به دوست‌دخترش نامه‌یی می‌نویسد و می‌گوید که دارد می‌آید. اما حتا از پس تمام‌کردن یک مقاله هم برنمی‌آید. شب‌ها بیرون محل کارش، یعنی بار مدرسه‌ی سوارکاری، می‌نشیند و زور می‌زند چیزی بنویسد، اما نمی‌تواند. به قول معروف، آب در هاون می‌کوبد. می‌فهمد که کلکش کنده شده. فقط و فقط داستان‌های جنایی کوتاه می‌نویسد. فکر سفر، از چشم‌انداز زندگی‌اش رخت می‌بندد، گم‌وگور می‌شود و او بی‌‌حال و بی‌رمق، بی‌اراده به کارش در میان اسب‌ها ادامه می‌دهد. آنت‌ورپ روبرتو بولانیو
آدم‌ها گیجم می‌کنند. دو تا دلیل دارد. دلیل اول آنکه مردم می‌توانند بدون اینکه حتی یک کلمه بر زبان بیاورند؛ حرف‌های زیادی بزنند. سیوبان می‌گوید اگر یک ابرویت را بالا بیندازی این کار می‌تواند چند معنی مختلف بدهد. می‌تواند به این معنی باشد که می‌خواهم با تو رابطه جنسی داشته باشم و همین طور می‌تواند به این معنی باشد که حرفی که زدی خیلی احمقانه است. سیوبان هم چنین می‌گوید که اگر دهانت را ببندی و از بینی ات نفس عمیقی بیرون بدهی معنایش این است که خیلی احساس آرامش و آسودگی می‌کنی و یا حوصله ات سر رفته و یا عصبانی هستی و همه این معناها بستگی به این دارد که چقدر هوا از بینی ات خارج شود و با چه سرعتی خارج شود و وقتی این کار را می‌کنی لب هایت چه شکلی شده باشد و یا در چه وضعیتی نشسته باشی و هزاران چیز دیگر که فهمیدن آنها ظرف چند ثانیه واقعا مشکل است. ماجرای عجیب سگی در شب مارک هادون
گویا سرنوشتم چنین رقم خورده بود که از زندگی و دوستانم بیشتر از آنچه به آنها داده ام بهره گیرم و همیشه هم در حسرت جبرانش باشم. ارتباطم با ریچارد، الیزابت، سینیورا ناردینی و نجار به همین منوال بود و اکنون در سالهایی که پخته‌تر شده و به خود اهمیت می‌دادم، می‌دیدم که هواخواهی سرگشته و شیفته ی خدمت به معلولی دردمند شده ام. اگر کتابی را که از مدتها قبل در دست نگارش دارم روزی به اتمام برسانم و چاپ شود، به ندرت می‌توان موضوعی را در آن یافت که از بوپی نیاموخته باشم. اکنون دوره ای شاد در برابرم گسترده بود که می‌توانستم بر اساس آن برای بقیه عمرم برنامه ریزی کنم. این امتیاز بزرگ به من اعطا شده بود که شناختی روشن و ژرف نسبت به روح والای انسانی درمانده پیدا کنم که دست تقدیر هر بلائی را – از بیماری و انزوا و تنگدستی گرفته تا بی کسی – در دامانش نشاند. تمامی عیوب جزئی مثل خشم، ناشکیبائی، بی اعتمادی و دروغ که معمولا حلاوت زندگی زیبا و کوتاه آدمی را تلخ و زایل می‌سازند، تمامی این زخمهای چرکین که چهره ما را زشت می‌سازند داغ خود را از طریق تحمل سالها رنج شدید در وجود این انسان نهادند; انسانی که نه حکیم بود و نه فرشته، ولی با این حال تن به قضا و قدر سپرده، سر تسلیم و اطاعت در پیش نهاده و تحت فشار روحی ناشی از دردی وحشتناک و تحمل محرومیت‌ها آموخته بود که باید معلولیتش را بی هیچ حجبی بپذیرد و کار خود را به خداوند واگذارد. یک بار از او پرسیدم: «چطور توانست با مشکلات ناشی از بدن علیل و دردمندش کنار بیاید؟»
خندید و گفت: «خیلی آسان، من با بیماری ام مدام در جنگم. گاهی پیروز می‌شوم، گاهی شکست می‌خورم. این وضع همیشه ادامه دارد. گاهی هم دست از منازعه می‌کشیم و اعلام آتش بس می‌کنیم، ولی با نگاهی مظنون یکدیگر را زیر نظر داریم و منتظر می‌مانیم تا دیگری حمله را آغاز کند که در این صورت آتش بس شکسته می‌شود.»
