیلی جی پی دانلیوی
شاید پذیرفتن این واقعیت برای تو دشوار باشد و آنرا نپسندی،اما بیفایده نیست،زیرا واقعیت،واقعیت است و وجود دارد و درست به همین دلیل تو باید از لحظه به لحظه زمانی که هنوز برایت باقی مانده بیشترین لذت را ببری و باید بدانی که زمان مانا و ابدی نیست. ساعت تیکتیک میکند و زمان بیتوجه به آنکه تو از آن لذت بردی یا نه،پیش میرود. آنتراکت در کافه چرا جان استرلسکی
همیشه وقتی اتفاقات اونطوری که پیشگویی گفته جلو نمیره،ما میگیم هنوز موقعش نرسیده بود و خودمون رو سرزنش میکنیم که متوجه این موضوع نشده بودیم. گریگور و رمز سرپنجه (تاریخ اعماق زمین 5) سوزان کالینز
دنبال نتیجه نبود. یعنی دیگر در هیچ کاری دنبال نتیجه نبود. دلش میخواست فارغ از نتیجه زندگی کند. بهترین داستانهای کوتاه (ارنستمیلر همینگوی) ارنست میلر همینگوی
18ژوئیه 1978
هر یک از ما آهنگ رنج کشیدن خودش را دارد. مرگ نور طاهر بن جلون
هر آدم نهری است که کله به خاشاک و سنگ میکوبد و راه خود میرود؛ همهمه و آوای دیگر نهرها نه که راه او برگردانند، بلکه آهنگش را کندتر یا تندتر میکنند. کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولتآبادی
مردی که عشقش را ازش بگیری […] یا خیلی مرد است و پای مرگش میایستد، یا مثل بیشتر بقیهی مردها، تا آخرش ثانیههای مرده را زندگی میکند. ناتمامی زهرا عبدی
به وقار مبتلا شدهام… قصر به قصر لویی فردینان سلین
اگر کسی بگوید «هرچه لازم باشد بدانم، میدانم» به او نه به چشم استاد، بلکه به چشم جاهل و نادان باید نگاه کرد. فقط نادانها گمان میکنند همه چیز را میدانند. ملت عشق الیف شافاک
«انسان حق دارد بیهمتا باشد. یگانه باشد و هیچ چیزی چون او نباشد. اما من از دردی صحبت میکنم که زندگی همه ما را یکنواخت میکند. از چیزی حرف میزنم که ما را با تمام تفاوتهایمان گردهم میآورد.» آخرین انار دنیا (پالتویی) بختیار علی
حتی برلین بمباران شده هم اینچنین غمگین به نظر نمیرسید بازگشت هیتلر تیمور ورمش
هرکسی باید به فکر کار خودش باشد؛ این اندرزی بود که در هر فرصتی به ما یادآوری میشد. خروج اضطراری اینیاتسیو سیلونه
باید یاد بگیرم چطور با بدنم عاشق شوم. باید یاد بگیرم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
هیچ رابطه ای نمیتواند مثل خیابان یک طرفه باشد. آدمکش کور مارگارت اتوود
شادمانی و شادابی دوران جوانی تا اندازه ای ناشی از این حقیقت است که ما در بالا رفتن از تپه زندگی، #مرگ را که در دامنه دیگر تپه قرار دارد، نمیبینیم (آرتور شوپنهاور) درمان شوپنهاور اروین یالوم
استر زهیر من. .