سفینه زندگی (پیتر کامنتزیند) هرمان هسه
… یک شمس تبریزی به این دنیا آمد و رفت. اما نه یک بار، صدها بار. در هر دوره ای دوباره می‌آیند آن ها. اما وقتی مولوی هایی نباشند که شمس را ببینند، ببینند و قدرش را بدانند، چه فایده ای دارد؟ تو به همین دلیل به دنبال مولوی‌ها بگرد! ملت عشق الیف شافاک
به وظایف میزبانی خود پرداخت؛ چشم و گوش خود را باز نگهداشت و آماده شد تا به هر نقطه که بحث و گفتگو ضعیف و خاموش می‌شود کمک برساند. مانند صاحب کارخانهٔ نخ ریسی که کارگران را به جای خود می‌نشاند و در کارگاه قدم می‌زند و به محض مشاهدهٔ ایستادن دوکی یا شنیدن صدای غیرعادی و گردش فوق العاده سریع دوک دیگری شتابان جلو می‌رود و آن را نگه می‌دارد یا به حرکت می‌آورد. جنگ و صلح 1 (2 جلدی) لئو تولستوی
خدایا من سزاوار آن چه بر سرم آمد نبودم. اگر تو بر من چنین کردی، من هم میتوانم با دیگران چنین کنم. عدالت همین است.
شیطان وحشت کرد.
آن مرد رو به خدا کفر میگفت، اما پس از دو سال این نخستین بار بود که میشنید مرد رو به خدا سخن میگوید!
این نشانه ی بدی بود.
شیطان و دوشیزه پریم پائولو کوئیلو
جوانک گفت: اگر بخواهید، می‌توانم این جام‌ها را تمیز کنم…در عوض ، شما هم یک بشقاب غذا به من بدهید.
هنگامی که همه چیز را تمیز کرد، از مرد یک بشقاب غذا خواست.
[مرد] گفت: نیازی به تمیز کردن چیزی نبود. قانون قرآن کریم ما را وا می‌دارد گرسنه را سیر کنیم…
کیمیاگر | پائولو کوئلیو | صفحه 62
کیمیاگر پائولو کوئیلو
کائنات آهنگی کامل و نظامی حساس دارد. قطعات و نقطه‌ها مدام عوض می‌شوند. اسم‌ها و مقام‌ها نو می‌شود. انسان هر حرفی بزند، هر ضرری که برساند، به سوی خودش بر می‌گردد. حال آنکه انسان این را نمی‌داند؛ ماهر است در به سختی افکندن خود. همیشه دیگران را مسئول ناکامی هایش می‌داند. جزئیات پاک می‌شوند و از نو کشیده می‌شوند. اما دایره ثابت می‌ماند. ملت عشق الیف شافاک
افکار پوچ! -باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند - آیا
این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا
دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای
مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهء خودم می‌نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،
باید خودم را بهش معرفی بکنم.
بوف کور صادق هدایت
نجار به من گفت: (( تو باید کاربرد ان‌ها را از یاد ببری. آن‌ها را فقط از جنبه فنی در نظر بگیر. می‌بینی چقدر قشنگ اند؟) ) من این چوب بست‌ها و تیرها، این آمد و شد طناب‌ها و این مجموعه چرخ‌ها و قرقره‌ها را نگاه می‌کردم و به خود می‌گفتم به هیچ وجه نباید بدن شکنجه شده‌ها را میان آن‌ها ببینم. ولی هر قدر بیشتر در این باره تلاش می‌کردم، کمتر موفق می‌شدم. ویکنت دونیم شده ایتالو کالوینو
تنها شگفتی‌ها را نباید در بین بیماران و پیرزنان جست و جو کرد. مگر تندرستی خود امری شگفت انگیز نیست؟ حتی مگر همین زندگی شگفت آور نیست؟ آری! همیشه آن چیزی که برای ما قابل فهم نیست در عداد شگفتی به شمار می‌رود.
از داستان نقاش
اتاق شماره 6 آنتوان چخوف
گفت: «وینس لومباردی‌یه حرف جالبی گفته که من خیلی دوست دارم.»
گفتم: «برد و بخت مهم نیست. چه‌جور بازی‌کردنت مهمه.»
مربی گفت: «نه. من اون یکیو دوست دارم. اینم بهت بگم که منظور لومباردی این نبوده. معلومه که بردن بهتر از باختنه.»
دوتایی‌مان خندیدیم.
مربی گفت: «آره، از این یکی بیش‌تر خوشم می‌آد که می‌گه: ارزش زندگی هر آدمی ارتباط مستقیم داره با تعهدش برای رسیدن به حد عالی؛ زمینه‌ی فعالیتش هر چی می‌خواد باشه.»
خاطرات صددرصد واقعی 1 سرخ‌پوست پاره‌وقت شرمن الکسی
امیوارم اگه واقعا مردم، یه نفر پیدا شه که عقل تو کله ش باشه و پرتم کنه تو رودخونه، یا نمی‌دونم، هر کاری بکنه غیر گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مردم بیان و یکشنبه‌ها گل بزذرن رو شکمم و این مزخرفات. وقتی مردی گل می‌خوای چیکار؟ ناطور دشت جروم دیوید سالینجر
کاش می‌توانستیم زندگی را پیش بینی کنیم، لحظاتی وجود دارد که که به نظر می‌رسد کودکان شبیه زندانیان بی گناهند که محکوم به مرگ نشده اند، اما محکوم به زندگی شده اند و در عین حال از معنای محکومیت خود کاملا ناآگاهند. با این وجود، هر انسانی اشتیاق دارد به کهنسالی برسد… دوره ای از زندگی که می‌توان آن را این گونه بیان کرد: «امروز بد است و هر روز بدتر خواهد شد، تا آنچه بدتر است اتفاق افتد.» درمان شوپنهاور اروین یالوم
گرگ بیابان نیز معتقد است که دو روح در سینه دارد (گرگی و آدمی) ، و با وجود این به خاطر همین دو روح سینه اش را سخت تنگ می‌بیند. سینه و بدن در واقع یکی هستند. اما ارواحی که در سینه آشیانه کرده دو روح یا پنج روح نیستند بلکه تعدادشان بی حد و شمار است. انسان چون پیازی است که از صدها لایه و پوسته تشکیل شده، بافتی است که از تارهای بی شمار درست شده است. گرگ بیابان هرمان هسه
آنهایی را که خالق طرد و از خود دور کرد ، منظور همان سفید و سیاه و زرد است ، تولید مثل کردند ، تکثیر کردند و سرتاسر کره خاکی را پوشاندند ، در حالی که سرخپوستان ، کسانی که تا آن اندازه برایشان تلاش کرد ، دچار اضطراب شد و رنج کشید ، امروز مصداق واضح و بدیهی این گفته هستند که چگونه با گذشت زمان ، یک موفقیت می‌تواند تغییر پیدا کند و به یک شکست تبدیل شود. دخمه ژوزه ساراماگو
جاناتان باقی روزهای زندگی اش را در تنهایی سپری کرد. اما آن سوی صخره‌های دوردست نیز پرواز کرد ، اندوه او تنها به خاطر این هم بود که مرغان دیگر نخواسته بودند پرواز شکوهمندی را که انتظارشان را می‌کشید ، باور کنند. نخواسته بودند چشمان خود را بگشایند و حقیقت را ببیند… جاناتان مرغ دریایی ریچارد باخ
آنچه که در زندگی تحمل ناپذیر است «بودن» نیست، بلکه «خود بودن» است. خالق با کامپیوترش میلیاردها خویشتن را با زندگیهاشان به جهان آورد. اما صرف نظر از این مقدار افراد زنده، میتوان تصور کرد که یک هستی ازلی، حتی قبل از آنکه خالق شروع به خلق کند، یک هستی که خارج از نفوذ او بنده و هنوز هم هست، حضور داشته است. وقتی آن روز بر زمین دراز کشیده بود و سرود یکنواخت رودخانه در وی ججاری می‌شد و او را از خوشیتن، از کثافت خویشتن پاک می‌کرد، در آن هستی ازلی که در صدای گذر زمان و آبی آسمان به جلوه در می‌آید سهیم می‌شد. او میدانست که هیچ چیز زیباتر از این حالت نیست. …
زندگی، هیچ شادی ای در آن نیست. زندگی: کشاندن خوشتن رنج آلود است در دنیا.