او تمام فضا را پر کرده او تنها دلیل زنده بودن من است به اطراف نگاه میکنم خودم را برای کنفرانس آماده میکنم ومی فهمم چرا به استقبال ترافیک ویخ وجاده رفتم ،رفتم تا به یاد بیاورم هر روز باید خودم را بازسازی کنم ،تا برای اولین بار -در سراسر زندگی ام -بپذیرم که انسانی را بیش از خودم دوست دارم زهیر پائولو کوئیلو
انتقام چیز خوبی نیست. انتقام مثل سیاست است، یک چیز همیشه به چیز دیگر منجر میشود تا اینکه بد بدتر میشود و بدتر بدترین. مرد 100 سالهای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد یوناس یوناسن
«بنا بر سنت قدیم، وقتی کسی برای اولینبار وارد این مکان میشه باید یک کتاب انتخاب کنه، هرچی که خودش بخواد. و از اون لحظه به بعد باید سرپرستی کتابی را که انتخاب کرده بر عهده بگیره. باید دائماً کنترلش کنه و مطمئن بشه که این کتاب ناپدید نشده و در جای خودش درون این قفسهها به زندگی ادامه میده. این یک تعهد خیلی خیلی مهمه دانیِل، تعهدی به زندگی و به انسان. امروز نوبت به تو رسیده تا کتابت را انتخاب کنی.» سایه باد کارلوس روییز زافون
این مفهوم که هنر نقشی در توازن بخشیدن به احساسات ما دارد نویدبخش پاسخ به این پرسش دیرین است که چرا مردم اینقدر از نظر سلیقهٔ هنری باهم متفاوتاند. چرا بعضی به معماری مینیمال علاقهمندند؟ و بعضی دیگر به سبک باروک؟ چرا بعضی از دیوارهای بتونی ساده خوششان میآید؟ و بعضی از طرحهای گلدار ویلیام موریس؟ ذایقهٔ ما به این بستگی دارد که چه طیفی از ترکیب احساسی ما در سایه است و بنابراین به تحریک و تأیید نیاز دارد. هنر همچون درمان آلن دوباتن
به ما میگویند که داریم برای آزادی، حقیقت و عدالت میجنگیم! اما هنوز جنگ تمام نشده اختلافات شروع شده و یهودیان به عنوان موجودات پستتر دیده میشوند! آه که چقدر دردناک است، چقدر اسفناک است که برای هزارمین بار صحت این گفته قدیمی به اثبات میرسد: «وقتی یک مسیحی خلاف میکند فقط خودش مسئول است، اما وقتی یک یهودی خلاف میکند تمام یهودیان مسئولند.» آن فرانک خاطرات 1 دختر جوان آن فرانک
در میان یک زندگی پر مشقت و یکنواخت مصیبت هم خود جشنی است و آتش سوزی مایه تفریح، همچنان که در یک چهره بی رنگ جای زخم حکم زینت و زیبایی دارد. دوران کودکی ماکسیم گورکی
آن موقع بین اشتباه و فاجعه هیچ فاصله ای وجود نداشت. اگر پایتان میلغزید، حتما سقوط میکردید و اگر سقوط میکردید، حتما کوبیده و ناچیز میشدید. آدمکش کور مارگارت اتوود
مدتی است در کشور ما شایعه شده که ایرانیها باهوشترین آدمهای دنیا هستند که صد البته،لعنت خداوند بر منکرش باد.
اما این که این مسابقات هوش کی وکجا برگزار شده،جدول ردهبندی نهایی آن به چه ترتیبی بوده ،ما با چند امتیاز اختلاف نسبت به نایب قهرمان،اول شدیم،اصلا کدام ملت بعد از ما دوم شدهاند،تیم اعزامی ما به این مسابقات متشکل از چه نفراتی بوده و هزار و یک مساله دیگر،بر همه پوشیده است.
بدیهی است چون نتیجه این تورنمنت موهومی به مذاق ما خوش آمده خیلی پیگیر جواب این سوالها نیستیم،مبادا که تقش دربیاید! قصههای امیرعلی 3 امیرعلی نبویان
به هر حال،در زندگی چیزهای بد هم وجود دارد،غیر از این است؟اما چه چیزی بهتر از بودن در کنار خانواده؟در عشق،در امنیت و سلامت؟ پس از تو جوجو مویز
چیزهایی را که از کف میروند و باز نمیگردند، حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگه داریم. اما نگذاریم که عشق، در حدِ خاطره، حقیر و مصرفی شود. 1 عاشقانه آرام نادر ابراهیمی
دوستت دارم و مثل همیشه میبوسمت.