اما هستی، هستی شادی است. هستی: چشمه شدن است، چشمه ای که جهان چون باران گرمی بر آن می‌بارد.
جاودانگی میلان کوندرا
اگر مرغان ماجرای پیروزی غیر منتظره ی او را بشنوند ، سرشار از وجد و سرور می‌شوند. حال ، چه بسیار چیزها که پیش روی زندگی وجود دارد! به جای این تقلاهای کسالت بار دور و اطراف قایق ماهیگیری ، حال دلیلی برای زیستن هست! حال میتوانیم به فراسوی جهالت گام بگذاریم. می‌توانیم خود را موجوداتی هوشمند ، با مهارت و برتر ببینیم! می‌توانیم پرواز را بیاموزیم… جاناتان مرغ دریایی ریچارد باخ
آرامش عجیبی توی جان من موج می‌زد. از اینکه خانه باغ اینقدر تغییر کرده بود و دوست داشتنی شده بود ، حس خوبی داشتم. با خودم فکر می‌کردم کاش می‌شد با آدم‌ها هم هر چند وقت یکبار همین کار را کرد. بعضی اجزا را ببری عوض کنی. نو اش را بخری. یا حتی دست دوم‌تر و تمیزش را. چه می‌شد اگر مغز وابسته به تریاک پرویز را با یک مغز مستقل و با اراده عوض می‌کردیم ؟ یا کلیه‌های دردمندش را به یک دست دوم خوب ؟ یا اخم‌های سیروس را ببریم و دو تا ابروی باز و جدا از هم برایش بگیریم ؟ یا حتی… پرتقال خونی پروانه سراوانی
جاوید از روی صندلی به طرف من خم شد.
«همه‌اش که غریزه نیست. منافع آدم‌ها مهم‌تر است. وقتی حرف از دوست داشتن می‌شود و می‌گویند با تمام وجود، باور نکن. یک دروغ شاخدار است.»
بیشتر از قبل به عشق‌بازی‌تان شک کردم. فکر کردم جاوید از آن دسته مردهایی است که زنش را بغل می‌کند و در همان حال به فکر میخی است که باید به دیوار اتاقش بزند یا چکی که فردا باید پاس کند.
جاوید بلند شد. از کنارم رد شد و به شانه‌ام زد.
«عاقل باش دختر.»
رفت که بخوابد. ناله کردم که مرده‌شور عقلتان را ببرد. عقل کذایی‌تان به چه کار من می‌آید؟ اصلا به چه کار خودتان می‌آید؟ فقط حفظ‌تان کرده است. آن هم ظاهرتان را. مثل قانون حفاظت از محیط زیست کاری کرده است تا در یک جای امن بمانید. خیلی ساده و آسان دست هم را گرفته‌اید و بی‌هیچ مانعی تصمیم گرفته‌اید در زیر یک سقف زندگی کنید. از این خوشبختی قراردادی حالم به هم می‌خورد. در طول این شانزده سال آرام آرام به یک آگهی تبلیغاتی خانوادگی تبدیل شده بودید؛ همیشه راضی، همیشه عاقل.
ولی امشب همه آن حفاظ‌ها کنار رفت. راستش دلم خنک شد. هیچ‌وقت گول ظاهرتان را نخورده بودم. شما فداکار، درستکار، شرافتمند و هزار چیز دیگر بودید ولی خوشبخت نبودید.
رویای تبت فریبا وفی
فردا به جبهه اعزامشان می‌کردند. پس فردا در سنگرهاشان بودند. اهمیتی نداشت که زنده می‌ماندند یا می‌مردند، به هر حال آن‌ها دیگر صاحب اختیار خودشان نبودند. تمام تقلای آن چند سالشان، تمام سعی مداومشان برای فراتر رفتن از مرزها – مرز تاش قلم موهایشان، مرز چشم‌ها و تخیلشان – عزم جزمشان و مباحثاتشان، همه ی این‌ها دیگر به پشیزی نمی‌ارزید و یکسره برباد رفته بود. به هیچ دردی نمی‌خورد. جنگ همه چیز را به پایین‌ترین سطحش تنزل می‌داد. آن‌ها دیگر چیزی بیش از یک توده ی گوشت نبودند. دو پا و دو دست. همین برای ملت کافی بود. گوشت. گوشت دم توپ. به درد این می‌خوردند که کشته شوند یا خود را به کشتن دهند. گوشت و استخوان. نه چیزی بیش از این. موجودات دوپای مسلح. همین. عاری از احساس، یا فقط به آن اندازه که از ترس خودشان را خراب کنند. از آنجا که پای مرگ و زندگی در میان بود، شخصیت منحصر به فردی را که می‌کوشیدند کسبش کنند، باید تا پایان جنگ در قفسه‌های سربازخانه به دیوار می‌آویختند. تمام آنچه به خاطرش همدیگر را دوست داشتند و می‌ستودند، تمام آنچه آن‌ها را به هم پیوند می‌داد، همه اش از آن لحظه به بعد مضحک، از جنبه ی مدنی نفرت انگیز و از دیدگاه وطن پرستی غیرقابل قبول بود. آینده شان دیگر مال خودشان نبود، به ملت تعلق داشت. آدولف ه دو زندگی اریک امانوئل اشمیت
حالا می‌فهمم که مردم چرا محبتِ کسی را در دل جای می‌دهند. مردم نه فریفته‌ی قدرت می‌شوند و نه گرفتار ِ هیبت. محبت از دروازه‌های بزرگِ قدرت، دل را فتح نمی‌کند، بل از پنجره‌های کوچکِ ضریح ِخدمت متواضعانه گذر می‌کند، مانند ِ هرمِ گرما که سیاهِ زمستان از زیر ِ کرسی ِمادربزرگ بیرون می‌زند… داستان سیستان (10 روز با ره‌بر) رضا امیرخانی
اشراف _ بله، آنها میتوانند مثل خرگوش بچه پس بیندازند، انتظارش هم هست، اما آنها پولش را دارند. فقیر فقرا هم میتوانند بچه بیاورند و نصفشان بمیرند، این هم خلاف انتظار ما نیست. اما آدمهایی مثل ما میانه حال، ماها باید حساب بچه هامان را داشته باشیم تا بتوانیم ازشان مراقبت کنیم. فرزند پنجم دوریس لسینگ
زندگی همین است… اراده راسخ تان را در ترک سیگار تحسین می‌کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می‌گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. مردی را دوست دارید ، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی ، در می‌یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد. دوستش داشتم آنا گاوالدا
وصیت نامه کلا پدیده هیجان انگیز و باحالی است. گاهی عده ای از ارث محروم و در مواردی، برخی- از جایی که فکرش را هم نمی‌کنند- ثروتمند می‌شوند. اما بعضی از وصیت‌ها جز دردسر چیز دیگری به بار نمی‌آورد که معمولا متعلق است به آدم هایی که مال و اموال درست و حسابی ندارند و محض خالی نبودن عریضه، مثلا وصیت می‌کنند که «ما را روی قله قاف و کنار لِنگ چپ سیمرغ دفن کنید.» قصه‌های امیرعلی 2 امیرعلی نبویان
بزرگ تا خوابیده‌خانم را دید، دست از نی زدن برداشت. خوابیده‌خانم دید «سمرقند» و «ریحان» دارند از اژدر چشمه برمی‌گردند. شانه‌های سمرقند خیس خیس بود. سبو از شانه چپ به شانه راست داد.