ماریا ویکتوریا
شب، ۱۵ اوت ۱۹۴۸ نامههای عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس (خطاب به عشق) جمعی از نویسندگان
درد روحی هم مانند درد جسمی نشانهای است و نشان میدهد چیزی از تعادل خارج شده است و از برخی از محدودیتها تجاوز کردهایم. درد روحی هم مانند درد جسمی لزوماً همیشه چیز بد یا حتی نامطلوبی نیست. گاهی تجربهٔ درد عاطفی یا روحی میتواند مفید یا ضروری باشد. همانطور که کوبیدن شست پایمان به ما یاد میدهد که از پایهٔ میزهای بیشتری دوری کنیم، درد عاطفی شکست یا عدم پذیرش هم به ما یاد میدهد که چگونه از تکرار همان اشتباهات در آینده اجتناب کنیم.
این چیزی است که برای جامعهای که خودش را هرچه بیشتر از سختیهای اجتنابناپذیر زندگی دور نگه میدارد، بسیار خطرناک است: ما از مزایای تجربهٔ مقادیر کمخطری از درد بینصیب میمانیم، و نبود این تجربه ما را از واقعیت دنیای اطرافمان جدا میکند. هنر ظریف رهایی از دغدغهها مارک منسون
نامه نوزدهم
به راستی چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجرههای روشن و آفتابگیر کلبههای کوچک دیگران دوخته اند…
و چقدر خوب است ، چقدر خوب است که ما - تو ومن - هرگز خوشبختی را در خانه ی همسایه جستجو نکرده ایم.
این حقیقتاً اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده ان که ما ارفاه دیگران ، شادیهای دیگران، داشتنهای دیگران، سفرههای دیگران، و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلند پرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ی ما آورده است…
تو با نگاهی پر شوکت و رفیع - همچون آسمان سخی - از ارتفاعی دست نیافتنی ، به همه ی ما آموختی که میتوان از کمترین شادی متعلق به دیگران ، بسیار شاد شد - بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن.
من گفته ام، و تو در عمل نشان داده ای:
خوشبختی را نمیتوان وام گرفت.
خوشبختی را نمیتوان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست.
خوشبختی را نمیتوان دزدید نمیتوان خرید نمیتوان تکدی کرد…
بر سر سفره ی خوشبختی دیگران، همچو یک مهمان ناخوانده، حریصانه و شکم پرورانه نمیتوان نشست، و لقمه ای نمیتوان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.
پرنده ی سعادت دیگران را نمیتوان به دام انداخت، به خانه ی خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد - به امید باطلی، به خیال خامی.
خوشبختی ، گمان میکنم، تنها چیزی ست در جهان که فقط با دستهای طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته میشود، و از پی اندیشیدنی طاهرانه.
البته ما میدانیم که همه گفت و گو هایمان در باب خوشبختی، صرفاً مربوط به خوشبختی در واحدی بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی ، ملی ، تاریخی و بشری…
برای رسیدن به آنگونه خوشبختی - که آرمان نهایی انسان است - نیرو، امید، اقدام و اراده ی مستقل فردی راه به جایی نمیبرد و در هیچ نامه ای هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمیتوان درباره ی آن سخن به درستی گفت.
عزیز من!
خوشبختی امروز ما ، تنها به درد آن میخورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست.
یک روز از من پرسیدی:
«کی علت و معلول، کاملاً یکی میشود؟» و یادت هست که من، در جا، جوابی نیافتم که بدهم.
بسیار خوب!