مرصع خنده خنده کنان گفت: «دخترا! اوشانان!»
دخترها بلند بلند خندیدند و ریحان به پهلوی مرصع زد و دل‌جویان به خوابیده‌خانم گفت: «بخواهی بمانم تا سبوت ره پر بکنی؟» مرصع خنده زنان گفت: «ای ریحانه! ساده‌ایی؟ این از الکی آخرسرتر بیایه که ماها نباشیم.»
خوابیده‌خانم گردنه را رد کرد و برگشت به بزرگ نگاه کرد‌. بززگ سرپا ایستاده و‌نگاهش میکرد.
بیوه‌کشی یوسف علیخانی
برای دل داری دادن بخت برگشته ای هنگام مرگ ، آقای کوینر از او خواست دست از اموالش بشوید: همین که مرد دست از همه چیز شست و فقط زندگی اش برای او باقی ماند ، اندیشمند بی درنگ به او گفت: حالا از آن هم دست بشوی فیل (داستانک‌های فلسفی برتولت برشت) برتولت برشت
! پرسیدم: مگه همتون با یه سنگ بازی نمی‌کنین ؟
گفت: نه هر کی واسه خودش، یه سنگی داره
گفتم: خب… از مال اونایی استفاده کن که سنگ شون صافه
گفت: اونا که سنگ شونو نمی‌دن به دیگران… می‌ترسن ببازن
«دیگران»!
راستش را بخواهید ؛اولش جا خوردم از این که چرا کلمه ای آن قدر رسمی را به کار برده. اما خوب که فکرش را کردم ، دیدم بچه حق دارد دمغ و افسرده باشد. دارد به زبان بی زبانی بهم می‌فهماند از این همه نارفیقی متحیر است. از غریبه فرض شدن دلخور است. که نمی‌گوید سنگ شان را نمی‌دهند به بقیه و عوضش می‌گوید سنگ شان را نمی‌دهند به دیگران. تا بهم بفهماند از دید بعضی بچه ها؛او «دیگر» است نه یکی از خودشان.
و دارد از یک جورنابرابری شکوه می‌کند که به نظرش درست نیست و می‌خواهد بهم بفهماند اگر می‌بازد؛ مال این نیست که استحقاقش را ندارد بلکه مال این است که امکانات برابری ندارد.
گرفتمش توی بغلم و خیلی محکم به خودم فشارش دادم. و همان طور که توی بغلم بود؛ سرش را بوسیدم و بهش گفتم: غصه نخور خوشگلم. همین جمعه می‌ریم کوه. هرچی که دلت می‌خواد ، سنگای صاف پیدا می‌کنیم…فقط به یه شرط
پرسید: چه شرطی ؟
گفتم: به شرط این که به هر کدوم از بچه‌های کلاس تون یه دونه از اون سنگا رو هدیه بدی. نترسی از این که یه وخ خودت ببازی
گفت: باشه
کافه پیانو فرهاد جعفری

بپذیر، هم آنچه را که قادر به انجامش هستی، هم آنچه را که قادر به انجامش نیستی؛ گذشته را همان گونه که گذشته، بپذیر، بی آنکه درصدد نفی اش برآیی، بی آنکه خواهان خلاصی و فرار از آن باشی؛ بخشایش خود و دیگران را بیاموز؛ تصور نکن که دیگر برای انجامش دیر شده.
سه‌شنبه‌ها با موری مرد پیر مرد جوان و بزرگترین درس زندگی میچ آلبوم
آن نیرومندی ای که من میخواهم از آن قسم نیست که با آن ببری یا ببازی. من دنبالِ حصاری نیستم که قدرت بیرونی را دفع کند. آنچه من میخواهم چنان نیرویی است که بتواند قدرت بیرونی را جذب کند و با آن روی پا بایستد. نیرویی که بتواند خاموش همه چیز را تاب بیاورد _ بی عدالتی، بینوایی، اندوه، خطاها و سؤتفاهم ها. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
خیلی‌ها زندگیشان بی معناست. به نظر نیمه خواب می‌رسند، حتی وقتی کاری را می‌کنند که به اعتقادشان مهم است، انگار در خواب و بیداری هستند. به این دلیل است که خواسته اشتباه دارند. برای این که به زندگی خود معنا بدهید باید دیگران را عاشقانه دوست بدارید، خودتان را وقف دنیای پیرامونتان بکنید، چیزی خلق کنید که به شما معنا و هدف بددهد.