پاسخت را اینک یافته ام… 40 نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی
تحمل رانندهی تاکسی فیلسوفمآبی که لباسهای دست دوم ارتشی و نیروی دریایی میپوشید با آن شکم برآمده، خارج از توان است… دیوانگی در بروکلین پل استر
وقتی دو نفر تمام فکرشان به این مشغول باشد که همدیگر را زیر نظر داشته باشند، ملاقات اتفاقی آنها با هم، معجزهی بزرگی نیست. دختر پرتقالی یوستین گردر
کتابهایی که تو میخوانی از نظر من آتوآشغال است و کتابهایی که من میخوانم از نظر تو مزخرف. چرا ده سال پیش متوجه این نشدیم؟ - داستان تقسیم طولانی ساحره سرگردان ری برادبری
وقتی سیاستمداری توی تلویزیون یا مطبوعات، تأثیر بمبارانهایی رو که راه انداخته میبینه یا از قساوتهایی که ارتشش به بار آورده باخبر میشه، سرش رو به علامت نارضایتی و مخالفت تکان میده. تعجب میکنه از میزان حماقت و بیلیاقتی فرماندههاش که چرا وقتی جنگ شروع میشه افرادشون رو کنترل نمیکنن و اونها رو به حال خودشون رها میکنن اما هیچوقت خودش رو مسئول اتفاقی که هزاران کیلومتر اونطرفتر داره میافته نمیدونه، چون مستقیما درگیر حوادث یا شاهد اونها نیست… شیفتگیها خابیر ماریاس
او میخواست آزادانه، مثل همیشه، آوازهای خودش را بخواند. در جستجوی آبیها لوئیس لوری
کایوس انسان است،انسان فانی است،پس کایوس فانی است. مرگ ایوان ایلیچ لئو تولستوی
برای اینکه یک رابطه سالم باشد، هر دو نفر باید مایل و قادر به گفتن نه و شنیدن نه باشند. بدون این نفی، بدون آن نپذیرفتن گاهبهگاه، مرزبندیها فرو میریزند و مشکلات و ارزشهای یک نفر، بر مشکلات و ارزشهای دیگری غلبه مییابد. پس، تضاد نه تنها عادی است بلکه برای حفظ یک رابطهٔ سالم کاملاً ضروری است. اگر دو نفر که نزدیک هستند، قادر نباشند که دربارهٔ اختلافهایشان آزاد و روشن بحث کنند، در این صورت رابطهٔ آنها بر اساس آلت دست قرار دادن و وانمود کردن ساخته میشود و به مرور مسموم میشود. هنر ظریف رهایی از دغدغهها مارک منسون
افکار پوچ! -باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند - آیا
این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا
دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای
مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهء خودم مینویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،
باید خودم را بهش معرفی بکنم. بوف کور صادق هدایت
میداند بعد از بیداری یادش خواهد آمد که از جایی در دنیای خواب بیدار شده ولی الان تنها یک بیننده است. دختری تنها در دشت. علفزارها را باد تکان میدهد. موهایش را باد تکان میدهد ولی صورتش درکی از وجود وزش باد ندارد. سرمای گزندهای به پاهایش میدود. آب همهجا را گرفته. درست بعد از اینکه به پایین نگاه میکند و ساقهی نحیف پاهایش را میان حلقههای دورشوندهی آب میبیند همهجا را یک دشت آب فرا گرفته. ابرهای پیچان روی سطح متلاطم آب را تیره میکنند… لحظهای بعد در حال دویدن است. خوابها در ادامهی همدیگر نیز شروعی ندارند. پایان این تاریکی ما همه میمیریم (شکارچی باد) امین صحراگرد ـ ایراندخت عسگری
حالا دیگر خیلی دیر شده است. همیشه خیلی دیر است. خوشبختانه! سقوط آلبر کامو
در زندگی لحظه هایی هست که آدم میداند هرگز فراموششان نخواهد کرد. هر چقدر هم که بخواهی فراموششان کنی، نمیتوانی، واقعا نمیتوانی. تابستان اردکماهی یوتا ریشتر
۱۳- اگر شما بگذارید زنی بفهمد که از آخرین باری که در یک رابطه بوده اید زمان زیادی گذشته است، ممکن است او فکر کند که شما محتاج داشتن یک رابطه هستید و برایتان فرق نمیکند طرف مقابل که باشد، بلکه فقط میخواهید یک رابطه داشته باشید. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك ميشوند) شری آرگوو
هنگامیکه رابطه جنسی با سرعت نور اتفاق میافتد، مرد به آنچه میخواسته دست پیدا کرده است، به همین دلیل ذهنی باز و روشن دارد. او حالا به هدفش رسیده و آرامش دارد.