ترجمه ی مهدی قراچه داغی
سه‌شنبه‌ها با موری میچ آلبوم
هر فصل از شغل پرستاری بچه من، با دوری از مصاحباتی آغاز می‌شود که به طرزی عجیب و غیرعادی باهم شباهت دارند، به طوری که من اغلب از خود می‌پرسم مبادا مادران در انجمن اولیا جزوه ای سری را مخفیانه با هم رد و بدل می‌کنند و آن جزوه آنها را راهنمایی می‌کند. خاطرات دایه اما مک لافین ـ نیکلا کراوس
- «اداره بهداشت به‌خاطر تو واسه‌ام اخطاریه فرستاده رایلی.»
ایگنیشس با دهان پر از هات داگ در حالی که داشت چرخ دستی را تلق‌تلق کنان به داخل پارکینگ هل می‌داد به آقای کلاید گفت: «همین؟ از ظاهرتون اینجور برداشت کردم که دچار حمله صرع شدید. واقعا نمی‌تونم بفهمم چنین شکایتی از کجا نشات گرفته. به شما اطمینان میدم که بنده مظهر نظافت هستم. هیچ ایرادی به عادات شخصی‌ام وارد نیست. من که هیچ بیماری واگیرداری ندارم. هرچند که اصولا ممکن نیست به مجموعه امراضی که هات‌داگ‌های شما ناقلش هستند بیماری جدید اضافه کرد. این ناخن‌ها را ملاحظه کنید.»
اتحادیه ابلهان جان کندی تول
ولی حتی وقتی خودمو بدبخت حس میکنم هم این آرزو رو ندارم که کاش به دنیا نمی‌اومدم! هیچی بدتر از نبودن نیست! بازم میگم از درد نمی‌ترسم! درد با ما به دنیا میاد، با ما قد میکشه و باهامون اُخت میشه! جوری که حس میکنیم مثه دست و پا همیشه باید باهامون باشه! نامه به کودکی که هرگز زاده نشد اوریانا فالاچی
بیشترین مشکل را با تلفظ «w» و «th» داشت. . و انگار که خدا با ما شوخی زبان شاسی داشته باشد، توی شهر whittier زندگی می‌کردیم، توی مرکز خرید Whitwood خرید می‌کردیم، من می‌رفتم مدرسه ی Leffingwell، و همسایه مان کسی نبود جز Walter Williams. عطر سنبل عطر کاج فیروزه جزایری دوما
چهل #قاعده صوفی مسلکانی که دلی باز و روحی در پرواز دارند:
قاعده13: در این دنیا، بیش از ستاره‌های آسمان، مرشد و شیخ نما هست. مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدنِ درون خودت و کشف کردنِ زیبایی‌های باطنت رهنمون می‌شود. نه آنکه به مریدپروری مشغول شود.
ملت عشق الیف شافاک
موضوع صحبت من و مارگریت #عشق است، عشق چیست؟ چگونه عاشق می‌شوند؟ عاشقِ چه کسی می‌شوند؟ در چه سنی عاشق می‌شوند؟ چرا؟ دیدگاه هایمان متفاوت است. مارگریت، به طرزی عجیب، برداشتی عقلانی از عشق دارد، حال آنکه من یک رمانتیکِ درمان ناپذیرم. او عشق را محصول یک انتخاب #عقلانی می‌داند، حال آنکه من آن را فرزند یک کشش لذت بخش به شمار می‌آورم. بر عکس، در مورد یک چیز هم عقیده ایم: دوست داشتن وسیله نیست، بلکه #هدف است. ظرافت جوجه‌تیغی موریل باربری