اما کارهای زن ناتمام است. او تازه در آغاز راه رسیدن به هدفش است. پس به دنبال مرد میرود و… مرد فرار میکند. زنان زيرك (چرا مردها عاشق زنان زيرك ميشوند) شری آرگوو
من با تصویری زندگی میکردم که میخواستم دیگران از من ببینند و او بی تصویر زندگی میکرد. همنوایی شبانه ارکستر چوبها رضا قاسمی
کالیگولا: تنهایی! تو میدانی تنهایی چیست؟ آره، تو تنهاییِ آدمهای شاعر و عنین را میشناسی؟ تنهایی؟ اما کدام تنهایی؟ تو نمیدانی که آدمِ تنها هیچوقت تنها نیست! تو نمیدانی که همه جا بارِ آینده و گذشته همراهِ ماست. آدمهایی که کشته ایم با ما هستند. تازه تا اینجا و با اینها کار آسان است. اما آنهایی که دوستشان داشته ایم ، آنهایی که دوستشان نداشته ایم اما دوستمان داشته اند، پشیمانیها، هوسها، تلخی و شیرینی، زنهای هرجایی و دارو دسته ی خدایان.
تنها! اگر دستِ کم به جای این تنهایی مسموم از حضور دیگران، که تنهایی من است، میتوانستم مزه ی تنهایی حقیقی را، مزه ی سکوت و لرزش درخت را بچشم!
تنهایی! نه اسکیپون. این تنهایی پر از دندان قروچه است، صدای نعرهها و همهمههای گمگشته در سرتاسر آن پیچیده است. کالیگولا آلبر کامو
وقتی آغوش گرفتن واقعاً اصیل باشد، همچنین یک حالت بیرونی نیز هست که آمادگی برای مهرورزی و همدلی با دیگری را نشان میدهد. آغوش یعنی اینکه با آرامش در کنارش خواهیم بود، قضاوت منفی نخواهیم داشت و صبور خواهیم بود تا ببینیم واقعاً مسئله چیست و همه چیز را در پرتویی محبتآمیز خواهیم دید: همدلی تضمین شده است و در صورت لزوم حاضر به بخشش هستیم. این ارمغان عقلانیت دورهٔ بزرگسالی است در برابر آشفتگیهای دورهٔ نابالغی، که بزرگسال میتواند دلیل آشفتگی را دریابد، همه چیز را مرتب کند، به ما چیزهایی بیاموزد، یاریمان کند و خیلی خوب مسأله را حل کند. وقتی والدین کودک را بغل میکنند، نشان از این دارد که میتوانند چیزهای درهمشکسته را درست کنند. همچون یک اثر هنریِ بزرگ، آغوش تجسمی محسوس از ایدههایی مهم است، نشانهای بیرونی از خوشقلبیِ درونی. هرچند ممکن است هرگز هیچیک از این ایدهها را به زبان نیاوریم، اما آغوش یکی از سرچشمههای حکمت کاربردی است. آرامش (مجموعه مدرسه زندگی) آلن دوباتن
هنر برای آن است تا واقعیتهای زندگی نابودمان نکنند.
نیچه سهره طلایی 1 دانا تارت
این همان اصلی است که تمام دنیا را تکان داده و به حرکت در میآورد، در کیمیاگری به آن روح دنیا میگویند. هنگامی که شما از ته قلبتان خواهان چیزی میشوید به روح دنیا نزدیکتر شده اید، و آن همیشه یک نیروی مثبت است. کیمیاگر پائولو کوئیلو
سقراط در این باره (مرگ) خیلی واضح میگوید: «برای خوب زندگی کردن، اول باید خوب #مردن را آموخت.» یا سنکا فیلسوف و نویسنده و دولتمرد رومی عنوان میکند که : «هیچ انسانی از طمع واقعی زندگی لذت نمیبرد، مگر اینکه بخواهد و آماده باشد از آن دست بکشد.» درمان شوپنهاور اروین یالوم
چه لذتی دارد که آدم در تنهایی آنقدر بیندیشد تا بمیرد… آخرین انار دنیا بختیار علی
چهل #قاعده صوفی مسلکانی که دلی باز و روحی در پرواز دارند:
قاعده۳۰: صوفی حقیقی آن است که اگر دیگران سرزنشش کنند، عیبش بجویند، بدش را بگویند، حتی به او افترا ببندند، دهانش را بسته نگه دارد و درباره کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزند. صوفی عیب را نمیبیند، عیب را میپوشاند. ملت عشق الیف شافاک
برای خوشبختبودن، آدم نمیتواند زیادی برای دیگران وقت صرف کند. به محض انجام این کار، همهی راههای گریز بسته میشوند. آدم یا خوشبخت میماند و محکوم میشود یا تیرهروز و تبرئه. سقوط آلبر کامو
آدمها همیشه فکر میکنند هرچه میگویند درستِ درست است! ناطور دشت جروم دیوید سالینجر
و خدا به داد کسی که در اوقات فراغتش، اشتیاق قدمزدن با همنوعی دیگر را داشته باشد، برسد؛ مگر اینکه دست بر قضا و از سر اتفاق، مسیری مناسب بیابد. بعد شانهبهشانه همدیگر چند قدمی راه میروند، شاد و بانشاط و سپس از یکدیگر جدا میشوند و شاید هر یک زیر لب زمزمهکنند که دیگر هیچچیز جلودارشان نخواهد بود. مالون میمیرد ساموئل بکت
تا زمانی که انسانیت بر دولتی ظالم پیروز شود همیشه یک جنبش انقلابی خواهد بود. جایی دیگر بهاری دیگر آدرین جونز
«آروم باش! رو زیراندازت بمون! از اینجا خارج نشو! اگه میتونی با تنهاییِ عمیقِ ۱. ۶ ثانیهای کنار بیا!» جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
زندگی برای هر کس چند تا خط بیشتر نیست. مال من هم همین دو سه تا خط بود؛ فرار و تنهایی و مرگ. تماما مخصوص عباس معروفی
مردم فقط پس از آنکه از عاقل نبودن زیان ببینند عاقل میشوند. جان شیفته 1و2 (2 جلدی) رومن رولان
پدر پرسید: «دنبال چه میگردی؟»
گفت: «دنبال خودم.» سمفونی مردگان عباس معروفی
دیوانگان همچون کودکان تا زمانی که خواستههایشان برآورده نشود، از جایشان تکان نمیخورند ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد پائولو کوئیلو
وقتی داد بزنی فورا میفهمند که دهاتی هستی ، آنوقت سرت کلاه میگذارند. عین خود شهریها یواش حرف بزن. میدانی با پنبه سربریدن یعنی چه؟ نون والقلم جلال آلاحمد
پیروزی نازیسم تا حد زیادی ناشی از حماقت مخالفان آن بوده است مکتب دیکتاتورها اینیاتسیو سیلونه
تمثالی از عدالت وجود داشت و صاحبان قدرت دستکم به طور علنی و شاید به ظاهر وانمود میکردن که تمامی جنایتها رو تعقیب میکنن و اتفاقا رد بعضی از اونها رو میگرفتن و هر پروندهای که به نتیجه نرسیده بود به حالت تعلیق درمیاومد، مثل الان نبود. این همه پروندهای که هیچکدوم به نتیجه نرسیدن یا صاحبان پروندهها نمیخوان به نتیجه برسن یا گمان میکنن ارزش وقت و تلاش رو نداره. شیفتگیها خابیر ماریاس
بر آوردن آخرین آرزوی یک رو به موت کثیفترین کاری است که میشود در حقش کرد. نمیفهمی که نمیخواهد؟ آرزوی حقیقی اش این است که نمیرد جزء از کل استیو تولتز
میترسد؛ چون پیشاپیش میداند که مرا از دست داده است. زنها این چیزها را خوب احساس میکنند. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد آنا گاوالدا
- «این اشغالا چیه روی زمین ایگنیشس ؟» + «اینی که شما میبینی تمام فلسفه منه.» اتحادیه ابلهان جان کندی تول
اگر ماری موفق میشد بدون اینکه مرا در آغوش بگیرد از کنار من رد بشود آن وقت تنها یک راه برایم باقی میماند ، خودکشی. عقاید 1 دلقک هاینریش بل
سعی کن چیزی را دوست بداری. فرقی هم نمیکند چه چیز: خدا ، زن ، موسیقی ، حتی مشروب یا تریاک. ولی یک چیز را دوست بدار! همنوایی شبانه ارکستر چوبها رضا قاسمی
داشتم دنبال واژهی «غبطه» میگشتم و میخواستم با تعریف انگلیسیش مقایسه کنم که برایم با صدای بلند خواند. «متأسفانه غالبا این سم در بطن دوستان نزدیکمان یا آنها که گمان میکنیم دوست نزدیکمان هستند تولید میشود. معتمدین ما بهمراتب خطرناکتر از دشمنان قسمخوردهی ما هستند.» شیفتگیها خابیر ماریاس
زندگی آرام زندگیای نیست که بیاستثنا کاملاً ساکت و بیسروصدا باشد. بلکه زندگیای است که در آن خود را متعهد میدانیم که آسانتر خود را آرام کنیم و در جهت انتظاراتیِ واقعبینانهتر بکوشیم؛ وقتی بتوانیم بهتر درک کنیم که چرا برخی مشکلات اتفاق میافتد، با مهارت بیشتری به یافتن نگرشهای آرامبخش دست مییابیم. پیشرفت در این جهت، بهنحو دردناکی محدود و ناکامل است اما پیشرفتی حقیقی است. آرامش (مجموعه مدرسه زندگی) آلن دوباتن
اگر میگذاشتند عروسکهای کنی حرف بزنند، حتما به شما میگفتند که بازی مورد علاقه ی کنی باز کردن شکم عروسک هایش با قیچی و زدن ضربه بر سر آنهاست، در حالی که در گوششان نعره میکشد: «امروز صبح حالت چطور است، عزیز دلم؟» کنی، وقتی با برادرش است همین بازی را میکند، به جز اینکه قیچی در یکی از طبقه ها، محض احتیاط، دور از دسترس، جاسازی شده است. ژه کریستین بوبن
در تو بود که عشق را از فریب تمیز دادم و با آن دیدار کردم؛ این است که نمیتوانم این گونه به سادگی وجود تو را در خود باور کنم. تو را نگاه میکنم، تو را لمس میکنم تا باورم شود که در عالم حقیقت وجود داری، و در کنار من وجود داری، و «برای من» وجود داری، نه آن که چون دیوانهها که در رویای خویش خود را پادشاه تصور میکنند در این کنج تنهایی به خیالم رسیده است که توانستهام مالکی از برای قلب و هدفی از برای زندگی خویش پیدا کنم؛ به خیالم رسیده است که توانستهام دنیای تو را برای خود فتح کنم؛ به خیالم رسیده است که توانستهام اشک و لبخند تو را برای خود داشته باشم. مثل خون در رگهای من (نامههای احمد شاملو به آیدا) احمد شاملو
میدانست آتشفشان توی خواب سکسکه میکند. میدانست که این برای آتشفشان طبیعی است. آتشفشانها خوابآلودهایی بیقرار بودند و بیقراری معمولاً مشکلی به همراه نداشت. ولی این روزها آتشفشان بیقرارتر از همیشه به نظر میآمد. دختری که ماه را نوشید کلی بارنهیل
من شانزدهسالهام و بار دیگر میخواهم دنیای کوچکی داشته باشم؛ دنیایی که فقط بچهگربهها و تولهسگها و بهترین دوستم در آن جا بگیرند. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
هیچوقت کسی با گریه از هندسهی اقلیدس و سیستم دورهای اتم خداحافظی نکرده. هیچکس برای جدایی از اینترنت و جدول ضرب حتی یک قطره اشک هم نریخته. این دنیا، زندگی، افسانهها و ماجراهایش است که با آنها وداع میگوییم. باید از انسانهایی جدا شویم که به راستی دوستشان داریم… دختر پرتقالی یوستین گردر